[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

کاش میشد .................. !
يكشنبه 26 خرداد 1387
" به نام دوستدار راستی و صداقت " روابط آدمها چجوری شده ؟ جایگاه صداقت و روراستی بین روابط آدمها کجا است ؟ چرا خیلی از آدمها تنها بخاطر صداقتشون محاکمه میشن ؟ چرا خیلی ها تنها بخاطر اینکه با صداقت برخورد میکنن ، مورد تهمت و افترا قرار میگیرن ؟ و بهشون برچسب دروغگویی رو میچسبونن ؟ بنده معتقدم هیچ محکمه ای بدتر از دیوان خلق خدا نیست . چون وقتی در حضور قاضی دادگستری قرار میگیری میتونی با ارائه شواهد و مدارک خودت و تبرئه کنی و ثابت کنی که بی گناه هستی . ولی وقتی در حضور خلق خدا قرار میگیری ، و خودتو در مرکز تهمتها و توهین ها پیدا میکنی ، نمیدونی باید چی کار کنی ؟ و این زمانی بدتر میشه که نفر مقابلت تصمیم خودش رو در مورد تو گرفته و رای رو صادر کرده : تو دروغگویی ! تو ....... ! تازه این یه بخشی از داستانه . درد واقعی اونجا است که احساس کنی ، دستمزد صداقتت رو تمام و کمال دریافت نکردی ! در این مواقع تمام تلاشت رو میکنی که ثابت کنی " بابا من مشکلی ندارم ! من دروغگو نیستم ! من ..... نیستم ! " و خدا اونروزی رو نیاره که آسمون و زمین ، همه دست به دست هم بدن که تو نتونی خودت رو ثابت کنی . هر کاری میکنی همش گنده که تو کارت میاد . مداوم اوضاع بدتر میشه . من خودم هر وقت تو این شرایط قرار میگیرم ، احساسم رو تشبیه به گردویی میکنم که بین یک انبردست گرفتار شده و نمیتونه خودش رو رها کنه . فقط دوتا راه رو در مقابل خودش میبینه . یا منتظر باشه تا زمین و زمان بر وفق مرادش بشه ! و یا منتظر باشه که پوستش بین فکهای انبردست خورد و خمیر بشه ! باز هم درد واقعی از خورد شدن نیست . به نظر من درد واقعی از سرافکندگیه . یه موقع ممکنه این سرافکنگی بخاطر چهره واقعی ماها باشه . ولی وای از اون روزی که این سرافکندگی تنها بخاطر تهمت و بدگمانی بوجود بیاد . به هیچ عنوان نمیشه هضمش کرد . اون موقع خودت رو در برابر همه چیز و همه کس شرمنده میبینی . نمیدونم .......... فقط میتونم همین رو بگم که کاش میشد ما آدمها بیشتر از پیش به همدیگه ایمان و اعتماد داشتیم . کاش ما آدمها میتونستیم خودمون برای آینده خودمون تصمیم بگیریم و تحت تاثیر دیگران تصمیمات بزرگ رو اتخاذ نکنیم . که اگر نتونستیم به هدفمون برسیم ، با چماق تهمت به سمت دیگران حمله نکنیم و برای عدم موفقیت خودمون دنبال مقصر نگردیم . کاش میشد صداقت رو بشناسیم و اون رو از دروغ جدا کنیم . کاش میشد ........................ ولی باور کن دوست من ، تمام اینها یه امتحانه . امتحان زندگی برای من و تو . امتحان دانشگاه سخت گیر دنیا از درسهای گذشته . و امتحان خالق هستی . چون همه زندگی یک امتحانه . همه زندگی محل درس پس دادنه . پس سعی کن از این امتحان موفق و سربلند بیرون بیای . روزی که همه ما در مقابل آفریدگارمون قرار میگیریم و کارناممون رو به دستمون میدن ، اونجا مهمه که شرمنده باشی یا نه ! اونجا مهمه که قبول شده باشی یا نه . اونجا دیگه داور خلقش نیست ، خودشه . همه چیز درست و با حساب و کتابه . دیگه نمیتونی مدرک و شاهد رو کنی . دیگه نمیتونی از زیر بار مجازات فرار کنی . و یادمون نره تهمت از جمله گناهانی محسوب میشه که باید رضایت طرفت رو داشته باشی . یا علی ......... سید میثم ناظمی .....
دعوت از علاقه مندان به هنر بازیگری
سه شنبه 21 خرداد 1387
با سلام خدمت دوستان ، بالاخص علاقه مندان به هنر بازیگری بدینوسیله به اطلاع میرسانم ، جهت تولید سینمایی " قتلهای تتو " به تعداد ۳ بازیگر ( ۲ آقا و یک خانم ) با مشخصات ذیل نیاز میباشد : ۱ - ساکن تهران ۲ - دارای میانگین سنی ۲۲ تا ۲۸ سال ۳ - داشتن رضایت کامل خانواده برای خانمها ۴ - داشتن کارت پایان خدمت سربازی برای آقایان لذا از علاقه مندان دعوت بعمل میآید تا مشخصات و بیوگرافی خود را بهمراه عکس و یک شماره تماس و همچنین یک آدرس ایمیل به آدرس ذیل به صورت ایمیل ارسال نمایند : mayssam.nazemi@gmail.com شایان ذکر است برای نفراتی که در تست اولیه امتیاز لازم را کسب نمایند یک دوره فشرده آموزش بازیگری به صورت رایگان برگزار خواهد گردید . با درود و احترام : سید میثم ناظمی
یکی بود ، یکی نبود
چهارشنبه 8 خرداد 1387
 

« به نام خدای لیلی و مجنون»

»---  یکی بود ، یکی نبود  ---«

یه جوونی بود که تمام فکر و ذکرش کارش بود و بس . دوست داشت فقط برای خودش تخصص جمع کنه . میخواست سری توی سرها در بیاره . فکر میکرد زندگی فقط اینه که بخاطر تخصص و کارش ازش تعریف و تمجید کنن . اصلا باور نداشت زندگی چیزهای دیگه ای هم هست . اون اصلا واژه عشق و عاشقی رو نمیشناخت . اصلا معنی دوست داشتن رو درک نکرده بود .

گذشت و گذشت . حالا دیگه سن بلوغ رو گذرونده بود و دوران نوجوانی رو سپری کرده بود . به خیال خودش توی سختی بزرگ شده بود . حالا برای خودش کسی شده بود . نه تو یک رشته ! بلکه تو چند شاخه مرتبط به هم دارای تخصص شده بود . خیلی از اطرافیانش هم نمیدونستن که اون جوون تخصص واقعی اش چیه . چون هر دفعه اونها رو غافلگیر میکرد و یه هنر جدیدی از تو آستینش ، رو میکرد . افتخارش این بود که در سختترین شرایط زندگی دستش روی پاهای خودش بوده و به کسی دیگه ای ، حتی پدرش تکیه نداده . ولی خبر نداشت ... خبر نداشت تمام این به اصطلاح سختیها ، تازه بازی کودکانه زندگی بوده . خبر نداشت قراره از اینجا به بعد مزه واقعی سختی و مشکلات رو بچشه . خبر نداشت دیگه نمیتونه به تنهایی حرکت کنه . خبر نداشت حتی اگر کوهم باشه ، بدون تکیه دادن به یه دیوار احساسی نمیتونه دوام بیاره .

 اون اعتقاد داشت : " کار میکنم و پول در میارم ، بعد وقتی به درجات عالی توی کارم رسیدم ، میرم دنبال کسی که میخوامش . " همیشه توی جمع دوستانش مینشست و از ایده آلهای همسر یا عشق آیندش صحبت میکرد . میگفت : " میخوام قدش فلان اندازه باشه ، وزنش اینقدر باشه ، میخوام صورتش مثل ماه شب 14 بدرخشه ، میخوام ........ " ولی خودمونیم چقدر اون جوون ساده بود ... اصلا پیش خودش حساب کتاب نمیکرد که بابا دل که شرط و شروط سرش نمیشه . میبینه و دل میبنده .... نمیفهمید !

بی خبر از همه جا و همه کس ، توی اتاق کارش نشسته بود . اصلا نمیدونست قراره مسیر زندگیش مورد دستکاری قرار بگیره . نمیدونست این آقای به ظاهر سفت و سخت ، که ادعا میکرد عشق فقط توی افسانه ها پیدا میشه ! قراره تا چند دقیقه دیگه ، عشق چه آتش خانمانسوزی رو به جونش بندازه .

فرشته رویاهاش از در اومد تو . با یک نگاه ، یک دل نه صد دل عاشقش شد .... بیچارش شد .... خرابش شد ............. ولی یه مشکلی این وسط بود ! اون فرشته خانم نمیخواست بهش اعتماد کنه ! ..... خیلی تلاش کرد تا موفق شد فرشته خانم مارو متقاعد کنه تا بهش فرصت بده ...... افسانه جوون قصه ما هم شروع شد .

روز گار گذشت . جوون ما دورش خیلی شلوغ شده بود . کلی آدم از رنگها و اخلاقیات مختلف احاطش کرده بودن . سرش بیشتر توی کار رفته بود . چون معتقد بود : باید بیشتر کار کنم تا بتونم شرایط زندگی ایده آل رو برای فرشته خانم فراهم کنم ........ منکه گفتم ساده بود و نمیفهمید . فکر میکرد داشتن پول ، خونه و ماشین های رنگ و وارنگ برای فرشته خانم ما کافیه ......... اصلا حالیش نبود که فرشته خانم ما رو فراموش کرده ...... آره اون ، به اندازه ای توی کار و شغلش غرق شده بود که اصلا حواسش به اون کسی که میخواستش نبود . یادش رفته بود که چقدر التماس فرشته خانم رو کرده بود تا بهش فرصت بده . یادش رفته بود فرشته خانم چه روح بزرگی داشته که به اون اجازه داده خودش رو نشون بده .........

بشنوید از فرشته خانم ......... اون که حالا تصورش این بود که کسی هست تا توی سختیهای زندگی بهش تکیه کنم ، کسی رو در کنار خودش نمیدید . احساس میکرد ورود اون جوون به زندگیش هیچ تغییری رو برای اون ایجاد نکرده . همه چیز همونه . فقط یه اسم این وسطه ........ برای همین خیلی از مواقع خودش به تنهایی با سختیها و مشکلات زندگیش کنار میومد . خودش به خودش تکیه میداد . چون دیواری که چند وقت پیش اون و برای تکیه دادن انتخاب کرده بود ، لرزون بود . هر لحظه ممکن بود روی سرش خراب بشه و اون و زیر آوار له کنه ......... برای همین تحملش تموم شد . تصمیم گرفت که بره ......... و رفت . برای همیشه رفت و دیگه هیچ وقت هم پشت سرش رو نگاه نکرد . رفت و جوون قصه مارو تنها گذاشت ........ حتی دیگه نخواست گوشی برای شنیدن التماسهای اون جوون باشه .

اون رفت دنبال زندگی خودش ..... دنبال شاهزاده قصه های خودش ، چون فهمیده بود این آدم اون شاهزاده نیست . اون جوون فقط یه ادم ساده بود ......

فرشته خانم رفت و از خودش فقط کوله باری از خاطرات به یادگار گذاشت .

جوون قصه ما ، مثل یه ماهی که وقتی از آب میگیریش و قدر آب رو تازه میفهمه ! تازه متوجه شد که چه مرواریدی رو از دست داده ....... اون فکر نمیکرد به همین راحتی میشه با ارزشترین چیزها رو از دست داد ......

چون فکرش این بود که : اون فرشته خانم دوستش داره ، و میدونه که اونم دوستش داره . پس لزومی نداره بخواد خودش رو ثابت کنه ...... فکر میکرد دوست داشتن یعنی همین .

گفتم که ساده بود و نمیفهمید . شما ببخشید .

درد و دل
پنجشنبه 2 خرداد 1387

 

به نام آنکه مهربانترین مهربانان است

وقتی دلت میگیره چی کار میکنی ؟ وقتی یه کوه ناله و درد تو دلت انبار میشه پیش کی میری تا خودتو خالی کنی ؟ اگر توی این دنیای به این بزرگی کسی رو نداشته باشی که بخواد بشینه و به حرفت گوش بده ! اونموقع حرفت و به کی میزنی ؟ دست تمنا پیش کی دراز میکنی ؟ شاید بگی : خب ... میریزم تو خودم !

ولی تا کی ؟ تا کی میشه آدم همه چی رو بریزه تو خودش ؟ تا کی میشه آدم حرفش رو دردش رو بخوره و به رو خودش نیاره ؟ ظرف ما آدمها چقدر جا داره ؟ کی سر ریز میشه ؟

خوش به حال اونی که یه کسی رو داره تا بتونه باهاش حرف بزنه و خودش رو سبک کنه . وقتی حرفهاش تموم شد به یه جا خیره بشه و منتظر بمونه تا طرف مقابلش به حرف بیاد و از دردش کم کنه . از تجربیات خودش بگه . دیدگاه و نظر خودش رو در مورد اون مشکل براش بگه و در حل اون براش دنبال راه چاره باشه .... ولی وای به روزی که .... وای به روزی که دنیا همه بر علیه تو باشه . همه خواستار این باشن که تو رو از بلندی بکشن پایین . همه دنبال یک گاف باشن تا بر علیه تو استفاده کنن . و سخت تر اونجا میشه که توی این دنیای به این بزرگی ، با این همه آدم ، حتی یه نفر رو نداشته باشی که بخواد باهات حتی هم صحبت بشه .

نمیدونم تجربه اش رو داری یا نه ؟ ولی وقتی واردش میشی ، اولین اتفاقی که برات میافته اینه که منزوی میشی . گوشه نشین میشی . دلت نمیخواد توی اجتماع آفتابی بشی . میدونی چرا ؟ .... چون مجبوری یه تنه از پس همه مشکلات زندگی بر بیای . چون محبوری تمام تمرکزت رو بزاری روی زندگی و موفقیت .

اینجور موقع ها آدم در یه خونه ای دیگه هم میره . میره تا محبت گدایی کنه . میره تا بخواد تو حل مشکلات بهش کمک کنن .... یه خونه ای که میگن درش هیچ وقت بسته نیست . یه خونه ای که میگن وقتی میری دم درش ، صدات رو میشنون ، بهت توجه میکنن . بهت بها میدن .... اونجا خونه اهل بیت رسول خدا است . اونجا جاییه که وقتی دستت توی این دنیا به جایی بند نیست میری اونجا و وقتی برمیگردی دستت پره . میگن صاحبخونه هاش خیلی مهربونن . همه رو دوست دارن . دست رد به سینه کسی نمیزنن ....

تازه بعضی وقتها هم زمانی که دلت دیگه زیادی پره میری در خونه خودش . همونی که از مادر مهربونتره ، همونی که از رگ گردن بهت نزدیکتره ، همون معبود ، همون بی همتا ، همون لم یلد و لم یولد ، همون ارحم الراحمین ، همون ستار العیوب .... همون خدای دوست داشتنی .

وقتی میری در خونش دلت آروم میشه . سبک میشی . انگار بهت بال دادن . انگار بهت جسارت پرواز کردن رو هدیه دادن . وقتی میری در خونش تازه میفهمی هیچ کجای این دنیای مادی نمیشه اینقدر سبک شد . نمیشه اینقدر راحت حرف زد و رو راست بود ....

ولی وای به روزی که دیگه اینجا هم صدات رو نشنون . وقتی اون مهربون رو بیش از اندازه از دست خودت ناراحت کنی ، وقتی باعث بشی از دستت آزرده بشه ، وقتی به نعماتش ناشکر باشی ، وقتی نون و نمک بخوری و نمکدون بشکنی .... خب اونم باهات قهر میکنه . میگه : به امان خودت .

اونموقع میخوای چی کار کنی ؟ وقتی دیگه واقعا به تمام معنا بی کس و کار بشی میخوای چی کار کنی ؟ ... دیگه کسی نیست به حرفت گوش بده .

ای خداوند بزرگ . من بنده خوبی برای تو نبودم . من راه بندگی رو بلد نبودم . من رو سیاه ترین موجودی هستم که تا بحال او را خلق نموده ای . خود خوب واقفم و آگاهم . ولی ای خدا . تو که از راز دل من آگاهی . تو که میدانی جز به درگاه تو هیچ پناهگاهی ندارم . جز به درب خانه تو ، مامنی ندارم . تو که معنای واقعی صبری . تو که معنای واقعی مهربانی و عطوفت هستی . تو مرا ببخش . دوباره مرا به درب خانه ات راه بده . دوباره بگذار تا در آستانت بگریم و ناله نمایم . نعمت ریختن اشک بر در آستانت را از من دریغ نکن . خود خوب میدانی که بی کس و کارم . خود میدانی که فقط تو میتوانی مرا آرام کنی . پس یا رب آرامم کن و پناهم ده . آمین .

به حق همین شبهای عزیز ، تمام حاجتمندان درگاهت را حاجت روا کن . بیماران را شفا عنایت نما . ظهور منجی و منتقم سیلی را نزدیک بفرما . آمین .

التماس دعا .....

یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387
 

یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم       وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

... زندگی قصه مرد یخ فروشی است ، که پرسیدند فروختی ؟

گفت : نخریدند ؛ تمام شد !

ولی واقعا تعریف زندگی چیه ؟ منظورم اینه که زندگی خوب و موفق با یک زندگی ناموفق چه فرقی داره ؟ تمام این موفقیتها توی پول و ثروت خلاصه میشه ؟ یعنی هر کی ثروتمنده ! خوشبخته ؟

پس تکلیف عاشقها این وسط چیه ؟ اونها کجای داستان زندگی قرار دارن ؟ ...

چرا خیلی از عاشقها با اینکه دارای پول و ثروت بسیار زیادی هم هستن ! هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنن ؟

من خودم چند نفر رو میشناسم . با اینکه زندگی و شغل بسیار خوبی هم دارن ، ولی چشماشون همیشه از سوز عشق خیس هستن .

ولی من یه چیز رو خیلی خوب میدونم . عشق هم مثل مرگ ، فقیر و ثروتمند نمیشناسه ، همه رو یه جور گرفتار میکنه ، گرفتاری که چه عرض کنم ! میسوزونه .

قطعا شنیدین ! حضرت حافظ هم میگه : عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ...

این عشق چیه ؟ کیه ؟ از کجا شروع میشه ؟ ( قسمتهایی از فیلمنامه سینمایی « انتهاء»)

**********************

اونروز وقتی الهام از درب اتاقم اومد تو تا بعنوان یکی از گرافیستهای شرکتم برای استخدام ازش گزینش کنم ، اصلا فکر نمیکردم قرار وارد بازی مرموز زندگی بشم . اصلا فکر نمیکردم که قرار تو آتیش عشقش روز به روز و ذره ذره بسوزم و فنا بشم .

بعد از گذشت 10 روز که از شروع به کارش توی شرکتم گذشته بود وقتی از من پرسید : احساست نسبت به من چیه ؟ نمیدونستم چه جوابی بهش باید بدم . آخه همه ، حتی خود الهام هم به راحتی میتونستن از قیافه من درونم و بفهمن .

وقتی از روی اجبار ، آخه با بقیه کارمندهام و شرکام دور سفره افطار نشسته بودیم ، بهش گفتم : هیچی ! بهش برخورد . آخه اونم مثل بقیه اطرافیانم از من توقع صداقت و روراستی داشت .

وقتی به چهرش نگاه کردم فهمیدم که چقدر ناراحت شده ، بهش گفتم : بعد از افطار بیا باهات کار دارم .

گفت : نه ! همین الان بگو !

به جمع اشاره کردم و بهش فهموندم که خوب نیست جلوی بقیه با هم درگوشی صحبت کنیم و در این رابطه هم بهتره بعداً حرف بزنیم .

وقتی بعد از افطار در مورد احساسم باهاش حرف زدم و بهش گفتم که چقدر به وجودش توی شرکتم عادت کردم ،  در کمال ناباوری دیدم دومرتبه ناراحت شد .

گفتم : چیه پس ؟ مگه از من توقع نداشتی بهت راستش و بگم ؟

گفت : چرا ! .... ولی تو که خیلی خوب میدونی ! .... آقای ناظمی من قبلا توی عشق شکست خوردم . یه شکست سنگین ، خودت خوب میدونی .... نمیخوام دوباره بشکنم .... نمیخوام ...

گفتم : ولی من دیگه از احساسم برای تو گفتم . دیگه دست من برای تو رو شده .... اگر نمیخواستی پس چرا پرسیدی ؟!

گفت : میخواستم مطمئن شم ....

بعد از کلی جر و بحث و با هم کلنجار رفتن راضیش کردم که به من یه فرصت بده ، و اونهم قبول کرد .

من و الهام شدیم دو تا دوست . دو تا دوست خوب خوب .

 بهش قول دادم ، هیچ وقت دلش و نشکنم . هیچ وقت نذارم آب تو دلش تکون بخوره . هیچ اسباب آزار و اذیتش و فراهم نکنم . هیچ وقت به کسی غیر از اون فکر نکنم . و در مقابل این همه هیچ وقت دیگه از اون فرشته فقط یه قول گرفتم : هیچ جایی رو غیر از شونه من برای اشک ریختن انتخاب نکنه .

ولی نمیدونستم . نمیدونستم که بزودی من ناخواسته و اطرافیان و کارمندای شرکت از روی عمد ، اسباب آزار و اذیت اون برگ گل و فراهم میکنیم . اون برگ گلی که دنبال یه دیوار عاطفی میگشت و من چه دیوار لرزونی براش بودم . اون طفلی چند مرتبه از من خواسته بود تا برم پیشش . آخه دلش گرفته بود . نیاز به تکیه گاه داشت . نیاز داشت با یکی حرف بزنه . ولی من اینقدر سرم توی کارم بود و آینده شرکت برام مهم بود که از زیر خواستش شونه خالی کرده بودم .

الهام من رفت . نتونست تحمل کنه . با همه علاقه ای که به من داشت ، رفت . الان دوسال میگذره . هنوز نتونستم به نبودنش عادت کنم . هنوز نتونستم عادت کنم که با کس دیگه ای غیر از اون درد و دل کنم . هنوز نتونستم بوی عطرش و فراموش کنم .

آخ الهام من . نمیدونی چقدر حرف و درد توی دلم جمع شده . به خدا هنوز که هنوزه منتظرم تو برگردی . منتظرم دوباره بیای اجازه بدی به دیوار محکمی چون تو تکیه کنم .

الان معنی این جمله رو میفهمم . نقطه مقابل عشق ، نفرت نیست ، بی توجهی است . ذره ای اهمیت ندادن است .

الهام جان ، من این متن رو در جواب کسایی نوشتم که همیشه از من یه سوال داشتن .

  • - میثم ؟! تو چرا همیشه تو فیلمنامه هات یه شخصیت ثابت به اسم الهام داری ؟ همیشه هم مشخصات این الهام ها یکیه ؟ همشون گرافیستن ! همشون آدم خوبه و فهمیده داستان هستن ! همشون مظلومن ! و خیلی مشخصات دیگه ! ...

نمیدونم تو هم این متن رو میخونی یا نه ! ولی میدونم هنوز هم میتونی حرف دلم و بفهمی . من نتونستم به هیچکدوم از وعده هام عمل کنم . هیچ وقت نتونستم پناهگاه مطمئنی برای تو باشم . هیچ وقت نتونستم در مقابل دیگران از تو حمایت کنم . میدونی چرا ؟ چون کارم برام مهم بود . چون خودخواه بودم . چون نمیفهمیدم و نمیدونستم چه گوهری دارم ... این و بعدها وقتی دنبال یه جایگزین برای تو بودم فهمیدم ... فهمیدم آدمها عوض شدن مثل سابق نیستن ... آدمها دیگه قابل اطمینان نیستن ... فهمیدم نباید قلبم و با هیچکدومشون قسمت کنم ...

آخ الهام کاش میشد ما آدمها آینده رو میدیدیم . کاش میشد میتونستیم به عقب برگردیم و آب ریخته رو به ظرفش برگردونیم . کاش میفهمیدیم که نباید دل کسی رو بشکونیم .

برات آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . برات بهترینها رو از خدواند مسئلت دارم . آرزو میکنم خوشبخت شی . آرزو میکنم به بالاترین درجات ممکن هم توی زندگیت و هم توی کارت برسی .

لیست صفحات :: 1 2