پنجشنبه 29 فروردين 1387
« حباب »
قسمت دوم
از جام که بلند شدم به سمت یکی از اون پسرها رفتم ، دستم و با تمام زوری که حالا از خشمم هم بسیار زیاد شده بود دور گردنش حلقه کردم و سرش و آوردم به سمت پایین ، دیگه هیچی حالیم نبود ، یه لحظه از نگاههای وحشت زده یکی دو تا مسافر که با وحشت به صورت اون پسره ، که حالا سیاه و کبود شده بودر، چشم دوخته بودن ؛ به خودم اومدم ، دستم رو از دور گردنش آزاد کردم ، اون بنده خدا مثل یه ماهی صید شده ای که دوباره آب رو بهش هدیه دادن ، دستش دور گردنش میمالید و داشت کمبود اکسیژنش و جبران میکرد .
من و مهدی اینقدر عصبی بودیم که اصلا حواسمون نبود که هنوز تمامی این اتفاقات داخل مینی بوس شهرک داره میفته . این اتفاقات به اندازه ای سریع روی داد که مسافرین مینی بوس همگی هم به شدت شکه شده بودن هم ترسیده بودن ، برای همین تا این لحظه هیچ کدوم حتی برای جدا کردن هم اقدام نکرده بود ، تنها راننده بود که موفق شده بود ماشین رو نگه داره و با تعجب مشغول تماشا کردن اتفاقات پشت سرش بود . مهدی هم یکی دیگه از اون پسرها رو به پشت روی کف ماشین خوابونده بود و با مشتهای از خشم گره کردش ، مرتب تو صورت اون میکوبید ، انگار میخواست تمام دق و دلیهای لیلا رو سر اون بنده خدا خالی کنه . همینجور که داشتم مهدی رو نگاه میکردم ، یک لحظه چشم چرخید دنبال همون پسره که مسبب اصلی این اتفاقها بود که دیدم خودش و یخ گوشه ای قائم کرده داره مثل بید به خودش میلرزه ، رفتم به طرفش و با تمام توانی که تو دستهام احساس میکردم یک مشت به شکمش کوبیدم ، در یک لحظه از درد دولا شد ، ولی قبل از اینکه بتونه کوچکترین حرکتی کنه ، تا سرش و آورد پایین با زانوم یک ضربه توی صورتش کوبیم و اون به عقب پرت شد و نقش کف ماشین شد . رفتم بالا سرش ، حالا دو دستی صورتش و چسبیده بود و داشت از درد به خودش میپیچید . به زور از روی زمین بلندش کردم و بردمش به سمت زهرا ، سرش و هدایت کردم به سمت کفشهای زهرا و گفتم :
- - پای این خانم محترم و میبوسی و عذر خواهی میکنی ، تا این دفعه یاد بگیری قبل از اینکه هر غلطی کنی آدمت و بشناسی ، صرف اینکه اون یه زن یا دختره نباید براش مزاحمت ایجاد کنی ! فهمیدی ؟
پسره بنده خدا به علامت تایید سرش و تکون داد و خواست کفش زهرا رو ببوسه که اون پاش و عقب کشید و اجازه این کارو به اون نداد ، پسر مشغول عذرخواهی کردن شده بود . بی اختیار نگاهم و به سمت زهرا هدایت کردم ، چهرش نشون میداد که هم دلش خنک شده و هم برای اون سه تا پسر دلش سوخته . پسر رو از روی زمین بلند کردم و به سمت درب مینی بوس هدایتش کردم و از ماشین به بیرون هلش دادم ، مهدی و یک دوتا دیگه از مسافرها که حالا جرات پیدا کرده بودن اون 2 تای دیگه رو هم از ماشین بیرون انداختن . ماشین که میخواست حرکت کنه متوجه شدم که یکی از اون پسرها داره با حرکات سر و صورت برای زهرا خط و نشون میکشه ، ولی دیگه اینبار بروی خودم نیاوردم . چون من کلا آدم دعوایی نیستم ، شاید باورش سخت باشه ، ولی این اولین و آخرین درگیری فیزیکی تاریخ زندگی من تا این لحظه بوده .
داشتم به اون پسرها نگاه میکردم که دیدم زهرا یه دستمال به سمتم دراز کرده
- - دست شما درد نکنه ، ولی من که دستمال نخواستم !؟
- - بله شما نخواسیتن ، ولی واقعا بهش نیاز دارین
و اشاره کرد به سمت صورتم ، به مهدی نگاه کردم و دیدم که لبخند مسخره ای روی لباش نقش بسته ، انگار اونم خالی شده بود و تمام خشم و تمنای انتقامش و خالی کرده بود .
- - شانس آوردی ، فکر نکنم که شکسته باشه ! ( و به سمت بینی ام اشاره میکرد )
با این حرف و اشاره مهدی نا خودآگاه دستم رفتم به سمت بینیم ، وقتی دستم با بینی ام تماس برقرار کرد ، از زور درد شدیدی که یه دفعه توی سرم پیچید ، اشک توی چشمام حلقه زد ، دستمال و از زهرا گرفتم و با اشاره اون روی صندلی کناریش نشستم و از سرم به عقب تکیه دادم و چشمام و بستم . یه چند لحظه ای توی سکوت گذشت ، بعد به سمت زهرا برگشتم بعد از چند دقیقه ای مکس گفتم :
- - اون پسرها احتمالا از اراذل و اوباش نیاورانن ، بعید میدونم دیگه به این راحتی ها بی خیال بشن ، چی کار میخواهید بکنید ؟
- - نمیدونم .....
- - خب با خانوادتون مسئله رو مطرح کنید !
- - آخه ..... قبول کن که نمیشه ..... یعنی روم نمیشه
- - آره قبول دارم ... ولی اگر خدای نکرده اتفاق بدی بیقته چی ؟
- - ایشاله که نمیفته ....
- - میخوای من توی این مدت ، تا وقتی که اون پسرا هم از سرشون بیفته ، صبح به صبح برسونمت مدرسه و بعد از ظهر ها هم بیام دنبالت ؟
وقتی این پیشنهاد و بهش میدام توی دلم همش داشتم خدا خدا میکردم که قبول کنه ، یه چیزی توی اون نگاه معصوم و پاکش بود که آدم رو به سمت خودش میکشید ، این اولین دختری بود که داشتم توی زندگیم باهاش رو در رو صحبت میکردم . من کلا دوست داشتم خودم رو از بازیهای عاشقی دور نگه دارم و خودم رو سرگرم چیزی که واقعا بهش علاقه داشتم ، یعنی سینما ، بکنم . اعتقاد داشتم اگر ذهنم و درگیر مسائلی غیر از کار و تخصصم کنم نمیتونستم به اون قله ای که توی ذهنم ساخته بودم برسم .
- - آخه میترسم اسباب زحمت شمارو فراهم کنم !
- - نه این چه حرفیه ، من با کسی تعارف ندارم ، مطمئن باشید اگر راحت نبودم ، هیچ وقت مطرحش نمیکردم ، از حق هم نگذریم برای من افتخاره که بخوام اینکارو بکنم
- - شما لطف دارید .... باشه ، اگر برای شما سخت نیست ، منهم بسیار خوشحال میشم
- - خواهش میکنم ، پس قرار ما فردا صبح ساعت چند ؟
- - ساعت 6:30 خوبه ؟ آخه مثل اینکه خودتون هم سریع باید برگدید تا به مدرسه خودتون برسید ، نه ؟
- - آره خوبه ، در مورد مدرسه منم نگران نباشید ، من هر ساعتی برسم مشکلی ندارم
- - باشه ، دستتون درد نکنه ، خب من دیگه باید پیاده بشم ، رسیدیم ، از بابت اتفاق امروز هم از شما و دوستتون ممنونم ، خیلی لطف کردید
- - خواهش میکنم ، انجام وظیفه کردیم ، فکر میکنم هر خوش غیرتی جای مت بود همین کار رو میکرد ، پس ما کار خاصی نکردیم .....
- - آقا من سر یاس پیاده میشم ..... به هر حال باز هم ممنونم ، بابت همه چی ..... راستی یه سوال ! البته جسارتا !
- - خواهش میکنم
- - اسمتون ؟ ..... اسمتون چیه ؟
- - من میثم هستم
- - من هم زهرا هستم
وقتی که اسمش و خودش به من گفت یه حال عجیبی به من دست داد ، من اسمش و میدونستم ، ولی وقتی خودش اسمش و به من گفت یه چیز دیگه بود ، احساس کردم خون توی تمام رگهای صورتم دوید ، سرم احساس سنگینی عجیبی میکرد ، صدای قلبم و به خوبی و به وضوح میتونستم بشنوم ، این حس برای من خیلی گنگ و نا آشنا بود ، هیچ تعریفی براش نداشتم . اینقدر توی این احساسم غرق شده بودم که نفهمیدم کی زهرا از ماشین پیاده شد و رفت .
« ادامه دارد .... »
چهارشنبه 28 فروردين 1387
>- شکــــــــــــــــــــــــلات -<
با یه شکلات شروع شد ...
من یه شکلات گذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات گذاشت تو دست من
من بچه بودم ، اونم بچه بود ، سرم و بالا کردم ، سرش و بالا کرد ، دید که من و میشناسه
خندیدم
گفت : دوستیم ؟
گفتم : دوستِ دوست
گفت تا کجا ؟
گفتم : دوستی که تا نداره !
گفت : تا مرگ ؟
خندیدم و گفتم : من که گفتم تا نداره !
گفت : باشه ، تا پس از مرگ ؟
گفتم : نه ! نه ! نه ! نه ! تــــــــــــــــــا نداره !
گفت : قبول ، تا اونجا که همه دوباره زنده میشن ؟ یعنی زندگی پس از مرگ ! باز هم با هم دوستیم ؟ تا بهشت ؟ تا جهنم ؟ تا هر جا که باشه ، من و تو با هم دوستیم ؟
ختدیدم و گفتم : تو براش تا هر جا که دلت میخواد یه تا بذار ، اصلا یه تا بکش از سر این دنیا ، تا اون دنیا ، اما من براش تا نمیذارم
نگام کرد ، نگاهش کردم
باور نمیکرد ، میدونستم اون میخواست حتما دوستی ما تا داشته باشه ، دوستی بدون تا رو نمیفهمید !
گفت : بیا برای دوستیمون یه نشونه بذاریم !
گفتم : باشه ! تو بذار ؟1
گفت : شکلات ! .... هر بار که همدیگر رو میبینیم یه شکلات مال تو ، یکی مال من ، باشه ؟
گفتم : باشه .
*************************
هر بار یه شکلات میگذاشتم تو دستش ، اونم یه شکلات تو دست من ، باز همدیگر رو نگاه میکردیم ، یعنی که دوستیم ، دوست ِ دوست
من تندی شکلات هام باز میکردم ، میگذاشتم تو دهنم و تند و تند میمکیدم .....
میگفت : شیکمو ..... تو دوست شیکموی منی !
و شکلاتش و میذاشت توی یه صندوقچه کوچولوی قشنگ .
میگفتم : بخــــــــــــورش !
میگفت : تموم میشه ، میخوام تموم نشه ، برای همیشه بمونه
صندوقش پر از شکلات شده بود ، هیچکدومش و نمیخورد
من همش و خورده بودم
گفتم : اگه یه روز ، شکلاتهات و مورچه ها بخورن یا کرمها ! اونوقت چی کار میکنی ؟
گفت : مواظبشون هستم
میگفت : میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم !
و من شکلاتهام و میذاشتم توی دهنم و میگفتم : نه ! نه ! نه ! تــــــــــــــــــــــــــــا نداره ! دوستی که تا نداره !
*************************
یکسال ، دوسال ، چهارسال ، هفت سال ، ده سال
بیست سالش شده
اون بزرگ شده ، منم بزرگ شدم ، من همه شکلاتهام و خوردم ، اون همه شکلاتهاش و نگه داشته
اون اومده امشب تا خداحافظی کنه ، میخواد بره ، بره اون دور دورها
میگه : میرم ، اما زود بر میگردم
من که میدونم میره و بر نمیگرده !
یادش رفت شکلات به من بده ! من که یادم نرفته
یه شکلات گذاشتم کف دستش
گفتم : این برای خوردن ِ
یه شکلات هم گذاشتم کف اون دستش : اینم آخرین شکلات برای صندوق کوچیکت
یادش رفته بود که صندوقی داره برای شکلاتهاش ، هر دو تا رو خورد
خندیدم ، میدونستم دوستی من تا نداره ، میدونستم دوستی اون تا داره مثل همیشه !
خوب شد هم شکلاتهام و خوردم ، اما اون هیچکدومشون رو نخورده
حالا با یه صندوق پر از شکلاتهای نخورده ، چی کار میکنه ؟!
سید میثم رضایی ناظمی - پاییز 1385
پنجشنبه 23 اسفند 1386
« حبــــــاب »
قسمت اول
داستانی برگرفته از خاطرات شخصی
ساعت ۲ بعد از ظهر بود ؛ غروب یکی از روزهای سرد دی ماه سال ۷۵ ؛ برف سنگینی که چند روز پیش باریده بود همچنان روی زمین باقی مانده بود و هوا در تابش ضعیف خورشید به سردی میگرایید ؛ هنوز یک کلاس دیگه در مدرسه جدیدم یعنی دبیرستان مهر داشتم ؛ من سال سوم رشته تجربی بودم ؛ که یکی از دوستان جدیدم به سراغم آمد و گفت که : مهدی مو طلا دم در مدرسه پکر و ناراحت منتظر تو !
- مهدی ؟! اونم الان ؟! من که بهش گفته بودم کلاس دارم ؟!
- نمیدونم والا ؛ به هر حال بیرون منتظرت ؛ برو ببین چی کارت داره !
آخه نزدیک پایان ترم بودیم و زمانی بود که دبیرها میخواستن ۵ نمره های ترم رو بدن ؛ برای همین تصمیم گرفته بودم که تو تمام کلاسهام با نظم شرکت کنم بلکه بتونم ۵ نمرهام و بگیرم ؛ تو همین فکرها بودم و داشتم تو دلم به مهدی که چقدر این بچه درکش پایینه و از این قبیل بد و بیراها میگفتم که رسیدم جلوی درب مدرسه ؛ دیدم مهدی روی یه تپه برفی کنار دیوار مدرسه نشسته و در حالی که موهای طلاییش داشتن تو نور ضعیف آفتاب خودنمایی میکردن نگاهش و به زمین دوخته بود و بغضی نا آشنا و مشخص در گلوش انباشته شده بود .
بعد از اسباب کشی که به محله جدیدمون داشتیم ؛ من تنها تونسته بودم با مهدی دوست بشم و اون رو محرم اصرار خودم قرار بدم ؛ برخلاف نظر خانوادم که مهدی رو یک آدم نا مناسب برای دوستی میدونستن ؛ من مهدی رو جور دیگه ای شناخته بودم ؛ یک ژسر صادق و دوست داشتنی ؛ فقط یک مقداری شیطنت توی نگاه و رفتارش نسبت به جنس مخالف همیشه دیده میشد و بزرگترین مشکلی هم که خانواده من با اون داشتن بر سر همین مطلب بود .
- سلام مهدی ؛ خوبی ؟ اینجا چی کار میکنی ؟ چیزی شده ؟
مهدی سرش و پایین انداخته بود و سعی میکرد نگاهش و که بیانگر احساسش بود از من بدزده ؛ شاید تو اون لحظه مهدی ژشیمون شده بود از اینکه اصلا چرا تو اون اوضاع احوال اومده پیش من ؛ شتید ترجیح میداده که خلوت کنه ؛ به هر حال حالا اومده بود و در مقابلش من و با یه دنیا سوال بی جواب میدید ؛ با شناختی هم که تو این مدت کم از من پیدا کرده بود میدونست تا ته توی داستان رو در نیارم بی خیال نمیشم :
- مهدی پرسیدم چیزی شده ؟ خب اگر نمیخوای حرف بزنی برای چی اومدی اینجا ؟
- میثم ! .... لیلا !
لیلا و خانوادش هم توی محل ما و ۳ تا کوچه بالاتر میشستن ؛ یه دختر شیطون که چشمان سبز خوش رنگی داشت ؛ لیلا همسن من بود و یکسال بزرگتر از مهدی ؛ پسرهای محل به خاطر چشمهای خوش رنگ و بی نظیرش به اون لقب لیلا چشم گربه ای رو داده بودن ؛ مهدی تونسته بعد از کلی بالا و پایین رفتن بالاخره به قول خودمون مخ لیلا رو بزنه ؛ ولی از همون موقع که رفاقت بین این دوتا شکل گرفته بود تازه مشکلات روی خودش رو به مهدی نشون داده بود ؛ از همون اول زمانی که مهدی تصمیمش رو برای ما گفته بود همه باهاش مخالفت کرده بودیم و از شیطنتهای لیلا و اینکه اون با چند پسر دیگه هم رفیقه براش گفته بودیم ولی به قول خود مهدی عشق چشماش و کور کرده بود و نمیخواست واقعیتها رو ببینه ؛ به هر حال بعد از اون مهدی بارها و بارها و در حالی که با لیلا قرار گذاشته بود اون رو با پسرهای مختلف دیده بود و هر بار که به لیلا بعنوان اعتراض پرخاش میکرد در مقابل این حرف « که خودت خواستی با من رفیق شی و هنوز دیر نشده » قرار میگرفت ؛ اون روز هم من تصور میکردم که مثل بقیه روزها است چون بهش عادت کرده بودم ؛ برای همین با بی تفاوتی پرسیدم :
- لیلا چی ؟ ... پدر آمرزیده همچین اینجا زانوی غم بغل کردی که انگار اتفاق نوعی افتاده !
- آره ؛ اتفاق نوعی افتاده
- چی شده مگه ؟ خب عین آدم حرف بزن ببینم چی شده ؟
- من دیگه خسته شدم
- ایول بابا ؛ دمت گرم ؛ چه عجب تازه رسیدی به حرف ما ؛ باز خوبه که حالا رسیدی !
- نه میثم ایندفعه با اون دفعه فرق داره
- نه مهدی جان فدات شم الهی هیچ فرقی نداره ؛ فقط اگر دقت کنی میبینی تو خودت نخواستی جزئیات رو ببینی ؛ حالا هم نه من میخوام نصیحتت کنم و نه تو حال و روز درستی برای نصیحت شنیدن داری ؛ پس قشنگ تعریف کن ببینم چی شده که هم من شیر فهم شم و هم خودت یه ذره سبک شی
- هیچی بابا ؛ امروز من مثل همیشه با لیلا تو پارک نیاوران قرار داشتم ؛ روی همون صندلی همیشگی ؛ وقتی رسیدم اونجا دیدم یه پسری روی نیمکت کنار لیلا نشسته و داره باهاش حرف میزنه و لیلا هم داره برای اون لوندی میکنه ؛ میخواستم برم جلو که دیدم پسره از تو جیبش یه مقداری پول درآوردم و داد دست لیلا ؛ از رفتار لیلا معلوم بود که راضی نیست ؛اول پیش خودم گفتم میدونستم لیلا پاکه ولی وقتی که پسره به مقدار پول اضافه کرد فهمیدم که مشکل سر مقدار پول ؛ دیگه خون جلوی چشمام و گرفته بود و داشتم با خودم فکر میکردم چی کار کنم که دیدم لیلا با پسره بلند شدن و رفتن ؛ میثم به خدا اشک توی چشمام جمع شده بود و با همون چشمهای اشک آلودم بدن اینکه متوجه بشن تعقیبشون کردم ؛ بیرون پارک پسره سوار ماشینش شد و لیلا هم پشبند اون سوار شد و گازش و گرفتن و خنده کنان رفتن ؛ من هم اینقدر حالم خرب بود که نفهمیدم چجوری اومدم اینجا پیش تو .
حالم خیلی خراب شد چون هر فکری میشد در مورد لیلا کرد الا این یکی ؛ نمیدونم چقدر همونجا جلوی مدرسه من و مهدی تو همون حالت موندیم ؛ ولی سرمایی که از گذشت زمان تو وجودم نشسته بود من و به خودم آورد ؛ دستهای مهدی رو گرفتم و اون و با خودم به سمت ماشینهای شهرک بردم ، توی ایستگاه ماشینهای شهرک یه چند تا دانش آموز و چند کارمند به انتظار ایستاده بودند ، من و مهدی هم بالطبع در انتهای صف ایستادیم ، کمتر از 5 دقیقه از ایستادن و من و مهدی نگذشته بود که متوجه شدم یه دختر چادری که تازه فهمیده بودم اسمش زهرا است ، از سمت دیگه چهار راه به طرف ایستگاه در حرکت بود .
در اون زمان به دلیل نو ساز بودن ، شهرک ساکنین زیادی نداشت ، برای همین اگر خانواده ای به اهالی اضافه میشد بلافاصله همه متوجه میشدن ، شاید تعداد کل ساکنین اون زمان کمتر از 30 خانواده بود . زهرا هم به همراه خانوادش تازه به شهرک ما اومده بودن ، زهرا یه دختر زیبا ، سنگین و معتقد بود و بدلیل زیبایی بی نهایت چهرش ، در همون بدو ورود به شهرک خیلی از پسرهای شهرک خواسته بودن تا با اون باب دوستی رو باز کنن ولی غافل از اینکه زهرا اصلا اهل این حرفها نیست .
من به صورت نا خودآگاه چشمم رو زهرا قفل شده بود و داشتم همینطوری خیره خیره بهش نگاه میکردم ، در حین تماشا کردن زهرا متوجه شدم 3 تا پسر اون و با فاصله 5 ، 6 تری در حرکت هستن و هر از گاهی یه تیکه ای چیزی به زهرا میندازن و خودشون با هم هی میخندن ، تو اون لحظه با خودم گفتم :
- - لعنت به هر چی دختره ، همشون عین همن ، هیچ فرقی با هم ندارن ، اصلا نمیشه فهمید کی به کیه ، بیا اینم یکی دیگشون ، کرم از خود درخته ، والا چه لزومی داره بین این همه دختر ، این سه تا گردن کلفت بندازن دنبال این .
داشتم با خودم همش از این حرفها زمزمه میکردم که مینی بوس شهرک اومد ، نوبت من و مهدی به گونه ای بود که تونستیم بشینیم ، مهدی کنار پنجره و من هم کنارش ، ولی زهرا نتونست بشینه و درست موقعیتش به گونه ای بود که مجبور شد بالا سر وایسه .
مینی بوس حرکت کرد ، جالب برای من اونجا بود که اون سه تا پسر با اینکه از اهالی شهرک ما نبودن اما باز هم سوار ماشین شده بودن و دست از سر زهرا بر نداشتن . ولی از اونجایی که من سعی داشتم از دختر جماعت توی ذهن خودم یه غول بد ترکیب بسازم ، اصلا از جام بلند نشدم تا جای خودم رو به زهرا بدم . زمان گذشت و اون پسرها هنوز دست از تلاش کردن برای زدن مخ زهرا خانم برنداشته بودن . دیگه آروم آروم خنده های اون پسرها داشت حالم و بهم میزد ، برای همین روم و برگردوندم تا ببینم تا کی میخوان ادامه بدن که نا خودآگاه نگاهم با نگاه زهرا یکی شد ، یک لحظه احساس کردم قلبم فرو ریخت . تو چشماش یه حلقه اشک خیلی قشنگ جمع شده بود و داشت با التماس تو چشمای من نگاه میکرد ، نگاهم و دوختم به سمت اون پسرها که دیدم یکی از اونها قصد داره تا دستش و از زیر چادر زهرا رد کنه . یک لحظه خون جلوی چشمام و گرفت ، با آرنج یه ضربه کوچیک به پهلوی مهدی زدم و اون رو هم متوجه داستان کردم . از جام بلند شدم و به زهرا یه نگاه کردم :
- - شما بفرمایید اینجا بشینید
- - ممنون از لطفتون ، واقعا لطف کردید
بعد به سمت همون پسری رفتم که بیشتر از همه شلوغش کرده بود ، رو بهش کردم و گفتم :
- - شما اینجا معلوم هست دارین چه غلطی میکنین ؟ مگه خودتون ناموس ندارین که توی روز روشن ، اونم جلو این همه ادم داری این بنده خدا رو اذیت میکنی ؟
اومد جوابم و بده که بوی گند الکل خورد توی صورتم ، تازه متوجه شدم که داستان چیه و دیگه صدای اون پسر رو نمیشنیدم ، اون داشت مثلا جواب من و میداد که یک لحظه احساس کردم درد توی تمام صورتم پیچید ، دیگه هیچ جا رو نمیدیدم ، فقط صداهای نامفهومی از داد و بیداد میشنیدم ، بعد از گذشت چند ثانیه که دیدم دوباره برگشت و میتونستم دور و برم رو ببینم سرم رو بلند کردم دیدم مهدی با اون سه تا درگیر شده و داره اونارو میزنه ، دیگه هیچی حالیم نشد و منم بلند شدم با اونها درگیر شدم . ( ادامه دارد .... )
پنجشنبه 9 اسفند 1386
و هو الفتاح العلیم
ارتباطات و روابط میان آدمها بسیار جالب و در نوع خود با مزه است . دعواها و مشاجرات میان آنان بسیار عجیب و بر اغلب بر سر مطالب و مسایل مضحک روی میدهد . در دنیای واقعی کم دچار مشکلات و اعصاب خورد کنی ها بودیم که پای دنیاها و شهرهای مجازی هم این میان باز شد . شهرها و دنیاهای عجیبی که بیشتر وقت آدمها را به خود اختصاص داده اند و برخی آنها را زندگی دوم آدمها نامیده اند . ولی اجازه دهید تا با آنها مخالفت کنم و زندگی در این دنیاها را برای اکثر همشهریانش زندگی اول بمانم . دنیاهایی که میان ما و آدمهای اطرافمان فاصله های بسیاری را به وجود آورده اند . دوستی هایی که در این شهرها اغلب اتفاق میافتد بنیان بسیاری از خانواده ها را سست میکند . دنیاهایی که دروغ گفتن و بازی با دیگران را بسیار راحت نموده است ، البته برای اغلب مخاطبانش .
جالب است ، من نیز در یکی از دنیاها به نام http://cloob.com/ عضو هستم . ساکنین آن همگی سعی دارند تا از خود فردی منطقی و با درایت بسازند ، ولی آیا این واقعیت دارد ؟ آیا تمام ساکنین این شهرها با صداقت برخورد میکنند ؟ در هنگام تنظیم پروفایلتان در این سایت از شما میخواهد تا در قالب یکی از سوالها پنج چیز غیر قابل تحملتان را نام ببرید ! نکته جالب این مطلب در آنجا است که بیش از 99 درصد اعضا این سایت از دروغ در جواب این سوال نام میبرند . و این درحالی است که خیلی از نفرات در حالی که جنسیت خود را دختر معرفی نموده اند پسر هستند ، و یا بصورت مداوم در حال دروغ گفتن به یکدیگر هستند .
بگذارید تا یکی از اتفقاتی که مدام برای من در این سایت رخ میدهد را برایتان شرح دهم : در تمامی کشورهای دنیا ، در برخی از موارد یک فیلمساز میخواهد تا در فیلم جدیدش بازیگر و چهره جدیدی را معرفی نماید ، این اتفاق و علاقه زمانی قوت بیشتری میگیرد که آن فیلمساز به چهره ای مناسب برای دادن نقشش برخورد ، در خیلی از موارد شاهد بوده ام که بسیاری از کارگردانان دنیا ، بازیگر خود را از همین دنیاهای مجازی انتخاب نموده اند . من در خیلی از موارد اتفاق افتاده است که دختر یا پسری با چهره مناسب را دیده و به او پیشنهاد بازیگری را داده ام ولی در مقابل با عدم اطمینان او رو در رو شده ام ، جالب اینکه در خیلی از موارد هم شخص تنها به ابراز بی اعتمادی خود نسبت به این دعوت بسنده نکرده و با دادن فحش و ناسزاهای بسیار رکیک مسئله را به گونه ای خاتمه داده و بنده را از دادن توضیحات منصرف نموده است .
براستی اگر همانطور که تمامی ساکنین این دنیاها ، خودشان اذعان داشته اند ، دروغ را منفور و غیر قابل تحمل تلقی میکنند ! پس چرا هر موضوع یا دعوتی حتی در زمینه های تجاری و استخدامی را دروغ میپندارند ؟ جواب سوال بسیار ساده است . آری چون دروغ در جهت تفریح و سرگرمی یکی از مسائل عادی در این سایتها شده است .
آیا در دنیای واقعیمان از این همه دروغ و نیرنگ و دو رنگی خسته نشده ایم ؟ آیا بارها با دیدن خیانتها خودمان را مورد لعن و نفرین قرار نداده ایم که دیگر به کسی اطمینان نکینم ؟ پس چرا زمانی که در لیست موارد غیر قابل تحملمان وقتی از دروغ نام میبریم ، توقع داریم دیگران آنرا رعایت نمایند و خود هیج احساس مسئولیتی نسبت به آن از خود بروز نمیدهیم ؟ آیا اگر هر فرد ، حتی در جوامع واقعی خودش به وظایف شخصی و انسانی اش عمل نماید ، شاهد آن نخواهیم بود که جامعه ای زیبا و بدور از زشتی و پلیدی داشته باشیم ؟
آری درست است ، بدبختی و بی اعتمادی ها و بسیاری از مسائل و مشکلات جوامع بشری از دروغ نشات گرفته است . در تمامی ادیان و مذاهب دنیا نیز از دروغ بعنوان منفور ترین رفتار بشر نام برده شده است . پس بیاییم با صداقت زندگی کنیم و قدم اول را خودمان برداریم و منتظر آن نباشیم تا همسایه دیوار به دیوارمان اول خودش را نشان دهد و بعد از وی ما به صداقت روی آوریم . بیاییم به هم ایمان داشته باشیم و یکدیگر را دروغگو خطاب ننماییم ، بیاییم در جهت ساختن شهری زیبا تلاش نماییم تا دیگر برای بدست آوردن آرامش مجازی به این دنیاهای مجازی قدم نگذاریم ، در کنار هم بودن و لذت بردن از هم را تجربه نماییم . آدمها با نفسها ، انرژی و حرارت قلبشان قادر هستند تا آرامش را به یکدیگر هدیه نمایند ، ولی ما عادت کرده ایم تا این آرامش را از گرمای مانیتور و سختی کیبورد تجربه نماییم و بدانید از امروز خداوند و خالق هستی منتظر من و تو است ، تا با تصمیمی جدی او را نیز شادمان نماییم . این یعنی بندگی . یا علی .
ضمنا از نظرات خود در ارتباط با این پست بنده را محروم ننمایید . با تشکر
سه شنبه 7 اسفند 1386
چارلز چاپلین : از لحظه ای که بلیط سینما را می خرید وارد دنیای دیگری می شوید.
کرک داگلاس :1- همیشه به پسرهایم گقته ام که آنها هیچ وقت از مزیت های من به خاطر تولد در فقر برخوردار نبوده اند.
2-برای بدست آوردن هر چیزی باید شجاعت شکست خوردن را داشته باشید.
3-فیلم ساختن یک جور خود شیفتگی است.
اینگرید برگمن : 1-من خجالتی ترین آدمی هستم که تا بحال وجود داشته ولی شیری درونم دارم که هیچ وقت خفه نمی شود.
2-از کارهایی که کرده ام پشیمان نیستم فقط از کارهایی پشیمانم که انجامش نداده ام.
کری گرانت :1- مهم این است که بدانید از کجا آمده اید و به این شکل می توانید بفهمید که به کجا دارید می روید.
2-من احتمالن به این خاطر این حرفه را انتخاب کرده ام که دنبال موافقت, پرستش, تحسین و محبت بوده ام.
کلارک گیبل : 1-تنها علتی که موجب می شود آنها بدیدن من بیایند اینست که من می دانم زندگی بزرگ است و آنها می دانند که من این قضیه را می دانم.
2-من مثل یک حرامزاده زحمت کشیدم تا چند حقه یاد بگیرم و مثل یک گاو جنگیدم تا بسمت نقش هایی که نمی توانم بازی کنم کشیده نشوم.
تام کروز : هیچ نقطه ای در اوج قدرت وجود ندارد که بتوانی بنشینی و راحت استراحت کنی.
جیمز دین : طوری آرزو کنید که انگار همیشه زنده می مانید و طوری زندگی کنید که انگار همین امروز می میرید.
همفری بوگارت : من از تشییع جنازه ها بدم می آید. این مراسم برای شخص مرده نیست این مراسم برای آدمهایی است که زنده می مانند و از عزاداری لذت می برند.
شون کانری : بیش از هر چیزی دوست دارم یک پیرمرد با چهره ی مقبول باشم مثل هیچکاک یا پیکاسو.
جانی دپ : 1- تنها مخلوقاتی که تا حدی رشد کرده اند که عشق حقیقی را بفهمند, سگها و کودکان هستند.
2- آمریکا مثل یک توله سگ بی زبان است که دندانهای بزرگی دارد و می تواند متجاوزانه گاز بگیرد و به شما آسیب برساند.
کاترین دنو : کارگردان ها باید مرا هل بدهند چون من هیچ وقت از بالا شروع نمی کنم که بعد از آن لازم باشد مرا پایین بکشند. باید مرا به بالا هل بدهند. همیشه نه ولی اکثر اوقات لازم است.
مورگان فریمن : در تمام طول زندگی تنها بوده ام به همین خاطر کاملن خودم را می شناسم. پس وقتی به خودم نگاه می کنم همه چیزی که می بینم خودم هستم و این ملال آور است.
سیلوستر استالونه : مردم فکر می کنند که من عقل چندانی ندارم, پس چرا تصورشان را بهم بزنم.
سیگورنی ویور : در هالیوود اگر شما مرد باشید و آزادانه افکارتان را بیان کنید به عنوان یک مرد کامل شناخته می شوید. اما اگر یک زن باشید و همین کار را بکنید چیزی بیشتر از یک هرزه ی اعصاب خورد کن نیستید.
ویلیام هولدن : هر چقدر می توانید فیلم بسازید ,از هر 4 تا یکی خوب می شود, یکی از 10 تا خیلی خوب می شود و یکی از 15 تا جایزه اسکار می گیرد.
داستین هافمن : یکی از ویژگی های موفق بودن اینست که من دیگر از مرگ نمی ترسم وقتی یک ستاره اید انگار مرده اید. شما جاویدان شده اید.
ادری هپبرن : یادتان باشد اگر به دستی برای کمک نیاز داشتید در انتهای بازویتان قرار دارد .همین جور که دارید پیرتر می شوید یادتان باشد که یک دست دیگر هم دارید : یکی برای اینکه به خودتان کمک کنید و دومی برای کمک به دیگران.
جان وین : دلم می خواهد در خاطره ها بمانم. مثل ضرب المثل مکزیکی که می گوید : او زشت, قوی و بزرگ بود.
جک نیکلسون : شما فقط به دو نفر در زندگی تان دروغ می گویید : نامزدتان و پلیس!
آنتونی کویین : در اروپا بازیگر یک هنرمند است. در هالیوود اگر کار نکند ولگردی بیش نیست.
رابرت ردفورد : به عنوان یک کارگردان خودم را به عنوان بازیگر دوست ندارم و به عنوان بازیگر خودم را به عنوان کارگردان دوست ندارم.
شان پن : من خودم را یک سیاستمدار ویژه نمی دانم. فکر می کنم همان اندازه به عنوان یک بازیگر به کارم ادامه می دهم که به عنوان یک انسان.نگرانی هایی که باعث شد تو کار سیاست بیفتم مایه ی انسانی داشت.
رابرت دنیرو : یکی از نکات درباره ی بازیگری اینست که به شما اجازه می دهد زندگی بقیه ی مردم را تجربه کنید ,بی آنکه بهایش را بپردازید.
رد استایگر : بازیگری به نظر خیلی باشکوه می آید . ولی این کاریست که بیش از همه چیز باعث می شود به خدا شبیه شوم. من سعی می کنم یک انسان بسازم, او هم همین کار را می کند.
لارنس الیویه : بازیگری توهم است همان قدر توهم است که جادوگری و هیچ چیز بیشتری برای واقعی بودن وجود ندارد.
آل پاچینو : یک بازیگر با احساساتش ورزش می کند, این پروسه ی رنج آوریست.
پیتر سلرز : اگر از من بخواهید که خودم را بازی کنم . نمی دانم چه کار باید بکنم . نمی دانم کی یا چی هستم.
من نمی دانم پیتر سلرز کیست . این را می دانم که دستمزدم را به او می دهند.
مارلون براندو : هر چقدر احساساتی تر باشید به درنده خویی نزدیک ترید. هیچ وقت به خودتان اجازه نمی دهید چیزی را حس کنید چون همیشه بیش از حد حس اش کرده اید.
مریلین مونرو : می خواهم پیر شوم بی آن که پوست صورتم را بکشم . می خواهم این شجاعت را داشته باشم که به چهره ای که ساخته ام وفادار باشم.
جرج کلونی : به پایان خوش اعتقادی ندارم. ولی به سفرهای خوش اعتقاد دارم, چون که بالاخره یا شما در جوانی خواهید مرد یا آنقدر زندگی خواهید کرد که ببینید دوستانتان بمیرند. این چیز بی اهمیتی ست : زندگی


