[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

درد و دل
پنجشنبه 2 خرداد 1387

 

به نام آنکه مهربانترین مهربانان است

وقتی دلت میگیره چی کار میکنی ؟ وقتی یه کوه ناله و درد تو دلت انبار میشه پیش کی میری تا خودتو خالی کنی ؟ اگر توی این دنیای به این بزرگی کسی رو نداشته باشی که بخواد بشینه و به حرفت گوش بده ! اونموقع حرفت و به کی میزنی ؟ دست تمنا پیش کی دراز میکنی ؟ شاید بگی : خب ... میریزم تو خودم !

ولی تا کی ؟ تا کی میشه آدم همه چی رو بریزه تو خودش ؟ تا کی میشه آدم حرفش رو دردش رو بخوره و به رو خودش نیاره ؟ ظرف ما آدمها چقدر جا داره ؟ کی سر ریز میشه ؟

خوش به حال اونی که یه کسی رو داره تا بتونه باهاش حرف بزنه و خودش رو سبک کنه . وقتی حرفهاش تموم شد به یه جا خیره بشه و منتظر بمونه تا طرف مقابلش به حرف بیاد و از دردش کم کنه . از تجربیات خودش بگه . دیدگاه و نظر خودش رو در مورد اون مشکل براش بگه و در حل اون براش دنبال راه چاره باشه .... ولی وای به روزی که .... وای به روزی که دنیا همه بر علیه تو باشه . همه خواستار این باشن که تو رو از بلندی بکشن پایین . همه دنبال یک گاف باشن تا بر علیه تو استفاده کنن . و سخت تر اونجا میشه که توی این دنیای به این بزرگی ، با این همه آدم ، حتی یه نفر رو نداشته باشی که بخواد باهات حتی هم صحبت بشه .

نمیدونم تجربه اش رو داری یا نه ؟ ولی وقتی واردش میشی ، اولین اتفاقی که برات میافته اینه که منزوی میشی . گوشه نشین میشی . دلت نمیخواد توی اجتماع آفتابی بشی . میدونی چرا ؟ .... چون مجبوری یه تنه از پس همه مشکلات زندگی بر بیای . چون محبوری تمام تمرکزت رو بزاری روی زندگی و موفقیت .

اینجور موقع ها آدم در یه خونه ای دیگه هم میره . میره تا محبت گدایی کنه . میره تا بخواد تو حل مشکلات بهش کمک کنن .... یه خونه ای که میگن درش هیچ وقت بسته نیست . یه خونه ای که میگن وقتی میری دم درش ، صدات رو میشنون ، بهت توجه میکنن . بهت بها میدن .... اونجا خونه اهل بیت رسول خدا است . اونجا جاییه که وقتی دستت توی این دنیا به جایی بند نیست میری اونجا و وقتی برمیگردی دستت پره . میگن صاحبخونه هاش خیلی مهربونن . همه رو دوست دارن . دست رد به سینه کسی نمیزنن ....

تازه بعضی وقتها هم زمانی که دلت دیگه زیادی پره میری در خونه خودش . همونی که از مادر مهربونتره ، همونی که از رگ گردن بهت نزدیکتره ، همون معبود ، همون بی همتا ، همون لم یلد و لم یولد ، همون ارحم الراحمین ، همون ستار العیوب .... همون خدای دوست داشتنی .

وقتی میری در خونش دلت آروم میشه . سبک میشی . انگار بهت بال دادن . انگار بهت جسارت پرواز کردن رو هدیه دادن . وقتی میری در خونش تازه میفهمی هیچ کجای این دنیای مادی نمیشه اینقدر سبک شد . نمیشه اینقدر راحت حرف زد و رو راست بود ....

ولی وای به روزی که دیگه اینجا هم صدات رو نشنون . وقتی اون مهربون رو بیش از اندازه از دست خودت ناراحت کنی ، وقتی باعث بشی از دستت آزرده بشه ، وقتی به نعماتش ناشکر باشی ، وقتی نون و نمک بخوری و نمکدون بشکنی .... خب اونم باهات قهر میکنه . میگه : به امان خودت .

اونموقع میخوای چی کار کنی ؟ وقتی دیگه واقعا به تمام معنا بی کس و کار بشی میخوای چی کار کنی ؟ ... دیگه کسی نیست به حرفت گوش بده .

ای خداوند بزرگ . من بنده خوبی برای تو نبودم . من راه بندگی رو بلد نبودم . من رو سیاه ترین موجودی هستم که تا بحال او را خلق نموده ای . خود خوب واقفم و آگاهم . ولی ای خدا . تو که از راز دل من آگاهی . تو که میدانی جز به درگاه تو هیچ پناهگاهی ندارم . جز به درب خانه تو ، مامنی ندارم . تو که معنای واقعی صبری . تو که معنای واقعی مهربانی و عطوفت هستی . تو مرا ببخش . دوباره مرا به درب خانه ات راه بده . دوباره بگذار تا در آستانت بگریم و ناله نمایم . نعمت ریختن اشک بر در آستانت را از من دریغ نکن . خود خوب میدانی که بی کس و کارم . خود میدانی که فقط تو میتوانی مرا آرام کنی . پس یا رب آرامم کن و پناهم ده . آمین .

به حق همین شبهای عزیز ، تمام حاجتمندان درگاهت را حاجت روا کن . بیماران را شفا عنایت نما . ظهور منجی و منتقم سیلی را نزدیک بفرما . آمین .

التماس دعا .....

داستان حباب ، قسمت پنجم
شنبه 28 ارديبهشت 1387

« حبــــــــــــــــــــاب »

قسمت پنجم

 

دیگه قدم از قدم تمیتونستم بردارم . پاهام قفل شده بود . مغزم کاملا از کار افتاده بود . دیگه صداهای اطرافم و نمیشنیدم . نمیخواستم چیزی رو که جلوی چشمام رخ داده باور کنم . هر لحظه منتظر بودم تا یکی من و از خواب بیدار کنه . آخه مگه میشه ؟ به همین راحتی ؟ ای خدای من ! ... تو رو به عظمتت همه اینها دروغ باشه ... همه اینها رویا باشه ... ولی نه مثل اینکه رویا نبود ... مثل اینکه همه چی واقعی بود ... با دیدن مردمی که به سمت زهرا و دوستاش با عجله و فریاد میدویدن ، دیگه داشت باورم میشد همه چی راسته . آره راست بود . دیگه باید قبول میکردم . صحنه رو تو ذهنم مرور کردم .

وقتی زهرا بعد از تصادف روی زمین نشست و دوستاش بالا سرش رسیدن ، من از روی خوشحالی به سمت زهرا دویدم . ولی ناگهان صدای گوشخراش و ممتد یه ماشین لرزه بر وجود من انداخت و باعث شد ناخودآگاه سر جام بایستم و به عقبم و سمتی که صدا میومد برگردم . یه کامیون از قسمت شمالی چهارراه مینی سیتی با سرعت داشت میومد ، راننده اون هر کاری میکرد نمیتونست ماشین رو متوقف کنه . آخه ماشین روی یخهای وسط خیابون سر میخورد . دوستهای زهرا هم که حالا بعلت آسیب دیدگی اون سرعت عمل خودشون رو از دست بودن ، مات و مبهوت و با وحشت در حال تماشای نزدیک شدن کامیون بودن . دیگه نمیخواستم از اینجا به بعد اتفاق رو مرور کنم . ولی آخه مگه میشد ؟ مگه آدم میتونه از واقعیت فرار کنه ؟ ... چرخهای سنگین کامیون با اون عظمت خودش از روی اون صورت زیبای گل من رد شد ... گل من جلوی چشمام پرپر شد و من هیچکاری نتونستم بکنم ... فقط تونستم بایستم و نظاره گر باشم ...

دنیا چقدر میتونه بی رحم باشه ؟ دنیا چقدر راحت آدمها رو به بازی میگیره ؟ دنیا چهره ای رو که من عاشقش شده بودم از من گرفته بود .

نمیدونم چقدر تو عالم خلصه موندم ، فقط وقتی به خودم اومدم دیدم که پیکر زهرای من دیگه اونجا نیست ، بجای اون دو ماشین پلیس و اون کامیون ایستاده بودن .

احساس میکردم یک غده بزرگ از هوا توی گلوم درست شده که میخواست خفم کنه . دلم میخواست بشینم و با صدای بلند گریه کنم . شاید اشک ریختن میتونست یه مقداری من و از این حالت گنگی خارج کنه و بتونم با مرگ عزیزم کنار بیام . ولی چشمام یاری نمیکردن . بغزم آماده انفجار توی گلوم جمع شده بود ، ولی انگار آب بدنم خشک شده بود ، انگار هیچ اشکی برای ریختن وجود نداشت . داشتم دیوونه میشدم . نمیدونستم چیکار باید بکنم . نمیدونستم به چه شکلی باید خودم و خالی کنم .

بی اختیار به سمت یه مقصد مجهول راه افتادم . توی راه فقط داشتم صحنه تصادف رو مرور میکردم . تو هر بار مرور کردنها چیزهای جدیدی میدیدم . میدیدم زهرا آخرین نگاهش و وقتی فهمیده بود که دیگه هیچ راه نجاتی نداره ، به من دوخته بود . زهرای من با چشماش توی همون زمان کوتاه چقدر با من حرف زده بود . به من گفته بود ، نزارم یه وقت این اتفاق من و از زندگی کردن بندازه . از من خواسته بود به زندگی طبیعیم ادامه بدم ولی هیچ وقت اون و از ذهنم خارج نکنم . به من اجازه داده بودم تا بتونم بعد اون بازهم کس دیگری رو دوست داشته باشم ... وای که چقدر حرف زده بود . فقط هم در مورد خودمون دو تا نگفته بود . از من خواسته بود تا به پدر و مادرش قوت قلب بدم . از مادرش خواسته بود صبور باشه . از پدرش خواسته بود استوار باشه . انگار میگفت خدا خودش داده ، خودش هم گرفته ... چشمهای زهرا با من خیلی حرف زده بودن . ولی آخرین حرفش ... آخرین حرفش رو وقتی میخواستم مرور کنم از حرکت ایستادم . به روبروم خیره شدم . جلوی امامزاده صالح ایستاده بودم . داشتم اون گنبد قشنگ رو کبوترهای حرم دورش در حال عشق بازی بودن رو تماشا میکردم که حرف آخر زهرا رو تو ذهنم مرور کردم ... با یه لبخند قشنگ مثل همیشه آخرین حرفش و زده بود و آروم گرفته بود ... میثم ، خداحافظ ، به امید دیدار ... وای که چقدر این جمله من و اذیت میکنه ... دیگه حالا چشمام من و یاری میکردن . بی اختیار توی حیاط حرم زانو زدم و اشک ریختم . ولی خیلی بی صدا . چون میخواستم جلب توجه نکنم . چون میخواستم کسی نفهمه داغ عزیز دیدم . چون میخواستم کسی نفهمه کمرم شکسته . آخه برای یک مرد زشته .

حالا دیگه انگار تمام اشکهای عالم توی چشمای من جمع شده بودن . حالا دیگه من داشتم با زهرا حرف میزدم :

زهرا جان ، گل من ، خانمی ، کجا رفتی ؟ این بود میگفتی تا آخر دنیا به پات میمونم ؟ این بود میگفتی تو نمیه گم شده منی ؟ زهرا جان ، حالا من بدون تو چی کار کنم . به خدا توی همین یک هفته ای که گذشته نمیدونی چقدر به وجودت مهتاج شدم . زهرا جان ، زهرای من ، گل من ... حلالم کن ، تو رو خدا من و ببخش ، جلوی چشمام پرپر شدی و من نتونستم کاری کنم . من به تو قول داده بودم حامی تو باشم ، ولی نتونستم . ولی به خدا تقصیر من نبود . اینقدر ترسیده بودم که پاهام بی اختیار از حرکت ایستادن ، نمیدونستم باید چی کار کنم ؟ ... کاش میشد همه اینها یه شوخی باشه . کاش میشد تو همین الان از درب امامزاده بیای داخل و بزنی رو شونه من . آخه قربونت برم ، من بدون تو هیچم . تو به من هویت داده بودی . تو به من ارزش داده بودی . یک مرد هر چی هم باشه ، بدون یک زن خوب و نجیب هیچی نیست ... زهرا جان ....

داشتم همینجوری اشک میریختم و با زهرا درد و دل میکردم که نوازش یک دست مهربون رو روی شونم احساس کردم . سرم و بلند کردم . دیدم خادم حرم اومده بالاسرم و با دلجویی از من میخواد تا حرم و ترک کنم . چون میخواستن حرم و تعطیل کنن . با ناراحتی و دلخوری از جام بلند شدم و به سمت درب خروج حرکت کردم . یه نگاه به ساعتم انداختم . نیمه شب بود . دیگه نیرویی توی بدنم نداشتم . یه دربست گرفتم و راهی خونه شدم .

*************************

نفهمیدم چجوری مراسم ختم و هفت زهرا پشت سر گذاشتیم . به خواست و اجازه پدر زهرا من نیز همچون یک صاحب عزا جلوی درب مسجد میایستادم . همه فامیل زهرا من و بعنوان نامزد اون میشناختم . و این موضوع برای من بسیار عذب آور بود . وقتی چشمهای گریون فامیلشون جلوی نگاههای خسته من قرار میگرفتن و به من تلسیت میگفتن ، بسیار رنج میکشیدم . انگار هر بار با هر پیام تسلیت داغ دلم دوباره تازه میشد . دوباره همه اون تصاویر از جلو چشمام رژه میرفتن . ولی چاره ای نبود . باید دوش به دوش پدر زهرا میایستادم تا بلکه بتونم مقداری از رنج اونو به این وسیله کم کنم .

5 روز از مراسم شب هفت گذشت . حال و روز من اصلا خوب نبود . به شدت منزوی شده بودم . از خونه بیرون نمیومدم ، مگر به اسرار مادرم و اونهم برای امتحاناتم . اون هم چه امتحاناتی ! هیچکدوم رو نتونسته بودم بالاتر از نمره 5 بگیرم . با اینکه همیشه معدلم بالای 18 بود ، ولی اینبار خانوادم اصلا تعجب نکرده بودن . توی خونه نشسته بودم که مادرم گفت پدر و مادر زهرا پایین کارت دارن . رفتم پایین . مادر زهرا داخل ماشین نشسته بود . پدرش به ماشین تکیه داده بود و به انتظار ایستاده بود . تا من و دید به استقبالم اومد و من و در آغوش گرفت . بعد از احوالپرسی های معمول ، پدر زهرا رو به من و کرد و گفت :

  • - میثم جان ، ما دیگه نتونستیم این خونه رو تحمل کنیم . همه جای این خونه برای ما کلی خاطره از اون خدابیامرز داره . مادرش بنده خدا مثل یک شمع ذره ذره داره آب میشه ... تصمیم گرفتیم خونه رو بفروشیم و از این جا بریم ... فعلا هم تا وقتی که خونه فروش بره تصمیم داریم بریم ویلای نمک آبرود ، تا شاید مادرش بتونه خودش و با شرایط و زندگی جدید وقف بده ... الان هم اومدیم از تو و خانوادت خداحافظی کنیم و حلالیت بگیریم ... ما و زهرا رو ببخش ، نمیخواستیم تو رو اذیت کنیم ... به خدا من و مادرش برای تو و اون خدا بیامرز کلی نقشه ها کشیده بودیم ... ولی قسمت نبود ، عمر زهرا به این دنیا نبود . رفتنی بود ، مسافر بود ، پر کشید و رفت ، برای همیشه .....

اونروز پدر و مادر زهرا برای همیشه شهرک ما رو ترک کردن و رفتن و یاد زهرا برای همیشه تو خاطر من موند . هیچ اون صحنه از دست دادنش از ذهن من پاک نشد . هیچ وقت نتونستم معنی بازی زندگی رو بفهمم . هیچ وقت نتونستم با این قضیه کنار بیام . 6 سال بعد از این ماجرا 4 تا دختر دیگه هم وارد زندگی من شدن . ولی من فقط تونستم به یکی از اونها مثل زهرا علاقه مند بشم . ولی مثل اینکه راست میگن که عشق همیشه نافرجامه .

 روحش شاد و یادش گرامی .

« پایان فصل اول - ادامه دارد ... »

یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم
چهارشنبه 25 ارديبهشت 1387
 

یا دمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم       وقت پرپر شدنش سوز و نوایی نکنیم

... زندگی قصه مرد یخ فروشی است ، که پرسیدند فروختی ؟

گفت : نخریدند ؛ تمام شد !

ولی واقعا تعریف زندگی چیه ؟ منظورم اینه که زندگی خوب و موفق با یک زندگی ناموفق چه فرقی داره ؟ تمام این موفقیتها توی پول و ثروت خلاصه میشه ؟ یعنی هر کی ثروتمنده ! خوشبخته ؟

پس تکلیف عاشقها این وسط چیه ؟ اونها کجای داستان زندگی قرار دارن ؟ ...

چرا خیلی از عاشقها با اینکه دارای پول و ثروت بسیار زیادی هم هستن ! هیچ وقت احساس خوشبختی نمیکنن ؟

من خودم چند نفر رو میشناسم . با اینکه زندگی و شغل بسیار خوبی هم دارن ، ولی چشماشون همیشه از سوز عشق خیس هستن .

ولی من یه چیز رو خیلی خوب میدونم . عشق هم مثل مرگ ، فقیر و ثروتمند نمیشناسه ، همه رو یه جور گرفتار میکنه ، گرفتاری که چه عرض کنم ! میسوزونه .

قطعا شنیدین ! حضرت حافظ هم میگه : عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد ...

این عشق چیه ؟ کیه ؟ از کجا شروع میشه ؟ ( قسمتهایی از فیلمنامه سینمایی « انتهاء»)

**********************

اونروز وقتی الهام از درب اتاقم اومد تو تا بعنوان یکی از گرافیستهای شرکتم برای استخدام ازش گزینش کنم ، اصلا فکر نمیکردم قرار وارد بازی مرموز زندگی بشم . اصلا فکر نمیکردم که قرار تو آتیش عشقش روز به روز و ذره ذره بسوزم و فنا بشم .

بعد از گذشت 10 روز که از شروع به کارش توی شرکتم گذشته بود وقتی از من پرسید : احساست نسبت به من چیه ؟ نمیدونستم چه جوابی بهش باید بدم . آخه همه ، حتی خود الهام هم به راحتی میتونستن از قیافه من درونم و بفهمن .

وقتی از روی اجبار ، آخه با بقیه کارمندهام و شرکام دور سفره افطار نشسته بودیم ، بهش گفتم : هیچی ! بهش برخورد . آخه اونم مثل بقیه اطرافیانم از من توقع صداقت و روراستی داشت .

وقتی به چهرش نگاه کردم فهمیدم که چقدر ناراحت شده ، بهش گفتم : بعد از افطار بیا باهات کار دارم .

گفت : نه ! همین الان بگو !

به جمع اشاره کردم و بهش فهموندم که خوب نیست جلوی بقیه با هم درگوشی صحبت کنیم و در این رابطه هم بهتره بعداً حرف بزنیم .

وقتی بعد از افطار در مورد احساسم باهاش حرف زدم و بهش گفتم که چقدر به وجودش توی شرکتم عادت کردم ،  در کمال ناباوری دیدم دومرتبه ناراحت شد .

گفتم : چیه پس ؟ مگه از من توقع نداشتی بهت راستش و بگم ؟

گفت : چرا ! .... ولی تو که خیلی خوب میدونی ! .... آقای ناظمی من قبلا توی عشق شکست خوردم . یه شکست سنگین ، خودت خوب میدونی .... نمیخوام دوباره بشکنم .... نمیخوام ...

گفتم : ولی من دیگه از احساسم برای تو گفتم . دیگه دست من برای تو رو شده .... اگر نمیخواستی پس چرا پرسیدی ؟!

گفت : میخواستم مطمئن شم ....

بعد از کلی جر و بحث و با هم کلنجار رفتن راضیش کردم که به من یه فرصت بده ، و اونهم قبول کرد .

من و الهام شدیم دو تا دوست . دو تا دوست خوب خوب .

 بهش قول دادم ، هیچ وقت دلش و نشکنم . هیچ وقت نذارم آب تو دلش تکون بخوره . هیچ اسباب آزار و اذیتش و فراهم نکنم . هیچ وقت به کسی غیر از اون فکر نکنم . و در مقابل این همه هیچ وقت دیگه از اون فرشته فقط یه قول گرفتم : هیچ جایی رو غیر از شونه من برای اشک ریختن انتخاب نکنه .

ولی نمیدونستم . نمیدونستم که بزودی من ناخواسته و اطرافیان و کارمندای شرکت از روی عمد ، اسباب آزار و اذیت اون برگ گل و فراهم میکنیم . اون برگ گلی که دنبال یه دیوار عاطفی میگشت و من چه دیوار لرزونی براش بودم . اون طفلی چند مرتبه از من خواسته بود تا برم پیشش . آخه دلش گرفته بود . نیاز به تکیه گاه داشت . نیاز داشت با یکی حرف بزنه . ولی من اینقدر سرم توی کارم بود و آینده شرکت برام مهم بود که از زیر خواستش شونه خالی کرده بودم .

الهام من رفت . نتونست تحمل کنه . با همه علاقه ای که به من داشت ، رفت . الان دوسال میگذره . هنوز نتونستم به نبودنش عادت کنم . هنوز نتونستم عادت کنم که با کس دیگه ای غیر از اون درد و دل کنم . هنوز نتونستم بوی عطرش و فراموش کنم .

آخ الهام من . نمیدونی چقدر حرف و درد توی دلم جمع شده . به خدا هنوز که هنوزه منتظرم تو برگردی . منتظرم دوباره بیای اجازه بدی به دیوار محکمی چون تو تکیه کنم .

الان معنی این جمله رو میفهمم . نقطه مقابل عشق ، نفرت نیست ، بی توجهی است . ذره ای اهمیت ندادن است .

الهام جان ، من این متن رو در جواب کسایی نوشتم که همیشه از من یه سوال داشتن .

  • - میثم ؟! تو چرا همیشه تو فیلمنامه هات یه شخصیت ثابت به اسم الهام داری ؟ همیشه هم مشخصات این الهام ها یکیه ؟ همشون گرافیستن ! همشون آدم خوبه و فهمیده داستان هستن ! همشون مظلومن ! و خیلی مشخصات دیگه ! ...

نمیدونم تو هم این متن رو میخونی یا نه ! ولی میدونم هنوز هم میتونی حرف دلم و بفهمی . من نتونستم به هیچکدوم از وعده هام عمل کنم . هیچ وقت نتونستم پناهگاه مطمئنی برای تو باشم . هیچ وقت نتونستم در مقابل دیگران از تو حمایت کنم . میدونی چرا ؟ چون کارم برام مهم بود . چون خودخواه بودم . چون نمیفهمیدم و نمیدونستم چه گوهری دارم ... این و بعدها وقتی دنبال یه جایگزین برای تو بودم فهمیدم ... فهمیدم آدمها عوض شدن مثل سابق نیستن ... آدمها دیگه قابل اطمینان نیستن ... فهمیدم نباید قلبم و با هیچکدومشون قسمت کنم ...

آخ الهام کاش میشد ما آدمها آینده رو میدیدیم . کاش میشد میتونستیم به عقب برگردیم و آب ریخته رو به ظرفش برگردونیم . کاش میفهمیدیم که نباید دل کسی رو بشکونیم .

برات آرزوی موفقیت و سربلندی دارم . برات بهترینها رو از خدواند مسئلت دارم . آرزو میکنم خوشبخت شی . آرزو میکنم به بالاترین درجات ممکن هم توی زندگیت و هم توی کارت برسی .

حباب ، قسمت چهارم
شنبه 14 ارديبهشت 1387

" حبــــــــــــــــــــاب "

قسمت چهارم

 

اون خانم که معلوم بود مادر زهرا است ، من و به سمت سالن پذیرایی راهنمایی کرد . وقتی وارد سالن شدم ، حدسم قطعیت پیدا کرد و معلوم شد که پدر زهرا اومده بود جلوی درب مدرسه تا من و بیاره خونشون ، چون روی میز دیس بزرگی از میوه های رنگارنگ زمستونی که با سلیقه و زیبا چیده شده بودن قرار داشت . با دیدن این رفتارها و صحنه ها سوالات توی ذهنم با گذشت لحظات هی بیشتر و بیشتر میشد ، به صورت موازی اضطراب ، هم تو رفتارم و هم در وجودم بیشتر نمود پیدا میکرد و تقریبا داشت منو خفه میکرد . با احساس غریبی و ترسی که داشتم به سختی روی مبل نشستم . پدر زهرا وقتی از در اومد تو یکراست به سمت دستشویی رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه ، زهرا هم به خواسته مادرش رفت توی اتاقش تا لباسهاش و عوض کنه بعد به جمع بپیونده . مادرش هم که خودش و توی آشپزخونه مشغول کرده بود . معلوم بود همه منتظرن تا پدر زهرا بیاد و با من صحبتش و شروع کنه . از رفتارهای دیگران هم به خوبی میشد متوجه شد که همه میدونن من برای چه موضوعی به این خونه دعوت شدم ، پس تنها بی خبر جریان من بودم . انتظار داشت منو میکشت ، هر ثانیه برای من مثل یک قرن در حال گذشتن بود ، همش منتظر بودم تا پدر زهرا بیاد و این همه سوال و معمای بی جواب توی سر من و برام حل کنه . دیگه نمیتونستم اون فضای ساکت و سنگین رو تحمل کنم ، احساس میکردم خون توی صورتم جمع شده ، چون هم گرمم شده بود و هم سرم احساس سنگینی میکرد .

بالاخره انتظار به سر رسید ، پدر زهرا بعد از اینکه دست و صورتش و با حوله ای که مادر زهرا بهش داده بود خشک کرد ، به سمت من و سالن پذیرایی حرکت کرد و روی مبل روبروی من نشست .

  • - خب خوب هستید شما ؟ خانواده خوب هستن ؟
  • - ممنون تشکر ، دعای گوی شما هستن
  • - ببخشید امروز مزاحم شما هم شدیم ...
  • - خواهش میکنم ، گویا بنده اسباب زحمت شما و خانواده محترم رو فراهم کردم
  • - نه قربان ، این لطف شما است ..... خانم یه چایی به ما میدی ؟

مادر زهرا با یه سینی که توش 4 تا فنجون چایی بود وارد سالن شد و اول به سمت من اومد . تازه داشتم آروم آروم با فضا ارتباط برقرار میکردم و نگاهم و به اطرافم چرخوندم . از چیندمان خونه و وسایلش ، همچنین تمیزی و مرتبی خونه به خوبی میشد فهمید که چه خانواده منضبط و با سلیقه ای هستن . به سختی فنجون سفید رنگ چایی رو که گلهای طلایی ظریفی روی لبه اون کار شده بود رو برداشتم و روی میز کنار دست خودم گذاشتم . مادر زهرا هم بعد از اینکه چایی پدر زهرا رو داد رفت روی یه مبل نشست و زهرا رو صدا کرد تا اون هم به جمع اضافه بشه .

  • - میدونی برای چی ازت خواستم تا بیای اینجا ؟
  • - نمیدونم ... جدا نمیدونم ... یعنی ... هیچی نمیدونم
  • - میخوام در مورد موضوع مهمی باهات صحبت کنم
  • - خواهش میکنم ، من در خدمتتون هستم
  • - خدمت از ما است ... اول از همه ازت ممنونم که مردونگی کردی ... دخترم همه چی رو برای ما تعریف کرد ، همون شب اول ... زهرا با اجازه من و مادرش با شما تا مدرسه میومد و برمیگشت خونه ... ما کاملا در جریان بودیم
  • - من اگر خواستم با زهرا خانم برم ، برای این بود که ایشون گفتن روشون نمیشه موضوع رو با خانواده مطرح کنن ! والا قصد جسارت نداشتم
  • - آره درسته ، واقعا هم روش نمیشد قصه رو برای ما تعریف کنه ، ولی چون حالش اصلا مناسب نبود با اسرارهای مادرش ، بالاخره همه داستان رو تعریف کرد

در این لحظه زهرا هم وارد اتاق شد . وای خدای من چقدر خوشگل شده بود . از زیبایی زهرا ناخودآگاه روی پاهام ایستادم و سلام کردم . یه بلوز دامن یه دست سبز رنگ ، که گلهای ریز و درشت نارنجی و طلایی ، جلوه خاصی رو به اون داده بود . یه روسری سبز رنگ هم سرش کرده بود . با همون آرامش و وقار همیشگی اش ، بعد از اینکه با یه خنده شیرین جواب سلام من رو داد ، از روبروی من رد شد و کنار دست مادرش نشست . وقتی من هم سر جام نشستم تازه متوجه شدم که پدر و مادر زهرا تمام حرکات من و موشکافانه زیر نظر داشتن . سعی کردم با دقت در چهرشون متوجه بشم که اونها از رفتار من ناراحت شدن یا نه ؟ از چهره پدرش که چیزی نمیشد فهمید ، چون خیلی عادی رفتار میکرد . ولی مادرش یه لبخند شیطنت آمیز روی لبهاش نقش بسته بود و داشت من و برانداز میکرد .

  • - خب میگفتم ... اون شب وقتی زهرا داشت داستان رو برام تعریف میکرد ، وقتی به شاهکارهای شما میرسید اونارو با یه لحن دیگه ای بیان میکرد ، یه برق عجیبی تو چشماش دیده میشد ، برقی که تمام پدرها و مادرها از اون میترسن ، ولی شتریه که در خونه همه میخوابه ....
  • - ببخشید میشه بپرسم منظورتون چیه ؟ یعنی چه نوع برقی ؟
  • - میگم خدمتتون ... ببین میثم جان ، من همین یه فرزند رو دارم ، برای من هم خیلی عزیزه ، تمام زندگی من و مادرش تو همین یه دختر خلاصه شده ، شادی اون شادی ما و اندوه اون اندوه ماست ، ما با زهرا از بچگی به گونه ای رفتار کردیم که هیچ وقت نتونه دوستی بهتر از ما پیدا کنه ، مگر اینکه اون دوست شوهرش باشه ، که ناخودآگاه اون میشه شریک زندگیش و بهترین دوستش ... اگر من اجازه دادم زهرا با شما بیاد ، چون متوجه شدم که زهرا شدیدا دوست داره تا به این بهونه بیشتر شما رو ببینه و بشناسه ، برای همین من هم این فرصت رو ازش نگرفتم و خواستم به هیچ عنوان دخالت نکنم ، چون فکر میکنم تونستم به بهترین شکل ممکن خوب و بد رو به دخترم یاد بدم ... تصمیم گرفتم منتظر بمونم تا دخترم خودش بیاد و در مورد حرف و خواسته دلش با من حرف بزنه و مشورت کنه ... البته توی این مدت هم بیکار نشستم ، هر جا میرفتی و میرفتین دنبالتون بودم ، دوستات و دیدم و شناختم ، میخواستم ببینم چند مرد حلاجی ؟ ....
  • - به خدا متوجه نمیشم !

زهرا به پدرش چشم دوخته بود و داشت با دقت به حرفهای اون گوش میداد ، در این مدت حتی یه نگاه کوچک هم به من نینداخته بود ، احساس میکردم روش نمیشه تو صورت من نگاه کنه ، از طرفی هم احترام حضور خانواده رو نگه داشته بود . همین نجابت زهرا بود که باعث شده بود من ازش خوشم بیاد و یه جورایی دیوونه اش بشم .

  • - الان روشن میشی .... تا اینکه دیشب دخترم از من اجازه خواست که با هم حرف بزنیم ، البته در حضور مادرش ... من هم از خدا خواسته استقبال کردم و نشستم تا صحبتهای دخترم رو بشنوم .... ببین پسرم ، عشق چیزیه که خداوند به انسان هدیه داده ، نه به انسان به تمام موجودات روی زمین ، خدا عاشقها رو دوست داره ، از همه بیشتر عاشقهاش و دوست دارم ، خدا اگر نعمت بندگی و مناجات را به انسان داد ، میخواست توفیق عشق بازی بنده رو با معبود به ماها بده ، چون ما اشرف مخلوقات هستیم ... خونه عشق هم توی کله آدمها و مغزشون نیست ، تو دل اونها است ، پس نمیشه با فکر و منظق باهاش برخورد کرد ... این دختر یه امانته دست من و مادرش از طرف خدا ، من و مادرش هیچ حقی نداریم بخواهیم به گونه ای برخورد کنیم که خدای نکرده شما دو تا بخواهید بزنید تو جاده خاکی و از طرف ما اذیت بشید ... این همه مقدمه رو گفتم که اینو بهت بگم ، دیشب زهرا اعتراف کرد که عاشقت شده و دیگه تحمل نداره تا این عشق رو از تو پنهان کنه ، پس من و مادرش رو مامور کرده تا هم بهتون کمک کنیم و هم احساس زهرا رو بهت انتقال بدیم ....

ناخودآگاه نگاهم به سمت زهرا برگشت ، دیدم سرش و پایین انداخته و توان بلند کردن سرش و نداره . احساسم به زهرا خیلی بیشتر شده بود . از نجابت و پاکی اون دختر داشتم به خودم میبالیدم و از اینکه تو اون زمان و مکان حضور داشتم ، در نهایت لذت و آرامش بودم . زهرای من اینبار شاید با فاصله تر از من نشسته بود ولی خیلی به من نزدیک تر شده بود ، چون حالا قلبهای هر دومون در حال خوندن سرود عشق و دوست داشتن با صدای بلند و رسا بودن . یه نگاه به پدر زهرا انداختم

  • - منم دختر خانم شما رو بسیار دوست دارم ، شاید باور نکنید که چقدر توی این مدت به ایشون وابسته شدم ، ولی من میترسیدم حرف دلم رو با ایشون در میون بزارم

بالاخره اون روز یخهای من آب شد ، و رفتارم با خانواده زهرا بسیار صمیمی تر شد . بعد از کلی صحبت و تبادل نظر قرار بر این شد تا بعد از امتحانات پایان ترم صبر کنیم ، بعد از امتحانات هم به دلیل پایین بودن سن من و زهرا ، خانواده زهرا موضوع رو برای خانواده من مطرح کنن . مابقی مسائل هم قرار شد توسط خانواده ها مشخص بشه .

*******************

2 روز از جریان گذشت ، رابطه من و زهرا خیلی دوست داشتنی تر و نزدیک تر شده بود ، دیگه من براحتی هر وقت دلم براش تنگ میشد میرفتم خونشون و همدیگرو میدیدم . رفتار خانوادش هم بسیار خوب و آکنده از احترام بود .

تنها یک روز از مدارس باقی مونده بود و تا شروع امتحانات پایان ترم تنها یک هفته وقت داشتیم ، قرار شد فردای اونروز من و زهرا همدیگرو راس ساعت 2 بعد از ظهر سر چهارراه مینی سیتی ببینیم . چون پدر زهرا اعتقاد داشت دیگه لزومی نداره من برای برگردوندن زهرا برم جلوی درب مدرسشون دنبالش .

*******************

ساعت 2 شده بود . 15 دقیقه ای شده بود که منتظر زهرا ایستاده بودم . زمین از برف چند روز پیش کاملا یخ زده بود . اون موقع یه میدون کوچیک وسط چهارراه مینی سیتی قرار داشت . من جایی که ماشین های شهرک نگه میداشتن ایستاده بودم و ماشین هایی که از نیاوران میومدن دقیقا از سمت مخالف  وارد چهارراه میشدن .

ساعت 2:5 دقیقه شده بود که دیدم یک پیکان زرد آجری نگه داشت و 3 تا دختر چادری از ماشین پیاده شدن . زهرا هم بین اونها بود . از صمیمت بین اونها میشد فهمید که همکلاسی و دوست هستن . زهرا بعد از دست دادن با دوستهاش و خداحافظی از اونها به سمت ماشینهای شهرک راه افتاد ، همینجوری که به سمت من میومد با نگاهش تو جمعیتی که منتظر ماشین ایستاده بودن دنبال من میگشت . براش دست تکون دادم ، من و دید ، به میدون وسط چهار راه رسیده بود ، اونم برای من دست تکون داد . براش لبخند زدم ، اونم لبخند زد . بهش چشمک زدم ، اونم چشمک زد . ولی یه دفعه لبخند روی لبام ماسید .

  • - وای خدای من ...

یه پژو 405 که از سمت اقدسیه میومد ، با سرعت از کنار زهرا رد شد ، گلگیر جلوی اون ماشین با زهرا برخورد کرد . بدن پاره تن من از روی زمین بلند شد و محکم روی زمین نشست . دوستهای زهرا با جیغهای ممتدی که میکشیدن بر وحشت من اضافه میکردن . جرات جلو رفتن نداشتم . پاهام به زمین چسبیده بود . دوستهاش رسیدن بالا سرش . به خودم جرات دادم دو قدم به سمت جلو حرکت کردم . صدای ضربان قلبم و به خوبی میشنیدم ، شاید از ترس و وحشت ، چند برابر قبل در حال تقلا کردن بود . ولی با بلند شدن و نشستن زهرا روی زمین خیالم راحت تر شد . زهرا صورت قشنگ و معصومش و به سمت من کرد و لبخندی زد ، و سرش و به علامت اینکه چیزی نیست تکون داد . خوشحال شدم ، به سمتش راه افتادم . نه انگار راه نمیرفتم داشتم میدویدم ، ولی .....................

  • - وای خدا ... نه .... تو رو خدا نه ... تو رو بزرگیت ، تو رو عظمتت ، نکن ... وای خدای من ....

" ادامه دارد "

نظر یادتون نره ، ممنون

حباب ، قسمت سوم
چهارشنبه 11 ارديبهشت 1387

" حبـــــــــــــــــــــاب "

قسمت سوم

 

اون شب یه حال خاصی داشتم که اصلا برام آشنا نبود ، خوابم نمیبرد ، با کسی حرف نمیزدم و حوصله هیچ کس ، حتی مهدی رو هم نداشتم ، همش میخواستم از خونه بزنم بیرون و راه برم ، بدون هدف و مقصد ، فقط برم ... همین . جونم به لبم رسید تا صبح شد ، به جرات میگم دل انگیز ترین صبح زندگیم رو داشتم تجربه میکردم ، هوا با اینکه هم سرد بود و هم برفی ، ولی برای من یه روز گرم و با حرارت شروع شده بود .

با وسواس زیاد مشغول پوشیدن لباسهام و مرتب کردن ظاهرم شدم ، برای اولین بار بود که داشتم جلو آینه اینقدر رو خودم وقت میذاشتم . دیگه آماده شده بودم ، یه نگاهی به ساعت انداختم .....

  • - ای بابا .... تازه ساعت 6 شده که ؟!!

مونده بودم این 15 دقیقه رو چجوری سر کنم که دیدم دیگه نمیتونم تو خونه بمونم ، از خونه زدم بیرون . من از برف خیلی بدم میاد ، چون سرده ، من عاشق سرسبزی ام ، برای همین فصل تابستون رو خیلی دوست دارم . ولی اون روز حال و هوام عوض شده بود ، وقتی پاهام رو روی برفها میذاشتم ، صدایی که بلند میشد انگار باهام حرف میزد و روحم و جلا میداد ، انگار برف داشت باهام حرف میزد ، وقتی ذرات ریز و درشت برف روی صورتم مینشست انگار مشغول نوازش کردن صورتم بود ، دوست داشتم همه دنیا ساکت بشه برف برام همینجوری حرف بزنه ، انگار داشت برام قصه عاشقی رو میگفت ، از عاشقهایی که قبل از من روی اون پا گذاشته بودن ، داشت میگفت قرنها است که شاهد قدم زدن عاشقها بوده ، داشت از وصلتها میگفت ، شاید از جدایی ها هم میگفت ، ولی من دوست نداشتم توی اون لحظه چیزی درباره جدایی توی گوشم زمزمه شه ، دوست داشتم فقط از عاشقها بشنوم ، از قصه های قشنگشون و و و ....

توی همین حال و هواها بودم که نفهمیدم کی زمان گذشت و من سر قرار حاضر شدم . دیدم زهرا هم داره از دور به من نزدیک میشه ، انگار برفها هم برای اون داشتن حرف میزدن ، نمیدونم شاید داشتن به اون یه خبر بد میدادن ، چون وقتی زهرا به من رسید خیلی غمگین بود ، غم و توی چشاش به خوبی میشد دید ، ولی داشت سعی میکرد که اون و از من مخفی کنه .

  • - سلام زهرا خانم ...
  • - سلام ... خوب هستین ؟
  • - ممنون
  • - خیلی وقته اینجا منتظر هستین ؟
  • - نه منم تازه اومدم ...

محو نگاش شدم ، انگار یه جور دیگه شده بود ...... نه ! اون یه جور دیگه نشده بود ، من یه جور دیگه داشتم نگاش میکردم ، تازه داشتم برای اولین با دقت توی صورتش نگاه میکردم ، توی اون چشمهای معصومش ، تازه داشتم قد و بالاش و برانداز میکردم ، احساس میکردم خیلی دوستش دارم ، انگار سالها بود که میشناختمش ، انگار گمشده من بود و تازه بعد از مدتها پیداش کرده بودم ، دوست داشتم تو آغوش بگیرمش و براش درد دل کنم ، نمیدونم چرا دوست داشتم فقط باهاش صحبت کنم ، از زندگی شکایت کنم ، از ناملایمتهاش .

 به لباس پوشیدنش دقت کردم ، یه مانتو شلوار سرمه ای با مقنعه مشکی ، یه چادر هم سرش کرده بود ، وای خدای من اون چادر چقدر به معصومیتش اضافه کرده بود .

  • - چیه ؟ چرا اینجوری نگاه میکنی ؟ مگه تا حالا آدم ندیدی ؟!
  • - جان .... ؟!
  • - میگم چرا اینجوری نگاه میکنی ؟
  • - آهان .... هیچی ، همینطوری ...
  • - باشه ... موافقی بریم ؟
  • - جان ... آره ، آره ... بریم ، ببخشید اصلا حواسم نبود

باهاش راه افتادم به سمت خیابون اصلی شهرک ، وقتی باهاش شونه به شونه توی برفها راه میرفتم ، انگار برفها داشتن برامون یه جور ترانه عاشقی میخوندن که آدم و مسخ میکرد . اصلا دوست نداشتم سوار ماشین بشیم ، دوست داشتم همونجوری پیاده تا نیاوران بریم . هیچ کدوم از رفتارهام دست خودم نبود ، اصلا احساسم و نمیفهمیدم و برام خیلی غریب بود ، ولی این احساس رو خیلی دوست داشتم ، انگار یه چیز جدیدی توی وجودم کشف کرده بودم : معنی واقعی دوست داشتن رو .

وقتی دم در مدرسه اش پیاده شد و رفت داخل ، انگار دنیا رو گوله کردن و کوبیدن توی سرم ، احساس میکردم ازم گرفتنش، ولی چاره ای نبود منم باید برمیگشتم مدرسه . تا زنگ آخر همش تو دلم هول و ولا بود ، دوست داشتم سریع زنگ و بزنن و بتونم دوباره روی ماهش و ببینم . بالاخره زنگ مدرسه به صدا دراومد و لحظه موعود برای من فرا رسید . تندی خودم رو رسوندم سر چهارراه مینی سیتی ، یه ماشین دربست گرفتم برای نیاوران . رسیدم . دیدم زهرا هم جلوی در مدرسه منتظر ایستاده ، دور و ورم و نگاه کردم تا ببینم اون پسر دیروزیا اون دور و ورها هستن یا نه ؟ ... هیچ کس نبود ، با خیال راحت رفتم پیشش

  • - سلام ، خوب هستین ؟
  • - سلام ، ممنون ، شما خوب هستین ؟
  • - هی ، همچین .... بریم ؟
  • - بریم ..... ببخشید تو رو خدا ، اسباب زحمت شما شدم ، ایشاله بتونم جبران کنم !
  • - بابا این چه حرفیه ... انجام وظیفه میکنم ، انجام وظیفه هم نیازی به قدردانی نداره

 

............. 2 روز گذشت ................ احساسم نسبت به زهرا چند برابر شده بود ، دیگه بهش عادت کرده بودم ، اگر نمیدیدمش ، مریض میشدم ، کسل میشدم ، خیلی توی این 2 روز سعی کرده بودم از احساسم براش بگم ، چند بار میخواستم بهش بگم که نسبت به اون چه احساسی دارم ، ولی نجابتش و معصومیت نگاهش مانع میشد . شاید بزرگترین مانعی که سر راهم قرار داشت و نمیذاشت ابراز احساسات کنم ، مجهول بودن احساس اون برای من بود . در واقع نمیدونستم زهرا راجع به من چه احساسی داره .

روز سوم هم طبق معمول رفتم دنبالش تا برش گردونم خونه . زهرا دم در مدرسه ایستاده بود ، رفتم جلو و مثل همیشه گرم احوالپرسی های معمول شدیم . اومدیم حرکت کنیم که یه دفعه پژو 405 مشکی جلوی پاهامون ترمز کرد . زهرا بدون کوچکترین حرفی رفت و درب عقب ماشین رو باز کرد و سوار شد . به راننده نگاه کردم . یه مرد میانسال بود . همونجوری هاج و واج مونده بودم که با صدای زهرا به خودم اومدم

  • - آقا میثم بفرمایید سوار شید ، چیزی نیست ، پدرم هستن

یه دفعه تمام بدنم یخ کرد ، انگار ترس و وحشت توی نگاهم موج میزد ، چون هم زهرا هم باباش یه لبخند جالبی روی لباشون نقش بسته بود . با ترس و لرز درب جلوی ماشین رو باز کردم . بعد از سلام و احوالپرسی ، با اجازه سوار شدم . تا شهرک یه کلام هم حرف نزدم . در واقع همه ساکت شده بودن ، یه سکوت کشنده که داشت بر استرس و وحشت من اضافه میکرد . بالاخره زمان سپری شد و ما به شهرک رسیدیم . وقتی جلوی خونشون رسیدیم ، از ماشین پیاده شدم و یه آه از ته دل کشیدم . همش داشتم توی افکارم پیش بینی میکردم که الان باباش زهرا رو میفرسته تو خونه و هرچی از دهنش در میاد به من میگه ، حالا من چجوری به این بابا بفهمونه نیت من فقط خیر بوده نه شر و از این جور افکارها ، که متوجه شدم بابای زهرا داره تعارف میکنه منم برم توی خونه . خیالم راحت شد ، فهمیدم که حداقل الان کاری با من نداره ، پیش خودم میگفتم که شاید داره فکر آبروش و جلوی در و همسایه میکنه . ولی آسودگی خیالم زیاد طول نکشید ، چون باباش اسرار داشت حتما برم تو خونه ، یعنی ول کن نبود ، دیگه چاره ای نداشتم . با سر پایین انداخته به سمت درب خونشون حرکت کردم

  • - بیا ... حالا که رفتی تو ، حسابی از خجالتت در میاد ، احتمالا یه کتک مفسل هم افتادی .... ای خدا اومدیم ثواب کنیم ، کباب شدیم .

رفتم تو ، یه خانم با چادر سفید اومد به استقبالم ، یه سلام علیک گرمی کرد که مونده بودم خدا داستان چیه ؟ انگار این بنده خداها منتظر من بودن ! اینا اگر میخوان حال من و بگیرن این رفتارهای گرم دیگه برای چیه ؟ نمیتونستم هیچ رابطه ای بین این رفتارها با افکار خودم پیدا کنم . گیج گیج شده بودم .........

 

" ادامه دارد .... "

ضمنا از دوستان و خوانندگان محترم تقاضا دارم با نظراتشون بنده رو در نوشتن بهتر یاری دهند ، اگر فکر میکنید این داستان ارزش ادامه دادن داره ممنون میشم نظر بدین

لیست صفحات :: 1 2 3