[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

حباب ، قسمت دوم
پنجشنبه 29 فروردين 1387

« حباب »

قسمت دوم

از جام که بلند شدم به سمت یکی از اون پسرها رفتم ، دستم و با تمام زوری که حالا از خشمم هم بسیار زیاد شده بود دور گردنش حلقه کردم و سرش و آوردم به سمت پایین ، دیگه هیچی حالیم نبود ، یه لحظه از نگاههای وحشت زده یکی دو تا مسافر که با وحشت به صورت اون پسره ، که حالا سیاه و کبود شده بودر، چشم دوخته بودن ؛ به خودم اومدم ، دستم رو از دور گردنش آزاد کردم ، اون بنده خدا مثل یه ماهی صید شده ای که دوباره آب رو بهش هدیه دادن ، دستش دور گردنش میمالید و داشت کمبود اکسیژنش و جبران میکرد .

من و مهدی اینقدر عصبی بودیم که اصلا حواسمون نبود که هنوز تمامی این اتفاقات داخل مینی بوس شهرک داره میفته . این اتفاقات به اندازه ای سریع روی داد که مسافرین مینی بوس همگی هم به شدت شکه شده بودن هم ترسیده بودن ، برای همین تا این لحظه هیچ کدوم حتی برای جدا کردن هم اقدام نکرده بود ، تنها راننده بود که موفق شده بود ماشین رو نگه داره و با تعجب مشغول تماشا کردن اتفاقات پشت سرش بود . مهدی هم یکی دیگه از اون پسرها رو به پشت روی کف ماشین خوابونده بود و با مشتهای از خشم گره کردش ، مرتب تو صورت اون میکوبید ، انگار میخواست تمام دق و دلیهای لیلا رو سر اون بنده خدا خالی کنه . همینجور که داشتم مهدی رو نگاه میکردم ، یک لحظه چشم چرخید دنبال همون پسره که مسبب اصلی این اتفاقها بود که دیدم خودش و یخ گوشه ای قائم کرده داره مثل بید به خودش میلرزه ، رفتم به طرفش و با تمام توانی که تو دستهام احساس میکردم یک مشت به شکمش کوبیدم ، در یک لحظه از درد دولا شد ، ولی قبل از اینکه بتونه کوچکترین حرکتی کنه ، تا سرش و آورد پایین با زانوم یک ضربه توی صورتش کوبیم و اون به عقب پرت شد و نقش کف ماشین شد . رفتم بالا سرش ، حالا دو دستی صورتش و چسبیده بود و داشت از درد به خودش میپیچید . به زور از روی زمین بلندش کردم و بردمش به سمت زهرا ، سرش و هدایت کردم به سمت کفشهای زهرا و گفتم :

  • - پای این خانم محترم و میبوسی و عذر خواهی میکنی ، تا این دفعه یاد بگیری قبل از اینکه هر غلطی کنی آدمت و بشناسی ، صرف اینکه اون یه زن یا دختره نباید براش مزاحمت ایجاد کنی ! فهمیدی ؟

پسره بنده خدا به علامت تایید سرش و تکون داد و خواست کفش زهرا رو ببوسه که اون پاش و عقب کشید و اجازه این کارو به اون نداد ، پسر مشغول عذرخواهی کردن شده بود . بی اختیار نگاهم و به سمت زهرا هدایت کردم ، چهرش نشون میداد که هم دلش خنک شده و هم برای اون سه تا پسر دلش سوخته . پسر رو از روی زمین بلند کردم و به سمت درب مینی بوس هدایتش کردم و از ماشین به بیرون هلش دادم ، مهدی و یک دوتا دیگه از مسافرها که حالا جرات پیدا کرده بودن اون 2 تای دیگه رو هم از ماشین بیرون انداختن . ماشین که میخواست حرکت کنه متوجه شدم که یکی از اون پسرها داره با حرکات سر و صورت برای زهرا خط و نشون میکشه ، ولی دیگه اینبار بروی خودم نیاوردم . چون من کلا آدم دعوایی نیستم ، شاید باورش سخت باشه ، ولی این اولین و آخرین درگیری فیزیکی تاریخ زندگی من تا این لحظه بوده .

داشتم به اون پسرها نگاه میکردم که دیدم زهرا یه دستمال به سمتم دراز کرده

  • - دست شما درد نکنه ، ولی من که دستمال نخواستم !؟
  • - بله شما نخواسیتن ، ولی واقعا بهش نیاز دارین

و اشاره کرد به سمت صورتم ، به مهدی نگاه کردم و دیدم که لبخند مسخره ای روی لباش نقش بسته ، انگار اونم خالی شده بود و تمام خشم و تمنای انتقامش و خالی کرده بود .

  • - شانس آوردی ، فکر نکنم که شکسته باشه ! ( و به سمت بینی ام اشاره میکرد )

با این حرف و اشاره مهدی نا خودآگاه دستم رفتم به سمت بینیم ، وقتی دستم با بینی ام تماس برقرار کرد ، از زور درد شدیدی که یه دفعه توی سرم پیچید ، اشک توی چشمام حلقه زد ، دستمال و از زهرا گرفتم و با اشاره اون روی صندلی کناریش نشستم و از سرم به عقب تکیه دادم و چشمام و بستم . یه چند لحظه ای توی سکوت گذشت ، بعد به سمت زهرا برگشتم بعد از چند دقیقه ای مکس گفتم :

  • - اون پسرها احتمالا از اراذل و اوباش نیاورانن ، بعید میدونم دیگه به این راحتی ها بی خیال بشن ، چی کار میخواهید بکنید ؟
  • - نمیدونم .....
  • - خب با خانوادتون مسئله رو مطرح کنید !
  • - آخه ..... قبول کن که نمیشه ..... یعنی روم نمیشه
  • - آره قبول دارم ... ولی اگر خدای نکرده اتفاق بدی بیقته چی ؟
  • - ایشاله که نمیفته ....
  • - میخوای من توی این مدت ، تا وقتی که اون پسرا هم از سرشون بیفته ، صبح به صبح برسونمت مدرسه و بعد از ظهر ها هم بیام دنبالت ؟

وقتی این پیشنهاد و بهش میدام توی دلم همش داشتم خدا خدا میکردم که قبول کنه ، یه چیزی توی اون نگاه معصوم و پاکش بود که آدم رو به سمت خودش میکشید ، این اولین دختری بود که داشتم توی زندگیم باهاش رو در رو صحبت میکردم . من کلا دوست داشتم خودم رو از بازیهای عاشقی دور نگه دارم و خودم رو سرگرم چیزی که واقعا بهش علاقه داشتم ، یعنی سینما ، بکنم . اعتقاد داشتم اگر ذهنم و درگیر مسائلی غیر از کار و تخصصم کنم نمیتونستم به اون قله ای که توی ذهنم ساخته بودم برسم .

  • - آخه میترسم اسباب زحمت شمارو فراهم کنم !
  • - نه این چه حرفیه ، من با کسی تعارف ندارم ، مطمئن باشید اگر راحت نبودم ، هیچ وقت مطرحش نمیکردم ، از حق هم نگذریم برای من افتخاره که بخوام اینکارو بکنم
  • - شما لطف دارید .... باشه ، اگر برای شما سخت نیست ، منهم بسیار خوشحال میشم
  • - خواهش میکنم ، پس قرار ما فردا صبح ساعت چند ؟
  • - ساعت 6:30 خوبه ؟ آخه مثل اینکه خودتون هم سریع باید برگدید تا به مدرسه خودتون برسید ، نه ؟
  • - آره خوبه ، در مورد مدرسه منم نگران نباشید ، من هر ساعتی برسم مشکلی ندارم
  • - باشه ، دستتون درد نکنه ، خب من دیگه باید پیاده بشم ، رسیدیم ، از بابت اتفاق امروز هم از شما و دوستتون ممنونم ، خیلی لطف کردید
  • - خواهش میکنم ، انجام وظیفه کردیم ، فکر میکنم هر خوش غیرتی جای مت بود همین کار رو میکرد ، پس ما کار خاصی نکردیم .....
  • - آقا من سر یاس پیاده میشم ..... به هر حال باز هم ممنونم ، بابت همه چی ..... راستی یه سوال ! البته جسارتا !
  • - خواهش میکنم
  • - اسمتون ؟ ..... اسمتون چیه ؟
  • - من میثم هستم
  • - من هم زهرا هستم

وقتی که اسمش و خودش به من گفت یه حال عجیبی به من دست داد ، من اسمش و میدونستم ، ولی وقتی خودش اسمش و به من گفت یه چیز دیگه بود ، احساس کردم خون توی تمام رگهای صورتم دوید ، سرم احساس سنگینی عجیبی میکرد ، صدای قلبم و به خوبی و به وضوح میتونستم بشنوم ، این حس برای من خیلی گنگ و نا آشنا بود ، هیچ تعریفی براش نداشتم . اینقدر توی این احساسم غرق شده بودم که نفهمیدم کی زهرا از ماشین پیاده شد و رفت .

« ادامه دارد .... »

شکلات
چهارشنبه 28 فروردين 1387

 

>- شکــــــــــــــــــــــــلات -<

با یه شکلات شروع شد ...

من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من

من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرم و بالا کردم ، سرش و بالا کرد ، دید که من و میشناسه

خندیدم

گفت : دوستیم ؟

گفتم : دوستِ دوست

گفت تا کجا ؟

گفتم : دوستی که تا نداره !

گفت : تا مرگ ؟

خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !

گفت : باشه ، تا پس از مرگ ؟

گفتم : نه ! نه ! نه ! نه ! تــــــــــــــــــا نداره !

گفت : قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ؟ یعنی زندگی پس از مرگ ! باز هم با هم دوستیم ؟ تا بهشت ؟ تا جهنم ؟ تا هر جا که باشه ، من و تو با هم دوستیم ؟

ختدیدم و گفتم : تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار ،  اصلا یه تا بکش از سر این دنیا ، تا اون دنیا ، اما من براش تا نمیذارم

نگام کرد ، نگاهش کردم

باور نمیکرد ، میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه ، دوستی بدون تا رو نمیفهمید !

گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم !

گفتم : باشه ! تو بذار ؟1

گفت : شکلات ! .... هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشه ؟

گفتم : باشه .

*************************

هر بار یه شکلات میگذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من ، باز همدیگر رو نگاه میکردیم ، یعنی که دوستیم ، دوست ِ دوست

من تندی شکلات هام باز میکردم ، میگذاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم .....

میگفت : شیکمو ..... تو دوست شیکموی منی !

و شکلاتش و میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ .

میگفتم : بخــــــــــــورش !

میگفت : تموم میشه ، میخوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه

صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچکدومش و نمیخورد

من همش و خورده بودم

گفتم : اگه یه روز ، شکلاتهات و مورچه ها بخورن یا کرمها ! اونوقت چی کار میکنی ؟

گفت : مواظبشون هستم

میگفت : میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم !

و من شکلاتهام و میذاشتم توی دهنم و میگفتم : نه ! نه ! نه ! تــــــــــــــــــــــــــــا نداره ! دوستی که تا نداره !

*************************

یکسال ، دوسال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال

بیست سالش شده

اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم ، من همه شکلاتهام و خوردم ، اون همه شکلاتهاش و نگه داشته

اون اومده امشب تا خداحافظی کنه ، میخواد بره ، بره اون دور دورها

میگه : میرم ، اما زود بر میگردم

من که میدونم میره و بر نمیگرده !

یادش رفت شکلات به من بده ! من که یادم نرفته

یه شکلات گذاشتم کف دستش

گفتم : این برای خوردن ِ

یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت

یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش ، هر دو تا رو خورد

خندیدم ، میدونستم دوستی من تا نداره ، میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه !

خوب شد هم شکلاتهام و خوردم ، اما اون هیچکدومشون رو نخورده

حالا با یه صندوق پر از شکلاتهای نخورده ، چی کار میکنه ؟!

 

 

سید میثم رضایی ناظمی - پاییز 1385

لیست صفحات :: 1