<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?> 
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" > 
<channel>
<title>mayssamnazemi [ PARSIBOX.COM ]</title>
<language>fa</language>
<generator>mayssamnazemi [ PARSIBOX.COM ]</generator>
<description>mayssamnazemi [ شبکه ی خدمات مجازی پارسی باکس ]</description>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>کاش میشد .................. !</title>
<description>&quot; به نام دوستدار راستی و صداقت &quot;

روابط آدمها چجوری شده ؟ 
جایگاه صداقت و روراستی بین روابط آدمها کجا است ؟
چرا خیلی از آدمها تنها بخاطر صداقتشون محاکمه میشن ؟
چرا خیلی ها تنها بخاطر اینکه با صداقت برخورد میکنن ، مورد تهمت و افترا قرار میگیرن ؟ و بهشون برچسب دروغگویی رو میچسبونن ؟
بنده معتقدم هیچ محکمه ای بدتر از دیوان خلق خدا نیست . چون وقتی در حضور قاضی دادگستری قرار میگیری میتونی با ارائه شواهد و مدارک خودت و تبرئه کنی و ثابت کنی که بی گناه هستی . ولی وقتی در حضور خلق خدا قرار میگیری ، و خودتو در مرکز تهمتها و توهین ها پیدا میکنی ، نمیدونی باید چی کار کنی ؟ و این زمانی بدتر میشه که نفر مقابلت تصمیم خودش رو در مورد تو گرفته و رای رو صادر کرده : تو دروغگویی ! تو ....... !
تازه این یه بخشی از داستانه . درد واقعی اونجا است که احساس کنی ، دستمزد صداقتت رو تمام و کمال دریافت نکردی ! در این مواقع تمام تلاشت رو میکنی که ثابت کنی &quot; بابا من مشکلی ندارم ! من دروغگو نیستم ! من ..... نیستم ! &quot; و خدا اونروزی رو نیاره که آسمون و زمین ، همه دست به دست هم بدن که تو نتونی خودت رو ثابت کنی . هر کاری میکنی همش گنده که تو کارت میاد . مداوم اوضاع بدتر میشه . 
من خودم هر وقت تو این شرایط قرار میگیرم ، احساسم رو تشبیه به گردویی میکنم که بین یک انبردست گرفتار شده و نمیتونه خودش رو رها کنه . فقط دوتا راه رو در مقابل خودش میبینه . یا منتظر باشه تا زمین و زمان بر وفق مرادش بشه ! و یا منتظر باشه که پوستش بین فکهای انبردست خورد و خمیر بشه !
باز هم درد واقعی از خورد شدن نیست . به نظر من درد واقعی از سرافکندگیه . یه موقع ممکنه این سرافکنگی بخاطر چهره واقعی ماها باشه . ولی وای از اون روزی که این سرافکندگی تنها بخاطر تهمت و بدگمانی بوجود بیاد . به هیچ عنوان نمیشه هضمش کرد . اون موقع خودت رو در برابر همه چیز و همه کس شرمنده میبینی . 
نمیدونم .......... فقط میتونم همین رو بگم که کاش میشد ما آدمها بیشتر از پیش به همدیگه ایمان و اعتماد داشتیم . کاش ما آدمها میتونستیم خودمون برای آینده خودمون تصمیم بگیریم و تحت تاثیر دیگران تصمیمات بزرگ رو اتخاذ نکنیم . که اگر نتونستیم به هدفمون برسیم ، با چماق تهمت به سمت دیگران حمله نکنیم و برای عدم موفقیت خودمون دنبال مقصر نگردیم . کاش میشد صداقت رو بشناسیم و اون رو از دروغ جدا کنیم . کاش میشد ........................ 
ولی باور کن دوست من ، تمام اینها یه امتحانه . امتحان زندگی برای من و تو . امتحان دانشگاه سخت گیر دنیا از درسهای گذشته . و امتحان خالق هستی . چون همه زندگی یک امتحانه . همه زندگی محل درس پس دادنه .
پس سعی کن از این امتحان موفق و سربلند بیرون بیای . روزی که همه ما در مقابل آفریدگارمون قرار میگیریم و کارناممون رو به دستمون میدن ، اونجا مهمه که شرمنده باشی یا نه ! اونجا مهمه که قبول شده باشی یا نه .
اونجا دیگه داور خلقش نیست ، خودشه . همه چیز درست و با حساب و کتابه . دیگه نمیتونی مدرک و شاهد رو کنی . دیگه نمیتونی از زیر بار مجازات فرار کنی . و یادمون نره تهمت از جمله گناهانی محسوب میشه که باید رضایت طرفت رو داشته باشی .
یا علی ......... سید میثم ناظمی .....
</description>
<pubDate>Sun, 15 Jun 2008 02:37:22 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/15.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/15.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11564</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>دعوت از علاقه مندان به هنر بازیگری</title>
<description>با سلام خدمت دوستان ، بالاخص علاقه مندان به هنر بازیگری 

بدینوسیله به اطلاع میرسانم ، جهت تولید سینمایی &quot; قتلهای تتو &quot; به تعداد ۳ بازیگر ( ۲ آقا و یک خانم ) با مشخصات ذیل نیاز میباشد :

۱ - ساکن تهران

۲ - دارای میانگین سنی ۲۲ تا ۲۸ سال

۳ - داشتن رضایت کامل خانواده برای خانمها

۴ - داشتن کارت پایان خدمت سربازی برای آقایان

لذا از علاقه مندان دعوت بعمل میآید تا مشخصات و بیوگرافی خود را بهمراه عکس و یک شماره تماس و همچنین یک آدرس ایمیل به آدرس ذیل به صورت ایمیل ارسال نمایند :

mayssam.nazemi@gmail.com 

شایان ذکر است برای نفراتی که در تست اولیه امتیاز لازم را کسب نمایند یک دوره فشرده آموزش بازیگری به صورت رایگان برگزار خواهد گردید . 

با درود و احترام : سید میثم ناظمی
</description>
<pubDate>Tue, 10 Jun 2008 15:25:51 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/14.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/14.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11564</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>يكي بود ، يكي نبود</title>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;5&quot; color=&quot;#339966&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo; به نام خدای لیلی و مجنون&amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font face=&quot;arial,helvetica,sans-serif&quot; size=&quot;4&quot; color=&quot;#ff6600&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;raquo;---&amp;nbsp; یکی بود ، یکی نبود&amp;nbsp; ---&amp;laquo;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یه جوونی بود که تمام فکر و ذکرش کارش بود و بس . دوست داشت فقط برای خودش تخصص جمع کنه . میخواست سری توی سرها در بیاره . فکر میکرد زندگی فقط اینه که بخاطر تخصص و کارش ازش تعریف و تمجید کنن . اصلا باور نداشت زندگی چیزهای دیگه ای هم هست . اون اصلا واژه عشق و عاشقی رو نمیشناخت . اصلا معنی دوست داشتن رو درک نکرده بود . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گذشت و گذشت . حالا دیگه سن بلوغ رو گذرونده بود و دوران نوجوانی رو سپری کرده بود . به خیال خودش توی سختی بزرگ شده بود . حالا برای خودش کسی شده بود . نه تو یک رشته ! بلکه تو چند شاخه مرتبط به هم دارای تخصص شده بود . خیلی از اطرافیانش هم نمیدونستن که اون جوون تخصص واقعی اش چیه . چون هر دفعه اونها رو غافلگیر میکرد و یه هنر جدیدی از تو آستینش ، رو میکرد . افتخارش این بود که در سختترین شرایط زندگی دستش روی پاهای خودش بوده و به کسی دیگه ای ، حتی پدرش تکیه نداده . ولی خبر نداشت ... خبر نداشت تمام این به اصطلاح سختیها ، تازه بازی کودکانه زندگی بوده . خبر نداشت قراره از اینجا به بعد مزه واقعی سختی و مشکلات رو بچشه . خبر نداشت دیگه نمیتونه به تنهایی حرکت کنه . خبر نداشت حتی اگر کوهم باشه ، بدون تکیه دادن به یه دیوار احساسی نمیتونه دوام بیاره .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;اون اعتقاد داشت : &amp;quot; کار میکنم و پول در میارم ، بعد وقتی به درجات عالی توی کارم رسیدم ، میرم دنبال کسی که میخوامش . &amp;quot; همیشه توی جمع دوستانش مینشست و از ایده آلهای همسر یا عشق آیندش صحبت میکرد . میگفت : &amp;quot; میخوام قدش فلان اندازه باشه ، وزنش اینقدر باشه ، میخوام صورتش مثل ماه شب 14 بدرخشه ، میخوام ........ &amp;quot; ولی خودمونیم چقدر اون جوون ساده بود ... اصلا پیش خودش حساب کتاب نمیکرد که بابا دل که شرط و شروط سرش نمیشه . میبینه و دل میبنده .... نمیفهمید !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بی خبر از همه جا و همه کس ، توی اتاق کارش نشسته بود . اصلا نمیدونست قراره مسیر زندگیش مورد دستکاری قرار بگیره . نمیدونست این آقای به ظاهر سفت و سخت ، که ادعا میکرد عشق فقط توی افسانه ها پیدا میشه ! قراره تا چند دقیقه دیگه ، عشق چه آتش خانمانسوزی رو به جونش بندازه . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;فرشته رویاهاش از در اومد تو . با یک نگاه ، یک دل نه صد دل عاشقش شد .... بیچارش شد .... خرابش شد ............. ولی یه مشکلی این وسط بود ! اون فرشته خانم نمیخواست بهش اعتماد کنه ! ..... خیلی تلاش کرد تا موفق شد فرشته خانم مارو متقاعد کنه تا بهش فرصت بده ...... افسانه جوون قصه ما هم شروع شد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روز گار گذشت . جوون ما دورش خیلی شلوغ شده بود . کلی آدم از رنگها و اخلاقیات مختلف احاطش کرده بودن . سرش بیشتر توی کار رفته بود . چون معتقد بود : باید بیشتر کار کنم تا بتونم شرایط زندگی ایده آل رو برای فرشته خانم فراهم کنم ........ منکه گفتم ساده بود و نمیفهمید . فکر میکرد داشتن پول ، خونه و ماشین های رنگ و وارنگ برای فرشته خانم ما کافیه ......... اصلا حالیش نبود که فرشته خانم ما رو فراموش کرده ...... آره اون ، به اندازه ای توی کار و شغلش غرق شده بود که اصلا حواسش به اون کسی که میخواستش نبود . یادش رفته بود که چقدر التماس فرشته خانم رو کرده بود تا بهش فرصت بده . یادش رفته بود فرشته خانم چه روح بزرگی داشته که به اون اجازه داده خودش رو نشون بده .........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بشنوید از فرشته خانم ......... اون که حالا تصورش این بود که کسی هست تا توی سختیهای زندگی بهش تکیه کنم ، کسی رو در کنار خودش نمیدید . احساس میکرد ورود اون جوون به زندگیش هیچ تغییری رو برای اون ایجاد نکرده . همه چیز همونه . فقط یه اسم این وسطه ........ برای همین خیلی از مواقع خودش به تنهایی با سختیها و مشکلات زندگیش کنار میومد . خودش به خودش تکیه میداد . چون دیواری که چند وقت پیش اون و برای تکیه دادن انتخاب کرده بود ، لرزون بود . هر لحظه ممکن بود روی سرش خراب بشه و اون و زیر آوار له کنه ......... برای همین تحملش تموم شد . تصمیم گرفت که بره ......... و رفت . برای همیشه رفت و دیگه هیچ وقت هم پشت سرش رو نگاه نکرد . رفت و جوون قصه مارو تنها گذاشت ........ حتی دیگه نخواست گوشی برای شنیدن التماسهای اون جوون باشه . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اون رفت دنبال زندگی خودش ..... دنبال شاهزاده قصه های خودش ، چون فهمیده بود این آدم اون شاهزاده نیست . اون جوون فقط یه ادم ساده بود ......&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;فرشته خانم رفت و از خودش فقط کوله باری از خاطرات به یادگار گذاشت .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;جوون قصه ما ، مثل یه ماهی که وقتی از آب میگیریش و قدر آب رو تازه میفهمه ! تازه متوجه شد که چه مرواریدی رو از دست داده ....... اون فکر نمیکرد به همین راحتی میشه با ارزشترین چیزها رو از دست داد ...... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چون فکرش این بود که : اون فرشته خانم دوستش داره ، و میدونه که اونم دوستش داره . پس لزومی نداره بخواد خودش رو ثابت کنه ...... فکر میکرد دوست داشتن یعنی همین . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفتم که ساده بود و نمیفهمید . شما ببخشید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 May 2008 00:37:18 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/13.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/13.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11564</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>داستان سينمايي ظهــــور ، بر اساس يك داستان واقعي</title>
<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#808000&quot;&gt;&lt;strong&gt;داستان سینمایی &amp;quot; ظهـــــــــور &amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#800000&quot;&gt;بر اساس یک داستان واقعی &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#800000&quot;&gt;نویسنده : سید میثم ناظمی&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;quot; داستانی که در زیر آمده است ، طرح و داستان سینمایی بلندی است که در تابستان گذشته نگاشته شده است ، ولی بدلیل آنکه از ارائه آن به سازندگان و تهیه کنندگان سینمای ایران خودداری نموده ام ، در اینجا آن را آورده ام &amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی صفاری یک نویسنده حرفه ای در زمینه کتب دفاع مقدس محسوب میشود و سالها است که در زمینه جنگ کتاب مینویسد ، ولی مدتی است علی بر اساس درونیات خود که معتقد است هدف نویسندگی در زمینه دفاع مقدس باید برای&amp;nbsp; معنویت آن باشد نه برای مادیات ، و منتظر میماند تا سوژه های مورد دلخواهش را پیدا کند و در واقع ایمان دارد که سوژه ها خود به سمتش می آیند و هیچگونه سفارشی را از جانب هیچ ناشری قبول نمیکند ، مدتی است که کتابی را به چاپ نرسانده است . به همین دلیل چند وقتی است که زندگی علی دچار بحران مالی گشته است ، تا آنجا که برای تهیه مایحتاج خانه علی به سمت قرض گرفتن و خرید نسیه از فروشگاههای محل رفته است . این مسئله سبب گشته تا وی از جانب همسر و فرزندانش تحت فشار قرار گیرد و در نهایت پس از گذشت 6 ماه ، بالاخره برای گرفتن سفارش راهی انتشارات سرداران شهید استاد کرمان گردد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی 48 سال سن دارد و دارای مدرک لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران میباشد ، وی متولد تهران است و درس خود را پس از جنگ ادامه داده است ، نام همسر علی مریم میباشد که 39 سال سن دارد ، حاصل ازدواج آنها دو فرزند به نامهای حسین 18 ساله و الهام 15 ساله میباشد . این خانواده در حال حاضر در کرمان مشغول زندگی هستند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی به نزد مدیریت انتشارات میرود و خواسته خود را در زمینه نوشتن کتاب با او در میان میگذارد ، مدیرت انتشاراتی که فردی 54 ساله به نام سید محمد حسینی میباشد ، در مقابل سوابق کاری علی ، با خواسته او موافقت میکند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;سید محمد یک جعبه را در اختیار علی قرار میدهد و عنوان میکند که : درون این جعبه خاطراتی مربوط به یکی از سرداران شهید استان کرمان به نام &amp;quot; حاج یونس زنگی آبادی &amp;quot; میباشد ، که این دست نوشه ها توسط خود شهید و همرزمانش نوشته شده است و انتشارات خواهان آن است تا این دست نوشته ها به صورت یک کتاب داستانی تدوین شوند ، سید محمد در ادامه اضافه میکند که انتشارات حاضر است تا در مقابل مبلغ 150 هزار تومان را به عنوان دستمزد پرداخت نماید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی به فکر فرو میرود و در ذهن خود مشغول محاسبه میشود ، او هر گونه محاسبه میکند میبیند که این مبلغ حتی بخش کوچکی از نیازهای مادی زندگی اش را نمیتواند رفع نماید ولی با این حال و با این فکر که بالاخره بهتر از هیچی است ، سفارش را قبول کرده و راهی منزل میشود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی پس از ورود به خانه موضوع را با همسر و فرزندانش در میان میگذارد و با اعتراض اعضای خانواده روبرو میشود ، چرا که آنها معتقد هستند که علی باز هم برای نگارش کتاب جدید میبایست خود را در داخل اتاقش قرنطینه نماید و آنها از نعمت حضور وی در کنارشان محروم خواهند گردید ، علی در مقابل اعتراضات سعی مینماید با خونسردی و آرامش برخورد نماید و به آنها وضعیت نامناسب مالی را در ماههای اخیر گوشزد مینماید و در پایان موفق میشود تا خانواده خود را تقریبا قانع نماید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی به اتاقش میرود و کار را بر روی کتاب جدید آغاز میکند ، او در جعبه را باز مینماید و یادداشت ها و دست نوشته ها را از داخل آن خارج میکند و مشغول خواندن آنها میگردد . پس از گذشت چندین ساعت علی با کلافگی به این نتیجه میرسد که در کنار هم قرار دادن این مطالب کاری غیر ممکن است ، چرا که موضوعات و مطالب موجود در این یادداشتها هیچ ربطی به هم نداشته و هر یک به تنهایی موضوعی را دنبال میکنند . علی با نا امیدی یادداشت ها را جمع آوری مینماید ، او بسیار ناراحت است که پس از آنکه بر اعتقاداتش پشت پا زده حال دچار شکست شده است و این را نشانه ای میپندارد . علی کاغذها را در داخل جعبه اش قرار میدهد و مشغول چسب زدن به درب آن میگردد که صدای تلفن خانه بلند میشود . علی در برخورد اول بسیار متعجب میشود که چه کسی در این ساعت از شب با منزلش تماس گرفته ولی پس از زمان بسیار کوتاهی خشم و عصبانیت جای تعجب او را میگیرد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی با عصبانیت تلفن را جواب میدهد ولی صدای بیش از حد آرام آنطرف خط باعث میشود تا وی مقداری آرامش بدست آورد ، ولی اینبار علی بدلیلی که برای خودش نیز نا آشناست دچار ترس خفیفی نیز گشته است. صدا به آرامی مشغول احوالپرسی با علی میگردد و علی نیز در مقابل با احترام جواب طرف مقابلش را میدهد ، پس از پایان احوالپرسی علی از شخص آنطرف خط میخواهد تا خود را معرفی نماید ، آن شخص خود را یونس زنگی آبادی معرفی میکند . حاج یونس در ادامه به نا امیدی علی اشاره میکند و اینکه او برای این کار انتخاب گشته است . علی که اینبار ترس به وضوح در صدا و کلماتش مشهود است علت این انتخاب را از حاج یونس میپرسد که در مقابل جواب زیبا و دندان شکن حاج یونس قرار میگیرد :&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;quot; من از خدا خواستم تا در لحظه شهادت دستانم مثل آقایم قمر بنی هاشم از تن جدا شود و این افتخار و آرزو نسیبم گردید ، همچنین از پروردگارم خواستم تا من نیز همچون سید و سالارم ، حسین ابن ابیطالب سرم از بدن جدا گردد و بعد جان دهم که این افتخار نیز نصیبم گردید ، ولی مگر حسین بی زینب میشود ؟ اگر زینب در دربار یزید نبود چه میشد ؟ مگر خداوند حسین را بی زینب آفرید ؟ لیکن از خدای خود خواستم تا زینبی هم باشم ، خداوند حاجتم را برآورده کرد ، و امروز من زینبی ام و تو انتخاب شده ای تا این رسالت من را کامل نمایی ، پس بگذار تا تو را بشارتی دهم ، هر جا و هر زمانی دچار یاس و نا امیدی گردی من به شکلی بر تو حاضر میگردم و تو را کمک خواهم کرد ، پس به دلت رجوع نما و ببین تو را به کدام مسیر هدایت مینماید &amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از پایان این صحبتها صدای حاج یونس قطع میگردد و صدای بوغ آزاد و ممتد تلفن در گوش علی طنین انداز میگردد ، انگار که علی اصلا با هیچ کس صحبت نکرده است و اصلا تلفن زنگ نخورده است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از این اتفاق علی در فکر فرو میرود و به این ارتباط فکر میکند و دائم صحبتهای حاج یونس در گوشش زمزمه میشود ، علی تصمیم میگیرد تا این کتاب را به هر شکلی که شده پایان دهد و طبق گفته حاج یونس به قلبش رجوع میکند تا ببیند او را به کدام سمت هدایت میکند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;صبح آنروز علی تصمیم میگیرد تا برای گرفتن مصاحبه به سراغ خانواده حاج یونس در روستای زنگی آباد کرمان برود . علی بوسیله مینی بوس های بین شهری راه میافتد و پس از یک سفر 4 تا 5 ساعته بالاخره به روستا میرسد ، به محض اینکه از ماشین پیاده میشود یک جوان 27 ساله با دوچرخه به سمتش میآید و او را مورد خطاب قرار میدهد ، جوان خود را محمد و برادر حاج یونس معرفی مینماید و ادامه میدهد که خبر آمدن شما را حاجی به ما داده بود و هم اکنون تمام اهل بیت حاجی در انتظار دیدار شما هستند و علی را به سمت منزل حاجی راهنمایی مینماید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی وارد کوچه ای میشود که در آن منزل حاجی قرار دارد ، به وضوح مشخص است که اهالی منزل حاج یونس منتظر آمدن علی بوده اند ، به محض ورود علی به محله و منزل حاجی با استقبال بسیار خوبی از طرف نزدیکان حاجی مواجه میشود . علی را به سمت خانه حاجی هدایت مینمایند و او قدم اول را برای تکمیل کتابش برمیدارد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی تصمیم میگیرد برای گرفتن مصاحبه از فرزندان حاج یونس شروع نماید ، دو فرزند به نامهای حسین و فاطمه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی حسین و فاطمه را به داخل بالکن رو به حیاط خانه میبرد تا در هوای باز کار خود را آغاز نماید ؛ در زمانی که آنها مشغول به کار میشوند ، علی مشاهده میکند که کبوتری سفید بر لبه دیوار حیاط به تماشای آنها مینشیند. &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی مشغول پرس و جو از حسین و فاطمه میگردد ، آنها در جواب سوال علی که از پدر چه خاطره ای را در ذهن دارند عنوان میکنند که : در آن زمان ما بسیار کم سن و سال بودیم ، برای همین به هیچ عنوان حتی تصویر پدر را در ذهن به یاد نمی آوریم ؛ پس از گذشت زمانی فاطمه میخواهد تا اینبار او از علی سوال نماید ، علی نیز قبول میکند ، فاطمه میپرسد : عمو ! بابای من هر چی من بخوام میتونه برای من برآورده کنه ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی در جواب این سوال دچار ترس میشود چرا که نمیداند حالا باید چه جوابی به فاطمه بدهد که دلش نشکند ، برای همین در جواب میگوید : بستگی داره که خواستت چی باشه ؟ حالا تو بگو عمو ؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;فاطمه دیدار پدر و دیدن چهره او را بعنوان خواسته اش بر زبان میآورد ، در این لحظه علی مشاهده میکند کبوتری که بر لبه دیوار نشسته بود پر میکشد و بر روی شانه فاطمه مینشیند و نوکش را بر صورت فاطمه میمالد و قطره اشکی از گوشه چشمانش سرازیر است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی در مدت اقامتش در روستای زنگی آباد با دیگر نزدیکان حاج یونس مصاحبه میکند ، همسر حاجی در مقابل سوال علی که چگونه توانسته جسد او را شناسایی نماید جواب میدهد که از روی پاهایش .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی مرحله اول تحقیقاتش را در همین جا رها میکند و به سمت منزلش در شهر کرمان حرکت میکند ، زمان در حال سپری شدن است و در این مدت علی به دفعات دچار نا امیدی و فشارهای عصبی میگردد که حاج یونس با راهنمایی کردن وی از طریق نوشتن بر کناره کاغذها یا دفتر علی ، او را راهنمایی میکند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از گذشت زمانی نسبتا طولانی ، علی به دلیل فشارهای روانی ناشی از جریانات منتسب به حاج یونس دیگر خود را قادر نمیبیند که این رسالت را به تنهایی انجام دهد برای همین یکی از شاگردان خود به نام شورا را که او نیز فرزند شهید است برای همراهی انتخاب میکند ، ولی قبل از آن تصمیم میگیرد تا این موضوع را با حاجی مطرح نماید ، علی در گفته هایش با حاجی به فرزند شهید بودن شورا اشاره میکند و از حاجی میخواهد تا اورا نیز مورد حمایت و کمک خود قرار دهد ، زمانی که صحبتهای علی تمام میشود مشاهده میکند که خودکار از جایش بر روی میز بلند شده است و در حال نوشتن بر کناره دفتر علی میباشد ، علی به بالای سر دفتر میرود و میبیند که با خط حاجی نوشته شده است : ما پدر همه فرزندان شهدا هستیم ، او نیز با فرزندان من تفاوتی ندارد ، ما او را نیز کمک و حمایت میکنیم تا به همراه تو این رسالت را به پایان برساند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از آنکه علی از رضایت حاجی مطمئن گردید ، ماجرا را با شورا در میان میگذارد و از او برای کمک دعوت میکند ، شورا نیز با ذوق و شوق بسیار دعوت را میپذیرد و مشغول کار میشود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;شورا برای گرفتن مصاحبه به سراغ همسر حاج یونس میرود تا از زبان او بیشتر نسبت به این سردار شهید شناخت پیدا کند .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;همسر حاجی میگوید ، زمانی که من در حال سجده نماز بودم ، حاجی دهانش را به گوشهایم نزدیک میکرد و از من میخواست تا از خدا شهادت در راهش را بخواهم ، و من نیز پس از پایان نمازم همواره از انجام این دعا طفره میرفتم تا اینکه روزی پس از پایان نماز صبح باالاخره در مقابل اسرارهای حاجی تن به این خواسته دادم و شهادت او را از خدا طلب کردم ، پس از پایان دعایم اشک در چشمان حاجی حلقه زد و گویی به آرزویش رسیده است . پس از گذشت چند روز از این جریان ، رزوی حاجی زمانی که مشغول دوختن لباسهایش بودم به من گفت از خدواند میخواهم تا فرزند اولمان پسر باشد و اسم او را حسین میگذارم و همچنین فرزند دوممان دختر باشد و اسم او را فاطمه میگذارم ، من در مقابل دعای حاجی تعجب کردم ، چرا که با شناختی که از ایمان حاجی داشتم برایم باور آن سخت بود که حاجی در دعایش به جنسیت فرزندانمان اشاره میکند ، زمانی که حاجی با تعجب من روبرو گشت ادامه داد : از خدا خواستم فرزند اولمان پس باشد تا بعد از من بتواند عصای دستت باشد و بتواند جانشینی مناسب بعد از من برای تو باشد ، برای این از خدا خواستم فرزند دوممان دختر باشد تا سنگ صبور تو در برابر ناملایمات زندگی باشد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;همسر حاجی همچنین ادامه داد : در روزی دیگر زمانی که حاجی تازه از یک عملیات بازگشته بود به پیشم آمد و مشغول صحبت گردید و گفت ، اگر از دوستانم کسی به درب منزل آمد و به تو گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری است بدان که من شهید شده ام و از تو خواسته اند تا برای شناسایی من به آنجا بیایی .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;همسر حاجی ادامه میدهد : پس از این گفته &amp;nbsp;حاجی بر روی پاهایش ایستاد و از من خواست تا خوب پاهایش را نگاه کنم و ظاهر و فرم آنها را در خاطرم بسپارم ، زمانی که دلیل را از او جویا شدم عنوان کرد ، زمانی که برای شناسایی من میایی من نه سر دارم و نه دست که بتوانی از روی آنها مرا شناسایی کنی ، همچنین بدنم نیز کاملا سوخته است ، تنها جایی از بدنم که سالم میماند روی پاهای من هستند ، پس خوب دقت و چهره آنرا به خاطر بسپار که در آن روز کمکت خواهند کرد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;همسر حاجی در ادامه میگوید که پس از آن که حاجی به ماموریت رفت یک روز یکی از دوستان و فرمانده هان سپاه کرمان به منزل آمد و گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان تهران بستری شده است ، در آن زمان خیالم راحت شد که حاجی شهید نشده است ، تا اینکه روزی به درب منزل آمدند و گفتند حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری شده است ، من فورا متوجه شهادت حاجی شدم و به داخل منزل رفتم و سیاه به تن کرده و آمده شدم تا جنازه حاجی را شناسایی کنم . زمانی که به بالا سر جنازه حاجی رسیدم مشاهده کردم همانطور که خود او خبر داده بود نه سر بر بدن دارد و نه دست و تمام بدنش سوخته است ، بلافاصله مشغول باز کردن بند پوتین های حاجی شدم ، در حین باز کردن پوتین ها کف آنها را به صورتم میمالیدم و چشمانم را متبرک میکردم ، پس از مشاهده پاهای حاجی یقین پیدا کردم که جنازه متعلق به اوست.&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از گذشت مدتی شورا و علی موفق میشوند تا به کمک هم مصاحبه ها را کامل نمایند ، در این زمان علی تصمیم میگیرد تا با تعدادی از سرداران سپاه و همرزمان حاج یونس نیز گفتگویی را داشته باشد ؛ علی به سراغ فرماده کل سپاه کرمان که از دوستان و همرزمان نزدیک حاج یونس به حساب می آید میرود و تصمیم میگیرد که علاوه بر گرفتن مصاحبه از وی اتفاقاتی را که در این مدت برای او افتاده است را با وی درمیان گذارد ؛ پس از آنکه علی کل جریان را برای او تعریف مینماید با چهره متعجبش روبرو میشود ، علی از او میپرسد که آیا میپندارد که تمام این صحبتها دروغ است و زاییده ذهن خود اوست ؟ که آن سردار سپاه در جواب میگوید که این چیزهایی که شما میگویید من فکر نمیکنم که دروغ است ، اما مقداری عجیب است .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;علی پس از آنکه کتاب را به پایان رساند به خواست خود حاج یونس 20 نفر از دوستان و همرزمان حاجی را ، منجمله فرمانده کل سپاه کرمان را در داخل یک مسجد گرد هم جمع میکند و مجددا داستان را برای آنها بازگو میکند ؛ تمامی حاضرین صحبتهای علی را توهم و زاییده ذهن خود او به حساب میآورند ، تا اینکه همه مشاهده میکنند که درب مسجد باز شده و نوری سبز رنگ به سمت جمع آنها میآید ، پس از آنکه نور به آنها رسید تمام 20 نفر با حاج یونس زنگی آبادی مواجه میشوند ، حاج یونس با تک تک آنها احوالپرسی میکند و دست میدهد ، پس از آنکه با تمام آنها سلام کرد به سمت درب خروج مسجد میرود و از نظرها پنهان میشود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس از این جریان علی کتابش را چاپ میکند و این کتاب با شهادت آنچه که این 20 نفر دیده اند با نام&amp;nbsp;&amp;nbsp; &amp;quot; ظهور &amp;quot; چاپ میشود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 06:30:08 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/12.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/12.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11560</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>گلگي</title>
<description>&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;با سلام خدمت تمامی دوستان و خواننده های محترم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مدت 4 ماه از اولین نگارش بنده در این وبلاگ میگذرد . با توجه به بازدید نسبتا مناسب از این وبلاگ در طول روز ، ولی متاسفانه شاهد آن هستم که دوستان و خواننده های عزیز کم لطفی نموده و بنده را با نظرات مفید و سازنده خودشان در ارائه بهتر مطالب ، یاری نمینمایند . همانگونه که خود واقف هستید ، یک نویسنده با نقدها و نظرات خوانندگانش به ارائه بهتر متنها ترغیب میشود . فلذا از تمامی دوستان انتظار میرود تا با نظرات و نقدهای سازنده خود بنده را در ارائه وبلاگی بهتر یاری نمیاند . چرا که محصول هیچ شخصی بدور از اشکال نیست و چه خوب است تا با کمک و یاری شما عزیزان ، بنده حقیر در جریان اشکالات و نقاط ضعف خود قرار گیرم . پس خواهشمندم از این پس من را از نظرات خود محروم ننموده و همچنین در نظر سنجی وبلاگ نیز شرکت نمایید . با تشکر فراوان . سید میثم ناظمی .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Fri, 23 May 2008 06:05:45 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/11.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/11.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11563</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>درد و دل</title>
<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;strong&gt;به نام آنکه مهربانترین مهربانان است &lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی دلت میگیره چی کار میکنی ؟ وقتی یه کوه ناله و درد تو دلت انبار میشه پیش کی میری تا خودتو خالی کنی ؟ اگر توی این دنیای به این بزرگی کسی رو نداشته باشی که بخواد بشینه و به حرفت گوش بده ! اونموقع حرفت و به کی میزنی ؟ دست تمنا پیش کی دراز میکنی ؟ شاید بگی : خب ... میریزم تو خودم ! &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی تا کی ؟ تا کی میشه آدم همه چی رو بریزه تو خودش ؟ تا کی میشه آدم حرفش رو دردش رو بخوره و به رو خودش نیاره ؟ ظرف ما آدمها چقدر جا داره ؟ کی سر ریز میشه ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;خوش به حال اونی که یه کسی رو داره تا بتونه باهاش حرف بزنه و خودش رو سبک کنه . وقتی حرفهاش تموم شد به یه جا خیره بشه و منتظر بمونه تا طرف مقابلش به حرف بیاد و از دردش کم کنه . از تجربیات خودش بگه . دیدگاه و نظر خودش رو در مورد اون مشکل براش بگه و در حل اون براش دنبال راه چاره باشه .... ولی وای به روزی که .... وای به روزی که دنیا همه بر علیه تو باشه . همه خواستار این باشن که تو رو از بلندی بکشن پایین . همه دنبال یک گاف باشن تا بر علیه تو استفاده کنن . و سخت تر اونجا میشه که توی این دنیای به این بزرگی ، با این همه آدم ، حتی یه نفر رو نداشته باشی که بخواد باهات حتی هم صحبت بشه . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیدونم تجربه اش رو داری یا نه ؟ ولی وقتی واردش میشی ، اولین اتفاقی که برات میافته اینه که منزوی میشی . گوشه نشین میشی . دلت نمیخواد توی اجتماع آفتابی بشی . میدونی چرا ؟ .... چون مجبوری یه تنه از پس همه مشکلات زندگی بر بیای . چون محبوری تمام تمرکزت رو بزاری روی زندگی و موفقیت .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اینجور موقع ها آدم در یه خونه ای دیگه هم میره . میره تا محبت گدایی کنه . میره تا بخواد تو حل مشکلات بهش کمک کنن .... یه خونه ای که میگن درش هیچ وقت بسته نیست . یه خونه ای که میگن وقتی میری دم درش ، صدات رو میشنون ، بهت توجه میکنن . بهت بها میدن .... اونجا خونه اهل بیت رسول خدا است . اونجا جاییه که وقتی دستت توی این دنیا به جایی بند نیست میری اونجا و وقتی برمیگردی دستت پره . میگن صاحبخونه هاش خیلی مهربونن . همه رو دوست دارن . دست رد به سینه کسی نمیزنن .... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تازه بعضی وقتها هم زمانی که دلت دیگه زیادی پره میری در خونه خودش . همونی که از مادر مهربونتره ، همونی که از رگ گردن بهت نزدیکتره ، همون معبود ، همون بی همتا ، همون لم یلد و لم یولد ، همون ارحم الراحمین ، همون ستار العیوب .... همون خدای دوست داشتنی . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی میری در خونش دلت آروم میشه . سبک میشی . انگار بهت بال دادن . انگار بهت جسارت پرواز کردن رو هدیه دادن . وقتی میری در خونش تازه میفهمی هیچ کجای این دنیای مادی نمیشه اینقدر سبک شد . نمیشه اینقدر راحت حرف زد و رو راست بود ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی وای به روزی که دیگه اینجا هم صدات رو نشنون . وقتی اون مهربون رو بیش از اندازه از دست خودت ناراحت کنی ، وقتی باعث بشی از دستت آزرده بشه ، وقتی به نعماتش ناشکر باشی ، وقتی نون و نمک بخوری و نمکدون بشکنی .... خب اونم باهات قهر میکنه . میگه : به امان خودت . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اونموقع میخوای چی کار کنی ؟ وقتی دیگه واقعا به تمام معنا بی کس و کار بشی میخوای چی کار کنی ؟ ... دیگه کسی نیست به حرفت گوش بده . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ای خداوند بزرگ . من بنده خوبی برای تو نبودم . من راه بندگی رو بلد نبودم . من رو سیاه ترین موجودی هستم که تا بحال او را خلق نموده ای . خود خوب واقفم و آگاهم . ولی ای خدا . تو که از راز دل من آگاهی . تو که میدانی جز به درگاه تو هیچ پناهگاهی ندارم . جز به درب خانه تو ، مامنی ندارم . تو که معنای واقعی صبری . تو که معنای واقعی مهربانی و عطوفت هستی . تو مرا ببخش . دوباره مرا به درب خانه ات راه بده . دوباره بگذار تا در آستانت بگریم و ناله نمایم . نعمت ریختن اشک بر در آستانت را از من دریغ نکن . خود خوب میدانی که بی کس و کارم . خود میدانی که فقط تو میتوانی مرا آرام کنی . پس یا رب آرامم کن و پناهم ده . آمین .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;به حق همین شبهای عزیز ، تمام حاجتمندان درگاهت را حاجت روا کن . بیماران را شفا عنایت نما . ظهور منجی و منتقم سیلی را نزدیک بفرما . آمین .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;التماس دعا ..... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 May 2008 05:34:46 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/10.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/10.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11564</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>داستان حباب ،  قسمت پنجم</title>
<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; color=&quot;#ff6600&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;laquo; حبــــــــــــــــــــاب &amp;raquo;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; color=&quot;#3366ff&quot;&gt;&lt;strong&gt;قسمت پنجم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دیگه قدم از قدم تمیتونستم بردارم . پاهام قفل شده بود . مغزم کاملا از کار افتاده بود . دیگه صداهای اطرافم و نمیشنیدم . نمیخواستم چیزی رو که جلوی چشمام رخ داده باور کنم . هر لحظه منتظر بودم تا یکی من و از خواب بیدار کنه . آخه مگه میشه ؟ به همین راحتی ؟ ای خدای من ! ... تو رو به عظمتت همه اینها دروغ باشه ... همه اینها رویا باشه ... ولی نه مثل اینکه رویا نبود ... مثل اینکه همه چی واقعی بود ... با دیدن مردمی که به سمت زهرا و دوستاش با عجله و فریاد میدویدن ، دیگه داشت باورم میشد همه چی راسته . آره راست بود . دیگه باید قبول میکردم . صحنه رو تو ذهنم مرور کردم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی زهرا بعد از تصادف روی زمین نشست و دوستاش بالا سرش رسیدن ، من از روی خوشحالی به سمت زهرا دویدم . ولی ناگهان صدای گوشخراش و ممتد یه ماشین لرزه بر وجود من انداخت و باعث شد ناخودآگاه سر جام بایستم و به عقبم و سمتی که صدا میومد برگردم . یه کامیون از قسمت شمالی چهارراه مینی سیتی با سرعت داشت میومد ، راننده اون هر کاری میکرد نمیتونست ماشین رو متوقف کنه . آخه ماشین روی یخهای وسط خیابون سر میخورد . دوستهای زهرا هم که حالا بعلت آسیب دیدگی اون سرعت عمل خودشون رو از دست بودن ، مات و مبهوت و با وحشت در حال تماشای نزدیک شدن کامیون بودن . دیگه نمیخواستم از اینجا به بعد اتفاق رو مرور کنم . ولی آخه مگه میشد ؟ مگه آدم میتونه از واقعیت فرار کنه ؟ ... چرخهای سنگین کامیون با اون عظمت خودش از روی اون صورت زیبای گل من رد شد ... گل من جلوی چشمام پرپر شد و من هیچکاری نتونستم بکنم ... فقط تونستم بایستم و نظاره گر باشم ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;دنیا چقدر میتونه بی رحم باشه ؟ دنیا چقدر راحت آدمها رو به بازی میگیره ؟ دنیا چهره ای رو که من عاشقش شده بودم از من گرفته بود . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیدونم چقدر تو عالم خلصه موندم ، فقط وقتی به خودم اومدم دیدم که پیکر زهرای من دیگه اونجا نیست ، بجای اون دو ماشین پلیس و اون کامیون ایستاده بودن . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;احساس میکردم یک غده بزرگ از هوا توی گلوم درست شده که میخواست خفم کنه . دلم میخواست بشینم و با صدای بلند گریه کنم . شاید اشک ریختن میتونست یه مقداری من و از این حالت گنگی خارج کنه و بتونم با مرگ عزیزم کنار بیام . ولی چشمام یاری نمیکردن . بغزم آماده انفجار توی گلوم جمع شده بود ، ولی انگار آب بدنم خشک شده بود ، انگار هیچ اشکی برای ریختن وجود نداشت . داشتم دیوونه میشدم . نمیدونستم چیکار باید بکنم . نمیدونستم به چه شکلی باید خودم و خالی کنم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بی اختیار به سمت یه مقصد مجهول راه افتادم . توی راه فقط داشتم صحنه تصادف رو مرور میکردم . تو هر بار مرور کردنها چیزهای جدیدی میدیدم . میدیدم زهرا آخرین نگاهش و وقتی فهمیده بود که دیگه هیچ راه نجاتی نداره ، به من دوخته بود . زهرای من با چشماش توی همون زمان کوتاه چقدر با من حرف زده بود . به من گفته بود ، نزارم یه وقت این اتفاق من و از زندگی کردن بندازه . از من خواسته بود به زندگی طبیعیم ادامه بدم ولی هیچ وقت اون و از ذهنم خارج نکنم . به من اجازه داده بودم تا بتونم بعد اون بازهم کس دیگری رو دوست داشته باشم ... وای که چقدر حرف زده بود . فقط هم در مورد خودمون دو تا نگفته بود . از من خواسته بود تا به پدر و مادرش قوت قلب بدم . از مادرش خواسته بود صبور باشه . از پدرش خواسته بود استوار باشه . انگار میگفت خدا خودش داده ، خودش هم گرفته ... چشمهای زهرا با من خیلی حرف زده بودن . ولی آخرین حرفش ... آخرین حرفش رو وقتی میخواستم مرور کنم از حرکت ایستادم . به روبروم خیره شدم . جلوی امامزاده صالح ایستاده بودم . داشتم اون گنبد قشنگ رو کبوترهای حرم دورش در حال عشق بازی بودن رو تماشا میکردم که حرف آخر زهرا رو تو ذهنم مرور کردم ... با یه لبخند قشنگ مثل همیشه آخرین حرفش و زده بود و آروم گرفته بود ... میثم ، خداحافظ ، به امید دیدار ... وای که چقدر این جمله من و اذیت میکنه ... دیگه حالا چشمام من و یاری میکردن . بی اختیار توی حیاط حرم زانو زدم و اشک ریختم . ولی خیلی بی صدا . چون میخواستم جلب توجه نکنم . چون میخواستم کسی نفهمه داغ عزیز دیدم . چون میخواستم کسی نفهمه کمرم شکسته . آخه برای یک مرد زشته . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;حالا دیگه انگار تمام اشکهای عالم توی چشمای من جمع شده بودن . حالا دیگه من داشتم با زهرا حرف میزدم :&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;زهرا جان ، گل من ، خانمی ، کجا رفتی ؟ این بود میگفتی تا آخر دنیا به پات میمونم ؟ این بود میگفتی تو نمیه گم شده منی ؟ زهرا جان ، حالا من بدون تو چی کار کنم . به خدا توی همین یک هفته ای که گذشته نمیدونی چقدر به وجودت مهتاج شدم . زهرا جان ، زهرای من ، گل من ... حلالم کن ، تو رو خدا من و ببخش ، جلوی چشمام پرپر شدی و من نتونستم کاری کنم . من به تو قول داده بودم حامی تو باشم ، ولی نتونستم . ولی به خدا تقصیر من نبود . اینقدر ترسیده بودم که پاهام بی اختیار از حرکت ایستادن ، نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ ... کاش میشد همه اینها یه شوخی باشه . کاش میشد تو همین الان از درب امامزاده بیای داخل و بزنی رو شونه من . آخه قربونت برم ، من بدون تو هیچم . تو به من هویت داده بودی . تو به من ارزش داده بودی . یک مرد هر چی هم باشه ، بدون یک زن خوب و نجیب هیچی نیست ... زهرا جان ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;داشتم همینجوری اشک میریختم و با زهرا درد و دل میکردم که نوازش یک دست مهربون رو روی شونم احساس کردم . سرم و بلند کردم . دیدم خادم حرم اومده بالاسرم و با دلجویی از من میخواد تا حرم و ترک کنم . چون میخواستن حرم و تعطیل کنن . با ناراحتی و دلخوری از جام بلند شدم و به سمت درب خروج حرکت کردم . یه نگاه به ساعتم انداختم . نیمه شب بود . دیگه نیرویی توی بدنم نداشتم . یه دربست گرفتم و راهی خونه شدم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;*************************&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نفهمیدم چجوری مراسم ختم و هفت زهرا پشت سر گذاشتیم . به خواست و اجازه پدر زهرا من نیز همچون یک صاحب عزا جلوی درب مسجد میایستادم . همه فامیل زهرا من و بعنوان نامزد اون میشناختم . و این موضوع برای من بسیار عذب آور بود . وقتی چشمهای گریون فامیلشون جلوی نگاههای خسته من قرار میگرفتن و به من تلسیت میگفتن ، بسیار رنج میکشیدم . انگار هر بار با هر پیام تسلیت داغ دلم دوباره تازه میشد . دوباره همه اون تصاویر از جلو چشمام رژه میرفتن . ولی چاره ای نبود . باید دوش به دوش پدر زهرا میایستادم تا بلکه بتونم مقداری از رنج اونو به این وسیله کم کنم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;5 روز از مراسم شب هفت گذشت . حال و روز من اصلا خوب نبود . به شدت منزوی شده بودم . از خونه بیرون نمیومدم ، مگر به اسرار مادرم و اونهم برای امتحاناتم . اون هم چه امتحاناتی ! هیچکدوم رو نتونسته بودم بالاتر از نمره 5 بگیرم . با اینکه همیشه معدلم بالای 18 بود ، ولی اینبار خانوادم اصلا تعجب نکرده بودن . توی خونه نشسته بودم که مادرم گفت پدر و مادر زهرا پایین کارت دارن . رفتم پایین . مادر زهرا داخل ماشین نشسته بود . پدرش به ماشین تکیه داده بود و به انتظار ایستاده بود . تا من و دید به استقبالم اومد و من و در آغوش گرفت . بعد از احوالپرسی های معمول ، پدر زهرا رو به من و کرد و گفت :&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میثم جان ، ما دیگه نتونستیم این خونه رو تحمل کنیم . همه جای این خونه برای ما کلی خاطره از اون خدابیامرز داره . مادرش بنده خدا مثل یک شمع ذره ذره داره آب میشه ... تصمیم گرفتیم خونه رو بفروشیم و از این جا بریم ... فعلا هم تا وقتی که خونه فروش بره تصمیم داریم بریم ویلای نمک آبرود ، تا شاید مادرش بتونه خودش و با شرایط و زندگی جدید وقف بده ... الان هم اومدیم از تو و خانوادت خداحافظی کنیم و حلالیت بگیریم ... ما و زهرا رو ببخش ، نمیخواستیم تو رو اذیت کنیم ... به خدا من و مادرش برای تو و اون خدا بیامرز کلی نقشه ها کشیده بودیم ... ولی قسمت نبود ، عمر زهرا به این دنیا نبود . رفتنی بود ، مسافر بود ، پر کشید و رفت ، برای همیشه .....&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اونروز پدر و مادر زهرا برای همیشه شهرک ما رو ترک کردن و رفتن و یاد زهرا برای همیشه تو خاطر من موند . هیچ اون صحنه از دست دادنش از ذهن من پاک نشد . هیچ وقت نتونستم معنی بازی زندگی رو بفهمم . هیچ وقت نتونستم با این قضیه کنار بیام . 6 سال بعد از این ماجرا 4 تا دختر دیگه هم وارد زندگی من شدن . ولی من فقط تونستم به یکی از اونها مثل زهرا علاقه مند بشم . ولی مثل اینکه راست میگن که عشق همیشه نافرجامه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;روحش شاد و یادش گرامی .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;justify&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;laquo; پایان فصل اول - ادامه دارد ... &amp;raquo;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 17 May 2008 05:23:50 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/9.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/9.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11561</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم       وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم</title>
<description>&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/font&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp;&amp;nbsp; وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;... زندگی قصه مرد یخ فروشی است ، که پرسیدند فروختی ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفت : نخریدند ؛ تمام شد !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی واقعا تعریف زندگی چیه ؟ منظورم اینه که زندگی خوب و موفق با یک زندگی ناموفق چه فرقی داره ؟ تمام این موفقیتها توی پول و ثروت خلاصه میشه ؟ یعنی هر کی ثروتمنده ! خوشبخته ؟ &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;پس تکلیف عاشقها این وسط چیه ؟ اونها کجای داستان زندگی قرار دارن ؟ ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;چرا خیلی از عاشقها با اینکه دارای پول و ثروت بسیار زیادی هم هستن ! هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنن ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من خودم چند نفر رو میشناسم . با اینکه زندگی و شغل بسیار خوبی هم دارن ، ولی چشماشون همیشه از سوز عشق خیس هستن .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی من یه چیز رو خیلی خوب میدونم . عشق هم مثل مرگ ، فقیر و ثروتمند نمیشناسه ، همه رو یه جور گرفتار میکنه ، گرفتاری که چه عرض کنم ! میسوزونه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;قطعا شنیدین ! حضرت حافظ هم میگه : عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;این عشق چیه ؟ کیه ؟ از کجا شروع میشه ؟ &lt;em&gt;( قسمتهایی از فیلمنامه سینمایی &amp;laquo; انتهاء&amp;raquo;)&lt;/em&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;**********************&lt;/font&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اونروز وقتی الهام از درب اتاقم اومد تو تا بعنوان یکی از گرافیستهای شرکتم برای استخدام ازش گزینش کنم ، اصلا فکر نمیکردم قرار وارد بازی مرموز زندگی بشم . اصلا فکر نمیکردم که قرار تو آتیش عشقش روز به روز و ذره ذره بسوزم و فنا بشم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بعد از گذشت 10 روز که از شروع به کارش توی شرکتم گذشته بود وقتی از من پرسید : احساست نسبت به من چیه ؟ نمیدونستم چه جوابی بهش باید بدم . آخه همه ، حتی خود الهام هم به راحتی میتونستن از قیافه من درونم و بفهمن . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی از روی اجبار ، آخه با بقیه کارمندهام و شرکام دور سفره افطار نشسته بودیم ، بهش گفتم : هیچی ! بهش برخورد . آخه اونم مثل بقیه اطرافیانم از من توقع صداقت و روراستی داشت . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی به چهرش نگاه کردم فهمیدم که چقدر ناراحت شده ، بهش گفتم : بعد از افطار بیا باهات کار دارم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفت : نه ! همین الان بگو !&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;به جمع اشاره کردم و بهش فهموندم که خوب نیست جلوی بقیه با هم درگوشی صحبت کنیم و در این رابطه هم بهتره بعداً حرف بزنیم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی بعد از افطار در مورد احساسم باهاش حرف زدم و بهش گفتم که چقدر به وجودش توی شرکتم عادت کردم ، &amp;nbsp;در کمال ناباوری دیدم دومرتبه ناراحت شد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفتم : چیه پس ؟ مگه از من توقع نداشتی بهت راستش و بگم ؟&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفت : چرا ! .... ولی تو که خیلی خوب میدونی ! .... آقای ناظمی من قبلا توی عشق شکست خوردم . یه شکست سنگین ، خودت خوب میدونی .... نمیخوام دوباره بشکنم .... نمیخوام ...&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفتم : ولی من دیگه از احساسم برای تو گفتم . دیگه دست من برای تو رو شده .... اگر نمیخواستی پس چرا پرسیدی ؟!&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;گفت : میخواستم مطمئن شم ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بعد از کلی جر و بحث و با هم کلنجار رفتن راضیش کردم که به من یه فرصت بده ، و اونهم قبول کرد . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;من و الهام شدیم دو تا دوست . دو تا دوست خوب خوب . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;بهش قول دادم ، هیچ وقت دلش و نشکنم . هیچ وقت نذارم آب تو دلش تکون بخوره . هیچ اسباب آزار و اذیتش و فراهم نکنم . هیچ وقت به کسی غیر از اون فکر نکنم . و در مقابل این همه هیچ وقت دیگه از اون فرشته فقط یه قول گرفتم : هیچ جایی رو غیر از شونه من برای اشک ریختن انتخاب نکنه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ولی نمیدونستم . نمیدونستم که بزودی من ناخواسته و اطرافیان و کارمندای شرکت از روی عمد ، اسباب آزار و اذیت اون برگ گل و فراهم میکنیم . اون برگ گلی که دنبال یه دیوار عاطفی میگشت و من چه دیوار لرزونی براش بودم . اون طفلی چند مرتبه از من خواسته بود تا برم پیشش . آخه دلش گرفته بود . نیاز به تکیه گاه داشت . نیاز داشت با یکی حرف بزنه . ولی من اینقدر سرم توی کارم بود و آینده شرکت برام مهم بود که از زیر خواستش شونه خالی کرده بودم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;الهام من رفت . نتونست تحمل کنه . با همه علاقه ای که به من داشت ، رفت . الان دوسال میگذره . هنوز نتونستم به نبودنش عادت کنم . هنوز نتونستم عادت کنم که با کس دیگه ای غیر از اون درد و دل کنم . هنوز نتونستم بوی عطرش و فراموش کنم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;آخ الهام من . نمیدونی چقدر حرف و درد توی دلم جمع شده . به خدا هنوز که هنوزه منتظرم تو برگردی . منتظرم دوباره بیای اجازه بدی به دیوار محکمی چون تو تکیه کنم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;الان معنی این جمله رو میفهمم . نقطه مقابل عشق ، نفرت نیست ، بی توجهی است . ذره ای اهمیت ندادن است . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;الهام جان ، من این متن رو در جواب کسایی نوشتم که همیشه از من یه سوال داشتن .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میثم ؟! تو چرا همیشه تو فیلمنامه هات یه شخصیت ثابت به اسم الهام داری ؟ همیشه هم مشخصات این الهام ها یکیه ؟ همشون گرافیستن ! همشون آدم خوبه و فهمیده داستان هستن ! همشون مظلومن ! و خیلی مشخصات دیگه ! ...&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;نمیدونم تو هم این متن رو میخونی یا نه ! ولی میدونم هنوز هم میتونی حرف دلم و بفهمی . من نتونستم به هیچکدوم از وعده هام عمل کنم . هیچ وقت نتونستم پناهگاه مطمئنی برای تو باشم . هیچ وقت نتونستم در مقابل دیگران از تو حمایت کنم . میدونی چرا ؟ چون کارم برام مهم بود . چون خودخواه بودم . چون نمیفهمیدم و نمیدونستم چه گوهری دارم ... این و بعدها وقتی دنبال یه جایگزین برای تو بودم فهمیدم ... فهمیدم آدمها عوض شدن مثل سابق نیستن ... آدمها دیگه قابل اطمینان نیستن ... فهمیدم نباید قلبم و با هیچکدومشون قسمت کنم ... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;آخ الهام کاش میشد ما آدمها آینده رو میدیدیم . کاش میشد میتونستیم به عقب برگردیم و آب ریخته رو به ظرفش برگردونیم . کاش میفهمیدیم که نباید دل کسی رو بشکونیم . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;direction: rtl; unicode-bidi: embed; text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;برات آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . برات بهترینها رو از خدواند مسئلت دارم . آرزو میکنم خوشبخت شی . آرزو میکنم به بالاترین درجات ممکن هم توی زندگیت و هم توی کارت برسی . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 14 May 2008 22:46:31 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/8.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/8.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11564</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>حباب ، قسمت چهارم</title>
<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; color=&quot;#ff9900&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;quot; حبــــــــــــــــــــاب &amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;font size=&quot;4&quot; color=&quot;#ff00ff&quot;&gt;قسمت چهارم&lt;/font&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;justify&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اون خانم که معلوم بود مادر زهرا است ، من و به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد . وقتی وارد سالن شدم ، حدسم قطعیت پیدا کرد و معلوم شد که پدر زهرا اومده بود جلوی درب مدرسه تا من و بیاره خونشون ، چون روی میز دیس بزرگی از میوه های رنگارنگ زمستونی که با سلیقه و زیبا چیده شده بودن قرار داشت . با دیدن این رفتارها و صحنه ها سوالات توی ذهنم با گذشت لحظات هی بیشتر و بیشتر میشد ، به صورت موازی اضطراب ، هم تو رفتارم و هم در وجودم بیشتر نمود پیدا میکرد و تقریبا داشت منو خفه میکرد . با احساس غریبی و ترسی که داشتم به سختی روی مبل نشستم . پدر زهرا وقتی از در اومد تو یکراست به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه ، زهرا هم به خواسته مادرش رفت توی اتاقش تا لباسهاش و عوض کنه بعد به جمع بپیونده . مادرش هم که خودش و توی آشپزخونه مشغول کرده بود . معلوم بود همه منتظرن تا پدر زهرا بیاد و با من صحبتش و شروع کنه . از رفتارهای دیگران هم به خوبی میشد متوجه شد که همه میدونن من برای چه موضوعی به این خونه دعوت شدم ، پس تنها بی خبر جریان من بودم . انتظار داشت منو میکشت ، هر ثانیه برای من مثل یک قرن در حال گذشتن بود ، همش منتظر بودم تا پدر زهرا بیاد و این همه سوال و معمای بی جواب توی سر من و برام حل کنه . دیگه نمیتونستم اون فضای ساکت و سنگین رو تحمل کنم ، احساس میکردم خون توی صورتم جمع شده ، چون هم گرمم شده بود و هم سرم احساس سنگینی میکرد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بالاخره انتظار به سر رسید ، پدر زهرا بعد از اینکه دست و صورتش و با حوله ای که مادر زهرا بهش داده بود خشک کرد ، به سمت من و سالن پذیرایی حرکت کرد و روی مبل روبروی من نشست . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خب خوب هستید شما ؟ خانواده خوب هستن ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- ممنون تشکر ، دعای گوی شما هستن &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- ببخشید امروز مزاحم شما هم شدیم ... &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خواهش میکنم ، گویا بنده اسباب زحمت شما و خانواده محترم رو فراهم کردم &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- نه قربان ، این لطف شما است ..... خانم یه چایی به ما میدی ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مادر زهرا با یه سینی که توش 4 تا فنجون چایی بود وارد سالن شد و اول به سمت من اومد . تازه داشتم آروم آروم با فضا ارتباط برقرار میکردم و نگاهم و به اطرافم چرخوندم . از چیندمان خونه و وسایلش ، همچنین تمیزی و مرتبی خونه به خوبی میشد فهمید که چه خانواده منضبط و با سلیقه ای هستن . به سختی فنجون سفید رنگ چایی رو که گلهای طلایی ظریفی روی لبه اون کار شده بود رو برداشتم و روی میز کنار دست خودم گذاشتم . مادر زهرا هم بعد از اینکه چایی پدر زهرا رو داد رفت روی یه مبل نشست و زهرا رو صدا کرد تا اون هم به جمع اضافه بشه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میدونی برای چی ازت خواستم تا بیای اینجا ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- نمیدونم ... جدا نمیدونم ... یعنی ... هیچی نمیدونم&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میخوام در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خواهش میکنم ، من در خدمتتون هستم&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خدمت از ما است ... اول از همه ازت ممنونم که مردونگی کردی ... دخترم همه چی رو برای ما تعریف کرد ، همون شب اول ... زهرا با اجازه من و مادرش با شما تا مدرسه میومد و برمیگشت خونه ... ما کاملا در جریان بودیم &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- من اگر خواستم با زهرا خانم برم ، برای این بود که ایشون گفتن روشون نمیشه موضوع رو با خانواده مطرح کنن ! والا قصد جسارت نداشتم &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- آره درسته ، واقعا هم روش نمیشد قصه رو برای ما تعریف کنه ، ولی چون حالش اصلا مناسب نبود با اسرارهای مادرش ، بالاخره همه داستان رو تعریف کرد &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;در این لحظه زهرا هم وارد اتاق شد . وای خدای من چقدر خوشگل شده بود . از زیبایی زهرا ناخودآگاه روی پاهام ایستادم و سلام کردم . یه بلوز دامن یه دست سبز رنگ ، که گلهای ریز و درشت نارنجی و طلایی ، جلوه خاصی رو به اون داده بود . یه روسری سبز رنگ هم سرش کرده بود . با همون آرامش و وقار همیشگی اش ، بعد از اینکه با یه خنده شیرین جواب سلام من رو داد ، از روبروی من رد شد و کنار دست مادرش نشست . وقتی من هم سر جام نشستم تازه متوجه شدم که پدر و مادر زهرا تمام حرکات من و موشکافانه زیر نظر داشتن . سعی کردم با دقت در چهرشون متوجه بشم که اونها از رفتار من ناراحت شدن یا نه ؟ از چهره پدرش که چیزی نمیشد فهمید ، چون خیلی عادی رفتار میکرد . ولی مادرش یه لبخند شیطنت آمیز روی لبهاش نقش بسته بود و داشت من و برانداز میکرد .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خب میگفتم ... اون شب وقتی زهرا داشت داستان رو برام تعریف میکرد ، وقتی به شاهکارهای شما میرسید اونارو با یه لحن دیگه ای بیان میکرد ، یه برق عجیبی تو چشماش دیده میشد ، برقی که تمام پدرها و مادرها از اون میترسن ، ولی شتریه که در خونه همه میخوابه ....&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- ببخشید میشه بپرسم منظورتون چیه ؟ یعنی چه نوع برقی ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میگم خدمتتون ... ببین میثم جان ، من همین یه فرزند رو دارم ، برای من هم خیلی عزیزه ، تمام زندگی من و مادرش تو همین یه دختر خلاصه شده ، شادی اون شادی ما و اندوه اون اندوه ماست ، ما با زهرا از بچگی به گونه ای رفتار کردیم که هیچ وقت نتونه دوستی بهتر از ما پیدا کنه ، مگر اینکه اون دوست شوهرش باشه ، که ناخودآگاه اون میشه شریک زندگیش و بهترین دوستش ... اگر من اجازه دادم زهرا با شما بیاد ، چون متوجه شدم که زهرا شدیدا دوست داره تا به این بهونه بیشتر شما رو ببینه و بشناسه ، برای همین من هم این فرصت رو ازش نگرفتم و خواستم به هیچ عنوان دخالت نکنم ، چون فکر میکنم تونستم به بهترین شکل ممکن خوب و بد رو به دخترم یاد بدم ... تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا دخترم خودش بیاد و در مورد حرف و خواسته دلش با من حرف بزنه و مشورت کنه ... البته توی این مدت هم بیکار نشستم ، هر جا میرفتی و میرفتین دنبالتون بودم ، دوستات و دیدم و شناختم ، میخواستم ببینم چند مرد حلاجی ؟ .... &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- به خدا متوجه نمیشم !&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;زهرا به پدرش چشم دوخته بود و داشت با دقت به حرفهای اون گوش میداد ، در این مدت حتی یه نگاه کوچک هم به من نینداخته بود ، احساس میکردم روش نمیشه تو صورت من نگاه کنه ، از طرفی هم احترام حضور خانواده رو نگه داشته بود . همین نجابت زهرا بود که باعث شده بود من ازش خوشم بیاد و یه جورایی دیوونه اش بشم .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- الان روشن میشی .... تا اینکه دیشب دخترم از من اجازه خواست که با هم حرف بزنیم ، البته در حضور مادرش ... من هم از خدا خواسته استقبال کردم و نشستم تا صحبتهای دخترم رو بشنوم .... ببین پسرم ، عشق چیزیه که خداوند به انسان هدیه داده ، نه به انسان به تمام موجودات روی زمین ، خدا عاشقها رو دوست داره ، از همه بیشتر عاشقهاش و دوست دارم ، خدا اگر نعمت بندگی و مناجات را به انسان داد ، میخواست توفیق عشق بازی بنده رو با معبود به ماها بده ، چون ما اشرف مخلوقات هستیم ... خونه عشق هم توی کله آدمها و مغزشون نیست ، تو دل اونها است ، پس نمیشه با فکر و منظق باهاش برخورد کرد ... این دختر یه امانته دست من و مادرش از طرف خدا ، من و مادرش هیچ حقی نداریم بخواهیم به گونه ای برخورد کنیم که خدای نکرده شما دو تا بخواهید بزنید تو جاده خاکی و از طرف ما اذیت بشید ... این همه مقدمه رو گفتم که اینو بهت بگم ، دیشب زهرا اعتراف کرد که عاشقت شده و دیگه تحمل نداره تا این عشق رو از تو پنهان کنه ، پس من و مادرش رو مامور کرده تا هم بهتون کمک کنیم و هم احساس زهرا رو بهت انتقال بدیم ....&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ناخودآگاه نگاهم به سمت زهرا برگشت ، دیدم سرش و پایین انداخته و توان بلند کردن سرش و نداره . احساسم به زهرا خیلی بیشتر شده بود . از نجابت و پاکی اون دختر داشتم به خودم میبالیدم و از اینکه تو اون زمان و مکان حضور داشتم ، در نهایت لذت و آرامش بودم . زهرای من اینبار شاید با فاصله تر از من نشسته بود ولی خیلی به من نزدیک تر شده بود ، چون حالا قلبهای هر دومون در حال خوندن سرود عشق و دوست داشتن با صدای بلند و رسا بودن . یه نگاه به پدر زهرا انداختم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- منم دختر خانم شما رو بسیار دوست دارم ، شاید باور نکنید که چقدر توی این مدت به ایشون وابسته شدم ، ولی من میترسیدم حرف دلم رو با ایشون در میون بزارم &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;بالاخره اون روز یخهای من آب شد ، و رفتارم با خانواده زهرا بسیار صمیمی تر شد . بعد از کلی صحبت و تبادل نظر قرار بر این شد تا بعد از امتحانات پایان ترم صبر کنیم ، بعد از امتحانات هم به دلیل پایین بودن سن من و زهرا ، خانواده زهرا موضوع رو برای خانواده من مطرح کنن . مابقی مسائل هم قرار شد توسط خانواده ها مشخص بشه .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;*******************&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;2 روز از جریان گذشت ، رابطه من و زهرا خیلی دوست داشتنی تر و نزدیک تر شده بود ، دیگه من براحتی هر وقت دلم براش تنگ میشد میرفتم خونشون و همدیگرو میدیدم . رفتار خانوادش هم بسیار خوب و آکنده از احترام بود . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;تنها یک روز از مدارس باقی مونده بود و تا شروع امتحانات پایان ترم تنها یک هفته وقت داشتیم ، قرار شد فردای اونروز من و زهرا همدیگرو راس ساعت 2 بعد از ظهر سر چهارراه مینی سیتی ببینیم . چون پدر زهرا اعتقاد داشت دیگه لزومی نداره من برای برگردوندن زهرا برم جلوی درب مدرسشون دنبالش .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: center&quot; dir=&quot;rtl&quot; align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;*******************&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ساعت 2 شده بود . 15 دقیقه ای شده بود که منتظر زهرا ایستاده بودم . زمین از برف چند روز پیش کاملا یخ زده بود . اون موقع یه میدون کوچیک وسط چهارراه مینی سیتی قرار داشت . من جایی که ماشین های شهرک نگه میداشتن ایستاده بودم و ماشین هایی که از نیاوران میومدن دقیقا از سمت مخالف&amp;nbsp; وارد چهارراه میشدن .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;ساعت 2:5 دقیقه شده بود که دیدم یک پیکان زرد آجری نگه داشت و 3 تا دختر چادری از ماشین پیاده شدن . زهرا هم بین اونها بود . از صمیمت بین اونها میشد فهمید که همکلاسی و دوست هستن . زهرا بعد از دست دادن با دوستهاش و خداحافظی از اونها به سمت ماشینهای شهرک راه افتاد ، همینجوری که به سمت من میومد با نگاهش تو جمعیتی که منتظر ماشین ایستاده بودن دنبال من میگشت . براش دست تکون دادم ، من و دید ، به میدون وسط چهار راه رسیده بود ، اونم برای من دست تکون داد . براش لبخند زدم ، اونم لبخند زد . بهش چشمک زدم ، اونم چشمک زد . ولی یه دفعه لبخند روی لبام ماسید .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- وای خدای من ...&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یه پژو 405 که از سمت اقدسیه میومد ، با سرعت از کنار زهرا رد شد ، گلگیر جلوی اون ماشین با زهرا برخورد کرد . بدن پاره تن من از روی زمین بلند شد و محکم روی زمین نشست . دوستهای زهرا با جیغهای ممتدی که میکشیدن بر وحشت من اضافه میکردن . جرات جلو رفتن نداشتم . پاهام به زمین چسبیده بود . دوستهاش رسیدن بالا سرش . به خودم جرات دادم دو قدم به سمت جلو حرکت کردم . صدای ضربان قلبم و به خوبی میشنیدم ، شاید از ترس و وحشت ، چند برابر قبل در حال تقلا کردن بود . ولی با بلند شدن و نشستن زهرا روی زمین خیالم راحت تر شد . زهرا صورت قشنگ و معصومش و به سمت من کرد و لبخندی زد ، و سرش و به علامت اینکه چیزی نیست تکون داد . خوشحال شدم ، به سمتش راه افتادم . نه انگار راه نمیرفتم داشتم میدویدم ، ولی .....................&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- وای خدا ... نه .... تو رو خدا نه ... تو رو بزرگیت ، تو رو عظمتت ، نکن ... وای خدای من ....&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;quot; ادامه دارد &amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#339966&quot;&gt;&lt;strong&gt;&lt;em&gt;نظر یادتون نره ، ممنون &lt;/em&gt;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 03 May 2008 05:21:34 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/7.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/7.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11561</category>
</item>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com</link>
<item>
<title>حباب ، قسمت سوم</title>
<description>&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;5&quot; color=&quot;#993300&quot;&gt;&lt;strong&gt;&amp;quot;&amp;nbsp;حبـــــــــــــــــــــاب &amp;quot;&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p align=&quot;center&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot; color=&quot;#008000&quot;&gt;&lt;strong&gt;قسمت سوم&lt;/strong&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;اون شب یه حال خاصی داشتم که اصلا برام آشنا نبود ، خوابم نمیبرد ، با کسی حرف نمیزدم و حوصله هیچ کس ، حتی مهدی رو هم نداشتم ، همش میخواستم از خونه بزنم بیرون و راه برم ، بدون هدف و مقصد ، فقط برم ... همین . جونم به لبم رسید تا صبح شد ، به جرات میگم دل انگیز ترین صبح زندگیم رو داشتم تجربه میکردم ، هوا با اینکه هم سرد بود و هم برفی ، ولی برای من یه روز گرم و با حرارت شروع شده بود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;با وسواس زیاد مشغول پوشیدن لباسهام و مرتب کردن ظاهرم شدم ، برای اولین بار بود که داشتم جلو آینه اینقدر رو خودم وقت میذاشتم . دیگه آماده شده بودم ، یه نگاهی به ساعت انداختم ..... &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- ای بابا .... تازه ساعت 6 شده که ؟!!&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;مونده بودم این 15 دقیقه رو چجوری سر کنم که دیدم دیگه نمیتونم تو خونه بمونم ، از خونه زدم بیرون . من از برف خیلی بدم میاد ، چون سرده ، من عاشق سرسبزی ام ، برای همین فصل تابستون رو خیلی دوست دارم . ولی اون روز حال و هوام عوض شده بود ، وقتی پاهام رو روی برفها میذاشتم ، صدایی که بلند میشد انگار باهام حرف میزد و روحم و جلا میداد ، انگار برف داشت باهام حرف میزد ، وقتی ذرات ریز و درشت برف روی صورتم مینشست انگار مشغول نوازش کردن صورتم بود ، دوست داشتم همه دنیا ساکت بشه برف برام همینجوری حرف بزنه ، انگار داشت برام قصه عاشقی رو میگفت ، از عاشقهایی که قبل از من روی اون پا گذاشته بودن ، داشت میگفت قرنها است که شاهد قدم زدن عاشقها بوده ، داشت از وصلتها میگفت ، شاید از جدایی ها هم میگفت ، ولی من دوست نداشتم توی اون لحظه چیزی درباره جدایی توی گوشم زمزمه شه ، دوست داشتم فقط از عاشقها بشنوم ، از قصه های قشنگشون و و و ....&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;توی همین حال و هواها بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت و من سر قرار حاضر شدم . دیدم زهرا هم داره از دور به من نزدیک میشه ، انگار برفها هم برای اون داشتن حرف میزدن ، نمیدونم شاید داشتن به اون یه خبر بد میدادن ، چون وقتی زهرا به من رسید خیلی غمگین بود ، غم و توی چشاش به خوبی میشد دید ، ولی داشت سعی میکرد که اون و از من مخفی کنه . &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- سلام زهرا خانم ...&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- سلام ... خوب هستین ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- ممنون &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- خیلی وقته اینجا منتظر هستین ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- نه منم تازه اومدم ...&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;محو نگاش شدم ، انگار یه جور دیگه شده بود ...... نه ! اون یه جور دیگه نشده بود ، من یه جور دیگه داشتم نگاش میکردم ، تازه داشتم برای اولین با دقت توی صورتش نگاه میکردم ، توی اون چشمهای معصومش ، تازه داشتم قد و بالاش و برانداز میکردم ، احساس میکردم خیلی دوستش دارم ، انگار سالها بود که میشناختمش ، انگار گمشده من بود و تازه بعد از مدتها پیداش کرده بودم ، دوست داشتم تو آغوش بگیرمش و براش درد دل کنم ، نمیدونم چرا دوست داشتم فقط باهاش صحبت کنم ، از زندگی شکایت کنم ، از ناملایمتهاش .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;nbsp;به لباس پوشیدنش دقت کردم ، یه مانتو شلوار سرمه ای با مقنعه مشکی ، یه چادر هم سرش کرده بود ، وای خدای من اون چادر چقدر به معصومیتش اضافه کرده بود .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ مگه تا حالا آدم ندیدی ؟!&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- جان .... ؟!&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- میگم چرا اینجوری نگاه میکنی ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- آهان .... هیچی ، همینطوری ...&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- باشه ... موافقی بریم ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- جان ... آره ، آره ... بریم ، ببخشید اصلا حواسم نبود&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;باهاش راه افتادم به سمت خیابون اصلی شهرک ، وقتی باهاش شونه به شونه توی برفها راه میرفتم ، انگار برفها داشتن برامون یه جور ترانه عاشقی میخوندن که آدم و مسخ میکرد . اصلا دوست نداشتم سوار ماشین بشیم ، دوست داشتم همونجوری پیاده تا نیاوران بریم . هیچ کدوم از رفتارهام دست خودم نبود ، اصلا احساسم و نمیفهمیدم و برام خیلی غریب بود ، ولی این احساس رو خیلی دوست داشتم ، انگار یه چیز جدیدی توی وجودم کشف کرده بودم : معنی واقعی دوست داشتن رو .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;وقتی دم در مدرسه اش پیاده شد و رفت داخل ، انگار دنیا رو گوله کردن و کوبیدن توی سرم ، احساس میکردم ازم گرفتنش، ولی چاره ای نبود منم باید برمیگشتم مدرسه . تا زنگ آخر همش تو دلم هول و ولا بود ، دوست داشتم سریع زنگ و بزنن و بتونم دوباره روی ماهش و ببینم . بالاخره زنگ مدرسه به صدا دراومد و لحظه موعود برای من فرا رسید . تندی خودم رو رسوندم سر چهارراه مینی سیتی ، یه ماشین دربست گرفتم برای نیاوران . رسیدم . دیدم زهرا هم جلوی در مدرسه منتظر ایستاده ، دور و ورم و نگاه کردم تا ببینم اون پسر دیروزیا اون دور و ورها هستن یا نه ؟ ... هیچ کس نبود ، با خیال راحت رفتم پیشش &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- سلام ، خوب هستین ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- سلام ، ممنون ، شما خوب هستین ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- هی ، همچین .... بریم ؟&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- بریم ..... ببخشید تو رو خدا ، اسباب زحمت شما شدم ، ایشاله بتونم جبران کنم !&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- بابا این چه حرفیه ... انجام وظیفه میکنم ، انجام وظیفه هم نیازی به قدردانی نداره &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;............. 2 روز گذشت ................ احساسم نسبت به زهرا چند برابر شده بود ، دیگه بهش عادت کرده بودم ، اگر نمیدیدمش ، مریض میشدم ، کسل میشدم ، خیلی توی این 2 روز سعی کرده بودم از احساسم براش بگم ، چند بار میخواستم بهش بگم که نسبت به اون چه احساسی دارم ، ولی نجابتش و معصومیت نگاهش مانع میشد . شاید بزرگترین مانعی که سر راهم قرار داشت و نمیذاشت ابراز احساسات کنم ، مجهول بودن احساس اون برای من بود . در واقع نمیدونستم زهرا راجع به من چه احساسی داره .&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;روز سوم هم طبق معمول رفتم دنبالش تا برش گردونم خونه . زهرا دم در مدرسه ایستاده بود ، رفتم جلو و مثل همیشه گرم احوالپرسی های معمول شدیم . اومدیم حرکت کنیم که یه دفعه پژو 405 مشکی جلوی پاهامون ترمز کرد . زهرا بدون کوچکترین حرفی رفت و درب عقب ماشین رو باز کرد و سوار شد . به راننده نگاه کردم . یه مرد میانسال بود . همونجوری هاج و واج مونده بودم که با صدای زهرا به خودم اومدم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- آقا میثم بفرمایید سوار شید ، چیزی نیست ، پدرم هستن &lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;یه دفعه تمام بدنم یخ کرد ، انگار ترس و وحشت توی نگاهم موج میزد ، چون هم زهرا هم باباش یه لبخند جالبی روی لباشون نقش بسته بود . با ترس و لرز درب جلوی ماشین رو باز کردم . بعد از سلام و احوالپرسی ، با اجازه سوار شدم . تا شهرک یه کلام هم حرف نزدم . در واقع همه ساکت شده بودن ، یه سکوت کشنده که داشت بر استرس و وحشت من اضافه میکرد . بالاخره زمان سپری شد و ما به شهرک رسیدیم . وقتی جلوی خونشون رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و یه آه از ته دل کشیدم . همش داشتم توی افکارم پیش بینی میکردم که الان باباش زهرا رو میفرسته تو خونه و هرچی از دهنش در میاد به من میگه ، حالا من چجوری به این بابا بفهمونه نیت من فقط خیر بوده نه شر و از این جور افکارها ، که متوجه شدم بابای زهرا داره تعارف میکنه منم برم توی خونه . خیالم راحت شد ، فهمیدم که حداقل الان کاری با من نداره ، پیش خودم میگفتم که شاید داره فکر آبروش و جلوی در و همسایه میکنه . ولی آسودگی خیالم زیاد طول نکشید ، چون باباش اسرار داشت حتما برم تو خونه ، یعنی ول کن نبود ، دیگه چاره ای نداشتم . با سر پایین انداخته به سمت درب خونشون حرکت کردم &lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;ul&gt;&lt;li&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;- بیا ... حالا که رفتی تو ، حسابی از خجالتت در میاد ، احتمالا یه کتک مفسل هم افتادی .... ای خدا اومدیم ثواب کنیم ، کباب شدیم .&lt;/font&gt;&lt;/li&gt;&lt;/ul&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;رفتم تو ، یه خانم با چادر سفید اومد به استقبالم ، یه سلام علیک گرمی کرد که مونده بودم خدا داستان چیه ؟ انگار این بنده خداها منتظر من بودن ! اینا اگر میخوان حال من و بگیرن این رفتارهای گرم دیگه برای چیه ؟ نمیتونستم هیچ رابطه ای بین این رفتارها با افکار خودم پیدا کنم . گیج گیج شده بودم .........&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&amp;quot; ادامه دارد .... &amp;quot;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;&lt;p style=&quot;text-align: justify&quot; dir=&quot;rtl&quot;&gt;&lt;font size=&quot;3&quot;&gt;&lt;font color=&quot;#800080&quot;&gt;&lt;em&gt;ضمنا از دوستان و خوانندگان محترم تقاضا دارم با نظراتشون بنده رو در نوشتن بهتر یاری دهند ، اگر فکر میکنید این داستان ارزش ادامه دادن داره ممنون میشم نظر بدین&lt;/em&gt; &lt;/font&gt;&lt;/font&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Wed, 30 Apr 2008 06:04:37 +0430</pubDate>
<link>http://mayssamnazemi.parsibox.com/6.html</link>
<guid>http://mayssamnazemi.parsibox.com/6.html</guid>
<dc:creator>mayssamnazemi</dc:creator>
<category>11561</category>
</item>
</channel>
</rss>