پنجشنبه 2 خرداد 1387
به نام آنکه مهربانترین مهربانان است
وقتی دلت میگیره چی کار میکنی ؟ وقتی یه کوه ناله و درد تو دلت انبار میشه پیش کی میری تا خودتو خالی کنی ؟ اگر توی این دنیای به این بزرگی کسی رو نداشته باشی که بخواد بشینه و به حرفت گوش بده ! اونموقع حرفت و به کی میزنی ؟ دست تمنا پیش کی دراز میکنی ؟ شاید بگی : خب ... میریزم تو خودم !
ولی تا کی ؟ تا کی میشه آدم همه چی رو بریزه تو خودش ؟ تا کی میشه آدم حرفش رو دردش رو بخوره و به رو خودش نیاره ؟ ظرف ما آدمها چقدر جا داره ؟ کی سر ریز میشه ؟
خوش به حال اونی که یه کسی رو داره تا بتونه باهاش حرف بزنه و خودش رو سبک کنه . وقتی حرفهاش تموم شد به یه جا خیره بشه و منتظر بمونه تا طرف مقابلش به حرف بیاد و از دردش کم کنه . از تجربیات خودش بگه . دیدگاه و نظر خودش رو در مورد اون مشکل براش بگه و در حل اون براش دنبال راه چاره باشه .... ولی وای به روزی که .... وای به روزی که دنیا همه بر علیه تو باشه . همه خواستار این باشن که تو رو از بلندی بکشن پایین . همه دنبال یک گاف باشن تا بر علیه تو استفاده کنن . و سخت تر اونجا میشه که توی این دنیای به این بزرگی ، با این همه آدم ، حتی یه نفر رو نداشته باشی که بخواد باهات حتی هم صحبت بشه .
نمیدونم تجربه اش رو داری یا نه ؟ ولی وقتی واردش میشی ، اولین اتفاقی که برات میافته اینه که منزوی میشی . گوشه نشین میشی . دلت نمیخواد توی اجتماع آفتابی بشی . میدونی چرا ؟ .... چون مجبوری یه تنه از پس همه مشکلات زندگی بر بیای . چون محبوری تمام تمرکزت رو بزاری روی زندگی و موفقیت .
اینجور موقع ها آدم در یه خونه ای دیگه هم میره . میره تا محبت گدایی کنه . میره تا بخواد تو حل مشکلات بهش کمک کنن .... یه خونه ای که میگن درش هیچ وقت بسته نیست . یه خونه ای که میگن وقتی میری دم درش ، صدات رو میشنون ، بهت توجه میکنن . بهت بها میدن .... اونجا خونه اهل بیت رسول خدا است . اونجا جاییه که وقتی دستت توی این دنیا به جایی بند نیست میری اونجا و وقتی برمیگردی دستت پره . میگن صاحبخونه هاش خیلی مهربونن . همه رو دوست دارن . دست رد به سینه کسی نمیزنن ....
تازه بعضی وقتها هم زمانی که دلت دیگه زیادی پره میری در خونه خودش . همونی که از مادر مهربونتره ، همونی که از رگ گردن بهت نزدیکتره ، همون معبود ، همون بی همتا ، همون لم یلد و لم یولد ، همون ارحم الراحمین ، همون ستار العیوب .... همون خدای دوست داشتنی .
وقتی میری در خونش دلت آروم میشه . سبک میشی . انگار بهت بال دادن . انگار بهت جسارت پرواز کردن رو هدیه دادن . وقتی میری در خونش تازه میفهمی هیچ کجای این دنیای مادی نمیشه اینقدر سبک شد . نمیشه اینقدر راحت حرف زد و رو راست بود ....
ولی وای به روزی که دیگه اینجا هم صدات رو نشنون . وقتی اون مهربون رو بیش از اندازه از دست خودت ناراحت کنی ، وقتی باعث بشی از دستت آزرده بشه ، وقتی به نعماتش ناشکر باشی ، وقتی نون و نمک بخوری و نمکدون بشکنی .... خب اونم باهات قهر میکنه . میگه : به امان خودت .
اونموقع میخوای چی کار کنی ؟ وقتی دیگه واقعا به تمام معنا بی کس و کار بشی میخوای چی کار کنی ؟ ... دیگه کسی نیست به حرفت گوش بده .
ای خداوند بزرگ . من بنده خوبی برای تو نبودم . من راه بندگی رو بلد نبودم . من رو سیاه ترین موجودی هستم که تا بحال او را خلق نموده ای . خود خوب واقفم و آگاهم . ولی ای خدا . تو که از راز دل من آگاهی . تو که میدانی جز به درگاه تو هیچ پناهگاهی ندارم . جز به درب خانه تو ، مامنی ندارم . تو که معنای واقعی صبری . تو که معنای واقعی مهربانی و عطوفت هستی . تو مرا ببخش . دوباره مرا به درب خانه ات راه بده . دوباره بگذار تا در آستانت بگریم و ناله نمایم . نعمت ریختن اشک بر در آستانت را از من دریغ نکن . خود خوب میدانی که بی کس و کارم . خود میدانی که فقط تو میتوانی مرا آرام کنی . پس یا رب آرامم کن و پناهم ده . آمین .
به حق همین شبهای عزیز ، تمام حاجتمندان درگاهت را حاجت روا کن . بیماران را شفا عنایت نما . ظهور منجی و منتقم سیلی را نزدیک بفرما . آمین .
التماس دعا .....


