[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

کاش میشد .................. !
يكشنبه 26 خرداد 1387
" به نام دوستدار راستی و صداقت " روابط آدمها چجوری شده ؟ جایگاه صداقت و روراستی بین روابط آدمها کجا است ؟ چرا خیلی از آدمها تنها بخاطر صداقتشون محاکمه میشن ؟ چرا خیلی ها تنها بخاطر اینکه با صداقت برخورد میکنن ، مورد تهمت و افترا قرار میگیرن ؟ و بهشون برچسب دروغگویی رو میچسبونن ؟ بنده معتقدم هیچ محکمه ای بدتر از دیوان خلق خدا نیست . چون وقتی در حضور قاضی دادگستری قرار میگیری میتونی با ارائه شواهد و مدارک خودت و تبرئه کنی و ثابت کنی که بی گناه هستی . ولی وقتی در حضور خلق خدا قرار میگیری ، و خودتو در مرکز تهمتها و توهین ها پیدا میکنی ، نمیدونی باید چی کار کنی ؟ و این زمانی بدتر میشه که نفر مقابلت تصمیم خودش رو در مورد تو گرفته و رای رو صادر کرده : تو دروغگویی ! تو ....... ! تازه این یه بخشی از داستانه . درد واقعی اونجا است که احساس کنی ، دستمزد صداقتت رو تمام و کمال دریافت نکردی ! در این مواقع تمام تلاشت رو میکنی که ثابت کنی " بابا من مشکلی ندارم ! من دروغگو نیستم ! من ..... نیستم ! " و خدا اونروزی رو نیاره که آسمون و زمین ، همه دست به دست هم بدن که تو نتونی خودت رو ثابت کنی . هر کاری میکنی همش گنده که تو کارت میاد . مداوم اوضاع بدتر میشه . من خودم هر وقت تو این شرایط قرار میگیرم ، احساسم رو تشبیه به گردویی میکنم که بین یک انبردست گرفتار شده و نمیتونه خودش رو رها کنه . فقط دوتا راه رو در مقابل خودش میبینه . یا منتظر باشه تا زمین و زمان بر وفق مرادش بشه ! و یا منتظر باشه که پوستش بین فکهای انبردست خورد و خمیر بشه ! باز هم درد واقعی از خورد شدن نیست . به نظر من درد واقعی از سرافکندگیه . یه موقع ممکنه این سرافکنگی بخاطر چهره واقعی ماها باشه . ولی وای از اون روزی که این سرافکندگی تنها بخاطر تهمت و بدگمانی بوجود بیاد . به هیچ عنوان نمیشه هضمش کرد . اون موقع خودت رو در برابر همه چیز و همه کس شرمنده میبینی . نمیدونم .......... فقط میتونم همین رو بگم که کاش میشد ما آدمها بیشتر از پیش به همدیگه ایمان و اعتماد داشتیم . کاش ما آدمها میتونستیم خودمون برای آینده خودمون تصمیم بگیریم و تحت تاثیر دیگران تصمیمات بزرگ رو اتخاذ نکنیم . که اگر نتونستیم به هدفمون برسیم ، با چماق تهمت به سمت دیگران حمله نکنیم و برای عدم موفقیت خودمون دنبال مقصر نگردیم . کاش میشد صداقت رو بشناسیم و اون رو از دروغ جدا کنیم . کاش میشد ........................ ولی باور کن دوست من ، تمام اینها یه امتحانه . امتحان زندگی برای من و تو . امتحان دانشگاه سخت گیر دنیا از درسهای گذشته . و امتحان خالق هستی . چون همه زندگی یک امتحانه . همه زندگی محل درس پس دادنه . پس سعی کن از این امتحان موفق و سربلند بیرون بیای . روزی که همه ما در مقابل آفریدگارمون قرار میگیریم و کارناممون رو به دستمون میدن ، اونجا مهمه که شرمنده باشی یا نه ! اونجا مهمه که قبول شده باشی یا نه . اونجا دیگه داور خلقش نیست ، خودشه . همه چیز درست و با حساب و کتابه . دیگه نمیتونی مدرک و شاهد رو کنی . دیگه نمیتونی از زیر بار مجازات فرار کنی . و یادمون نره تهمت از جمله گناهانی محسوب میشه که باید رضایت طرفت رو داشته باشی . یا علی ......... سید میثم ناظمی .....
دعوت از علاقه مندان به هنر بازیگری
سه شنبه 21 خرداد 1387
با سلام خدمت دوستان ، بالاخص علاقه مندان به هنر بازیگری بدینوسیله به اطلاع میرسانم ، جهت تولید سینمایی " قتلهای تتو " به تعداد ۳ بازیگر ( ۲ آقا و یک خانم ) با مشخصات ذیل نیاز میباشد : ۱ - ساکن تهران ۲ - دارای میانگین سنی ۲۲ تا ۲۸ سال ۳ - داشتن رضایت کامل خانواده برای خانمها ۴ - داشتن کارت پایان خدمت سربازی برای آقایان لذا از علاقه مندان دعوت بعمل میآید تا مشخصات و بیوگرافی خود را بهمراه عکس و یک شماره تماس و همچنین یک آدرس ایمیل به آدرس ذیل به صورت ایمیل ارسال نمایند : mayssam.nazemi@gmail.com شایان ذکر است برای نفراتی که در تست اولیه امتیاز لازم را کسب نمایند یک دوره فشرده آموزش بازیگری به صورت رایگان برگزار خواهد گردید . با درود و احترام : سید میثم ناظمی
یکی بود ، یکی نبود
چهارشنبه 8 خرداد 1387
 

« به نام خدای لیلی و مجنون»

»---  یکی بود ، یکی نبود  ---«

یه جوونی بود که تمام فکر و ذکرش کارش بود و بس . دوست داشت فقط برای خودش تخصص جمع کنه . میخواست سری توی سرها در بیاره . فکر میکرد زندگی فقط اینه که بخاطر تخصص و کارش ازش تعریف و تمجید کنن . اصلا باور نداشت زندگی چیزهای دیگه ای هم هست . اون اصلا واژه عشق و عاشقی رو نمیشناخت . اصلا معنی دوست داشتن رو درک نکرده بود .

گذشت و گذشت . حالا دیگه سن بلوغ رو گذرونده بود و دوران نوجوانی رو سپری کرده بود . به خیال خودش توی سختی بزرگ شده بود . حالا برای خودش کسی شده بود . نه تو یک رشته ! بلکه تو چند شاخه مرتبط به هم دارای تخصص شده بود . خیلی از اطرافیانش هم نمیدونستن که اون جوون تخصص واقعی اش چیه . چون هر دفعه اونها رو غافلگیر میکرد و یه هنر جدیدی از تو آستینش ، رو میکرد . افتخارش این بود که در سختترین شرایط زندگی دستش روی پاهای خودش بوده و به کسی دیگه ای ، حتی پدرش تکیه نداده . ولی خبر نداشت ... خبر نداشت تمام این به اصطلاح سختیها ، تازه بازی کودکانه زندگی بوده . خبر نداشت قراره از اینجا به بعد مزه واقعی سختی و مشکلات رو بچشه . خبر نداشت دیگه نمیتونه به تنهایی حرکت کنه . خبر نداشت حتی اگر کوهم باشه ، بدون تکیه دادن به یه دیوار احساسی نمیتونه دوام بیاره .

 اون اعتقاد داشت : " کار میکنم و پول در میارم ، بعد وقتی به درجات عالی توی کارم رسیدم ، میرم دنبال کسی که میخوامش . " همیشه توی جمع دوستانش مینشست و از ایده آلهای همسر یا عشق آیندش صحبت میکرد . میگفت : " میخوام قدش فلان اندازه باشه ، وزنش اینقدر باشه ، میخوام صورتش مثل ماه شب 14 بدرخشه ، میخوام ........ " ولی خودمونیم چقدر اون جوون ساده بود ... اصلا پیش خودش حساب کتاب نمیکرد که بابا دل که شرط و شروط سرش نمیشه . میبینه و دل میبنده .... نمیفهمید !

بی خبر از همه جا و همه کس ، توی اتاق کارش نشسته بود . اصلا نمیدونست قراره مسیر زندگیش مورد دستکاری قرار بگیره . نمیدونست این آقای به ظاهر سفت و سخت ، که ادعا میکرد عشق فقط توی افسانه ها پیدا میشه ! قراره تا چند دقیقه دیگه ، عشق چه آتش خانمانسوزی رو به جونش بندازه .

فرشته رویاهاش از در اومد تو . با یک نگاه ، یک دل نه صد دل عاشقش شد .... بیچارش شد .... خرابش شد ............. ولی یه مشکلی این وسط بود ! اون فرشته خانم نمیخواست بهش اعتماد کنه ! ..... خیلی تلاش کرد تا موفق شد فرشته خانم مارو متقاعد کنه تا بهش فرصت بده ...... افسانه جوون قصه ما هم شروع شد .

روز گار گذشت . جوون ما دورش خیلی شلوغ شده بود . کلی آدم از رنگها و اخلاقیات مختلف احاطش کرده بودن . سرش بیشتر توی کار رفته بود . چون معتقد بود : باید بیشتر کار کنم تا بتونم شرایط زندگی ایده آل رو برای فرشته خانم فراهم کنم ........ منکه گفتم ساده بود و نمیفهمید . فکر میکرد داشتن پول ، خونه و ماشین های رنگ و وارنگ برای فرشته خانم ما کافیه ......... اصلا حالیش نبود که فرشته خانم ما رو فراموش کرده ...... آره اون ، به اندازه ای توی کار و شغلش غرق شده بود که اصلا حواسش به اون کسی که میخواستش نبود . یادش رفته بود که چقدر التماس فرشته خانم رو کرده بود تا بهش فرصت بده . یادش رفته بود فرشته خانم چه روح بزرگی داشته که به اون اجازه داده خودش رو نشون بده .........

بشنوید از فرشته خانم ......... اون که حالا تصورش این بود که کسی هست تا توی سختیهای زندگی بهش تکیه کنم ، کسی رو در کنار خودش نمیدید . احساس میکرد ورود اون جوون به زندگیش هیچ تغییری رو برای اون ایجاد نکرده . همه چیز همونه . فقط یه اسم این وسطه ........ برای همین خیلی از مواقع خودش به تنهایی با سختیها و مشکلات زندگیش کنار میومد . خودش به خودش تکیه میداد . چون دیواری که چند وقت پیش اون و برای تکیه دادن انتخاب کرده بود ، لرزون بود . هر لحظه ممکن بود روی سرش خراب بشه و اون و زیر آوار له کنه ......... برای همین تحملش تموم شد . تصمیم گرفت که بره ......... و رفت . برای همیشه رفت و دیگه هیچ وقت هم پشت سرش رو نگاه نکرد . رفت و جوون قصه مارو تنها گذاشت ........ حتی دیگه نخواست گوشی برای شنیدن التماسهای اون جوون باشه .

اون رفت دنبال زندگی خودش ..... دنبال شاهزاده قصه های خودش ، چون فهمیده بود این آدم اون شاهزاده نیست . اون جوون فقط یه ادم ساده بود ......

فرشته خانم رفت و از خودش فقط کوله باری از خاطرات به یادگار گذاشت .

جوون قصه ما ، مثل یه ماهی که وقتی از آب میگیریش و قدر آب رو تازه میفهمه ! تازه متوجه شد که چه مرواریدی رو از دست داده ....... اون فکر نمیکرد به همین راحتی میشه با ارزشترین چیزها رو از دست داد ......

چون فکرش این بود که : اون فرشته خانم دوستش داره ، و میدونه که اونم دوستش داره . پس لزومی نداره بخواد خودش رو ثابت کنه ...... فکر میکرد دوست داشتن یعنی همین .

گفتم که ساده بود و نمیفهمید . شما ببخشید .

داستان سینمایی ظهــــور ، بر اساس یک داستان واقعی
جمعه 3 خرداد 1387

داستان سینمایی " ظهـــــــــور "

بر اساس یک داستان واقعی

نویسنده : سید میثم ناظمی

" داستانی که در زیر آمده است ، طرح و داستان سینمایی بلندی است که در تابستان گذشته نگاشته شده است ، ولی بدلیل آنکه از ارائه آن به سازندگان و تهیه کنندگان سینمای ایران خودداری نموده ام ، در اینجا آن را آورده ام "

 

علی صفاری یک نویسنده حرفه ای در زمینه کتب دفاع مقدس محسوب میشود و سالها است که در زمینه جنگ کتاب مینویسد ، ولی مدتی است علی بر اساس درونیات خود که معتقد است هدف نویسندگی در زمینه دفاع مقدس باید برای  معنویت آن باشد نه برای مادیات ، و منتظر میماند تا سوژه های مورد دلخواهش را پیدا کند و در واقع ایمان دارد که سوژه ها خود به سمتش می آیند و هیچگونه سفارشی را از جانب هیچ ناشری قبول نمیکند ، مدتی است که کتابی را به چاپ نرسانده است . به همین دلیل چند وقتی است که زندگی علی دچار بحران مالی گشته است ، تا آنجا که برای تهیه مایحتاج خانه علی به سمت قرض گرفتن و خرید نسیه از فروشگاههای محل رفته است . این مسئله سبب گشته تا وی از جانب همسر و فرزندانش تحت فشار قرار گیرد و در نهایت پس از گذشت 6 ماه ، بالاخره برای گرفتن سفارش راهی انتشارات سرداران شهید استاد کرمان گردد .

علی 48 سال سن دارد و دارای مدرک لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران میباشد ، وی متولد تهران است و درس خود را پس از جنگ ادامه داده است ، نام همسر علی مریم میباشد که 39 سال سن دارد ، حاصل ازدواج آنها دو فرزند به نامهای حسین 18 ساله و الهام 15 ساله میباشد . این خانواده در حال حاضر در کرمان مشغول زندگی هستند .

علی به نزد مدیریت انتشارات میرود و خواسته خود را در زمینه نوشتن کتاب با او در میان میگذارد ، مدیرت انتشاراتی که فردی 54 ساله به نام سید محمد حسینی میباشد ، در مقابل سوابق کاری علی ، با خواسته او موافقت میکند .

سید محمد یک جعبه را در اختیار علی قرار میدهد و عنوان میکند که : درون این جعبه خاطراتی مربوط به یکی از سرداران شهید استان کرمان به نام " حاج یونس زنگی آبادی " میباشد ، که این دست نوشه ها توسط خود شهید و همرزمانش نوشته شده است و انتشارات خواهان آن است تا این دست نوشته ها به صورت یک کتاب داستانی تدوین شوند ، سید محمد در ادامه اضافه میکند که انتشارات حاضر است تا در مقابل مبلغ 150 هزار تومان را به عنوان دستمزد پرداخت نماید .

علی به فکر فرو میرود و در ذهن خود مشغول محاسبه میشود ، او هر گونه محاسبه میکند میبیند که این مبلغ حتی بخش کوچکی از نیازهای مادی زندگی اش را نمیتواند رفع نماید ولی با این حال و با این فکر که بالاخره بهتر از هیچی است ، سفارش را قبول کرده و راهی منزل میشود .

علی پس از ورود به خانه موضوع را با همسر و فرزندانش در میان میگذارد و با اعتراض اعضای خانواده روبرو میشود ، چرا که آنها معتقد هستند که علی باز هم برای نگارش کتاب جدید میبایست خود را در داخل اتاقش قرنطینه نماید و آنها از نعمت حضور وی در کنارشان محروم خواهند گردید ، علی در مقابل اعتراضات سعی مینماید با خونسردی و آرامش برخورد نماید و به آنها وضعیت نامناسب مالی را در ماههای اخیر گوشزد مینماید و در پایان موفق میشود تا خانواده خود را تقریبا قانع نماید .

علی به اتاقش میرود و کار را بر روی کتاب جدید آغاز میکند ، او در جعبه را باز مینماید و یادداشت ها و دست نوشته ها را از داخل آن خارج میکند و مشغول خواندن آنها میگردد . پس از گذشت چندین ساعت علی با کلافگی به این نتیجه میرسد که در کنار هم قرار دادن این مطالب کاری غیر ممکن است ، چرا که موضوعات و مطالب موجود در این یادداشتها هیچ ربطی به هم نداشته و هر یک به تنهایی موضوعی را دنبال میکنند . علی با نا امیدی یادداشت ها را جمع آوری مینماید ، او بسیار ناراحت است که پس از آنکه بر اعتقاداتش پشت پا زده حال دچار شکست شده است و این را نشانه ای میپندارد . علی کاغذها را در داخل جعبه اش قرار میدهد و مشغول چسب زدن به درب آن میگردد که صدای تلفن خانه بلند میشود . علی در برخورد اول بسیار متعجب میشود که چه کسی در این ساعت از شب با منزلش تماس گرفته ولی پس از زمان بسیار کوتاهی خشم و عصبانیت جای تعجب او را میگیرد .

علی با عصبانیت تلفن را جواب میدهد ولی صدای بیش از حد آرام آنطرف خط باعث میشود تا وی مقداری آرامش بدست آورد ، ولی اینبار علی بدلیلی که برای خودش نیز نا آشناست دچار ترس خفیفی نیز گشته است. صدا به آرامی مشغول احوالپرسی با علی میگردد و علی نیز در مقابل با احترام جواب طرف مقابلش را میدهد ، پس از پایان احوالپرسی علی از شخص آنطرف خط میخواهد تا خود را معرفی نماید ، آن شخص خود را یونس زنگی آبادی معرفی میکند . حاج یونس در ادامه به نا امیدی علی اشاره میکند و اینکه او برای این کار انتخاب گشته است . علی که اینبار ترس به وضوح در صدا و کلماتش مشهود است علت این انتخاب را از حاج یونس میپرسد که در مقابل جواب زیبا و دندان شکن حاج یونس قرار میگیرد :

" من از خدا خواستم تا در لحظه شهادت دستانم مثل آقایم قمر بنی هاشم از تن جدا شود و این افتخار و آرزو نسیبم گردید ، همچنین از پروردگارم خواستم تا من نیز همچون سید و سالارم ، حسین ابن ابیطالب سرم از بدن جدا گردد و بعد جان دهم که این افتخار نیز نصیبم گردید ، ولی مگر حسین بی زینب میشود ؟ اگر زینب در دربار یزید نبود چه میشد ؟ مگر خداوند حسین را بی زینب آفرید ؟ لیکن از خدای خود خواستم تا زینبی هم باشم ، خداوند حاجتم را برآورده کرد ، و امروز من زینبی ام و تو انتخاب شده ای تا این رسالت من را کامل نمایی ، پس بگذار تا تو را بشارتی دهم ، هر جا و هر زمانی دچار یاس و نا امیدی گردی من به شکلی بر تو حاضر میگردم و تو را کمک خواهم کرد ، پس به دلت رجوع نما و ببین تو را به کدام مسیر هدایت مینماید "

پس از پایان این صحبتها صدای حاج یونس قطع میگردد و صدای بوغ آزاد و ممتد تلفن در گوش علی طنین انداز میگردد ، انگار که علی اصلا با هیچ کس صحبت نکرده است و اصلا تلفن زنگ نخورده است .

پس از این اتفاق علی در فکر فرو میرود و به این ارتباط فکر میکند و دائم صحبتهای حاج یونس در گوشش زمزمه میشود ، علی تصمیم میگیرد تا این کتاب را به هر شکلی که شده پایان دهد و طبق گفته حاج یونس به قلبش رجوع میکند تا ببیند او را به کدام سمت هدایت میکند .

صبح آنروز علی تصمیم میگیرد تا برای گرفتن مصاحبه به سراغ خانواده حاج یونس در روستای زنگی آباد کرمان برود . علی بوسیله مینی بوس های بین شهری راه میافتد و پس از یک سفر 4 تا 5 ساعته بالاخره به روستا میرسد ، به محض اینکه از ماشین پیاده میشود یک جوان 27 ساله با دوچرخه به سمتش میآید و او را مورد خطاب قرار میدهد ، جوان خود را محمد و برادر حاج یونس معرفی مینماید و ادامه میدهد که خبر آمدن شما را حاجی به ما داده بود و هم اکنون تمام اهل بیت حاجی در انتظار دیدار شما هستند و علی را به سمت منزل حاجی راهنمایی مینماید .

علی وارد کوچه ای میشود که در آن منزل حاجی قرار دارد ، به وضوح مشخص است که اهالی منزل حاج یونس منتظر آمدن علی بوده اند ، به محض ورود علی به محله و منزل حاجی با استقبال بسیار خوبی از طرف نزدیکان حاجی مواجه میشود . علی را به سمت خانه حاجی هدایت مینمایند و او قدم اول را برای تکمیل کتابش برمیدارد .

علی تصمیم میگیرد برای گرفتن مصاحبه از فرزندان حاج یونس شروع نماید ، دو فرزند به نامهای حسین و فاطمه .

علی حسین و فاطمه را به داخل بالکن رو به حیاط خانه میبرد تا در هوای باز کار خود را آغاز نماید ؛ در زمانی که آنها مشغول به کار میشوند ، علی مشاهده میکند که کبوتری سفید بر لبه دیوار حیاط به تماشای آنها مینشیند.

علی مشغول پرس و جو از حسین و فاطمه میگردد ، آنها در جواب سوال علی که از پدر چه خاطره ای را در ذهن دارند عنوان میکنند که : در آن زمان ما بسیار کم سن و سال بودیم ، برای همین به هیچ عنوان حتی تصویر پدر را در ذهن به یاد نمی آوریم ؛ پس از گذشت زمانی فاطمه میخواهد تا اینبار او از علی سوال نماید ، علی نیز قبول میکند ، فاطمه میپرسد : عمو ! بابای من هر چی من بخوام میتونه برای من برآورده کنه ؟

علی در جواب این سوال دچار ترس میشود چرا که نمیداند حالا باید چه جوابی به فاطمه بدهد که دلش نشکند ، برای همین در جواب میگوید : بستگی داره که خواستت چی باشه ؟ حالا تو بگو عمو ؟!

فاطمه دیدار پدر و دیدن چهره او را بعنوان خواسته اش بر زبان میآورد ، در این لحظه علی مشاهده میکند کبوتری که بر لبه دیوار نشسته بود پر میکشد و بر روی شانه فاطمه مینشیند و نوکش را بر صورت فاطمه میمالد و قطره اشکی از گوشه چشمانش سرازیر است .

علی در مدت اقامتش در روستای زنگی آباد با دیگر نزدیکان حاج یونس مصاحبه میکند ، همسر حاجی در مقابل سوال علی که چگونه توانسته جسد او را شناسایی نماید جواب میدهد که از روی پاهایش .

علی مرحله اول تحقیقاتش را در همین جا رها میکند و به سمت منزلش در شهر کرمان حرکت میکند ، زمان در حال سپری شدن است و در این مدت علی به دفعات دچار نا امیدی و فشارهای عصبی میگردد که حاج یونس با راهنمایی کردن وی از طریق نوشتن بر کناره کاغذها یا دفتر علی ، او را راهنمایی میکند .

پس از گذشت زمانی نسبتا طولانی ، علی به دلیل فشارهای روانی ناشی از جریانات منتسب به حاج یونس دیگر خود را قادر نمیبیند که این رسالت را به تنهایی انجام دهد برای همین یکی از شاگردان خود به نام شورا را که او نیز فرزند شهید است برای همراهی انتخاب میکند ، ولی قبل از آن تصمیم میگیرد تا این موضوع را با حاجی مطرح نماید ، علی در گفته هایش با حاجی به فرزند شهید بودن شورا اشاره میکند و از حاجی میخواهد تا اورا نیز مورد حمایت و کمک خود قرار دهد ، زمانی که صحبتهای علی تمام میشود مشاهده میکند که خودکار از جایش بر روی میز بلند شده است و در حال نوشتن بر کناره دفتر علی میباشد ، علی به بالای سر دفتر میرود و میبیند که با خط حاجی نوشته شده است : ما پدر همه فرزندان شهدا هستیم ، او نیز با فرزندان من تفاوتی ندارد ، ما او را نیز کمک و حمایت میکنیم تا به همراه تو این رسالت را به پایان برساند .

پس از آنکه علی از رضایت حاجی مطمئن گردید ، ماجرا را با شورا در میان میگذارد و از او برای کمک دعوت میکند ، شورا نیز با ذوق و شوق بسیار دعوت را میپذیرد و مشغول کار میشود .

شورا برای گرفتن مصاحبه به سراغ همسر حاج یونس میرود تا از زبان او بیشتر نسبت به این سردار شهید شناخت پیدا کند .

همسر حاجی میگوید ، زمانی که من در حال سجده نماز بودم ، حاجی دهانش را به گوشهایم نزدیک میکرد و از من میخواست تا از خدا شهادت در راهش را بخواهم ، و من نیز پس از پایان نمازم همواره از انجام این دعا طفره میرفتم تا اینکه روزی پس از پایان نماز صبح باالاخره در مقابل اسرارهای حاجی تن به این خواسته دادم و شهادت او را از خدا طلب کردم ، پس از پایان دعایم اشک در چشمان حاجی حلقه زد و گویی به آرزویش رسیده است . پس از گذشت چند روز از این جریان ، رزوی حاجی زمانی که مشغول دوختن لباسهایش بودم به من گفت از خدواند میخواهم تا فرزند اولمان پسر باشد و اسم او را حسین میگذارم و همچنین فرزند دوممان دختر باشد و اسم او را فاطمه میگذارم ، من در مقابل دعای حاجی تعجب کردم ، چرا که با شناختی که از ایمان حاجی داشتم برایم باور آن سخت بود که حاجی در دعایش به جنسیت فرزندانمان اشاره میکند ، زمانی که حاجی با تعجب من روبرو گشت ادامه داد : از خدا خواستم فرزند اولمان پس باشد تا بعد از من بتواند عصای دستت باشد و بتواند جانشینی مناسب بعد از من برای تو باشد ، برای این از خدا خواستم فرزند دوممان دختر باشد تا سنگ صبور تو در برابر ناملایمات زندگی باشد .

همسر حاجی همچنین ادامه داد : در روزی دیگر زمانی که حاجی تازه از یک عملیات بازگشته بود به پیشم آمد و مشغول صحبت گردید و گفت ، اگر از دوستانم کسی به درب منزل آمد و به تو گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری است بدان که من شهید شده ام و از تو خواسته اند تا برای شناسایی من به آنجا بیایی .

 همسر حاجی ادامه میدهد : پس از این گفته  حاجی بر روی پاهایش ایستاد و از من خواست تا خوب پاهایش را نگاه کنم و ظاهر و فرم آنها را در خاطرم بسپارم ، زمانی که دلیل را از او جویا شدم عنوان کرد ، زمانی که برای شناسایی من میایی من نه سر دارم و نه دست که بتوانی از روی آنها مرا شناسایی کنی ، همچنین بدنم نیز کاملا سوخته است ، تنها جایی از بدنم که سالم میماند روی پاهای من هستند ، پس خوب دقت و چهره آنرا به خاطر بسپار که در آن روز کمکت خواهند کرد .

همسر حاجی در ادامه میگوید که پس از آن که حاجی به ماموریت رفت یک روز یکی از دوستان و فرمانده هان سپاه کرمان به منزل آمد و گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان تهران بستری شده است ، در آن زمان خیالم راحت شد که حاجی شهید نشده است ، تا اینکه روزی به درب منزل آمدند و گفتند حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری شده است ، من فورا متوجه شهادت حاجی شدم و به داخل منزل رفتم و سیاه به تن کرده و آمده شدم تا جنازه حاجی را شناسایی کنم . زمانی که به بالا سر جنازه حاجی رسیدم مشاهده کردم همانطور که خود او خبر داده بود نه سر بر بدن دارد و نه دست و تمام بدنش سوخته است ، بلافاصله مشغول باز کردن بند پوتین های حاجی شدم ، در حین باز کردن پوتین ها کف آنها را به صورتم میمالیدم و چشمانم را متبرک میکردم ، پس از مشاهده پاهای حاجی یقین پیدا کردم که جنازه متعلق به اوست.

پس از گذشت مدتی شورا و علی موفق میشوند تا به کمک هم مصاحبه ها را کامل نمایند ، در این زمان علی تصمیم میگیرد تا با تعدادی از سرداران سپاه و همرزمان حاج یونس نیز گفتگویی را داشته باشد ؛ علی به سراغ فرماده کل سپاه کرمان که از دوستان و همرزمان نزدیک حاج یونس به حساب می آید میرود و تصمیم میگیرد که علاوه بر گرفتن مصاحبه از وی اتفاقاتی را که در این مدت برای او افتاده است را با وی درمیان گذارد ؛ پس از آنکه علی کل جریان را برای او تعریف مینماید با چهره متعجبش روبرو میشود ، علی از او میپرسد که آیا میپندارد که تمام این صحبتها دروغ است و زاییده ذهن خود اوست ؟ که آن سردار سپاه در جواب میگوید که این چیزهایی که شما میگویید من فکر نمیکنم که دروغ است ، اما مقداری عجیب است .

علی پس از آنکه کتاب را به پایان رساند به خواست خود حاج یونس 20 نفر از دوستان و همرزمان حاجی را ، منجمله فرمانده کل سپاه کرمان را در داخل یک مسجد گرد هم جمع میکند و مجددا داستان را برای آنها بازگو میکند ؛ تمامی حاضرین صحبتهای علی را توهم و زاییده ذهن خود او به حساب میآورند ، تا اینکه همه مشاهده میکنند که درب مسجد باز شده و نوری سبز رنگ به سمت جمع آنها میآید ، پس از آنکه نور به آنها رسید تمام 20 نفر با حاج یونس زنگی آبادی مواجه میشوند ، حاج یونس با تک تک آنها احوالپرسی میکند و دست میدهد ، پس از آنکه با تمام آنها سلام کرد به سمت درب خروج مسجد میرود و از نظرها پنهان میشود .

پس از این جریان علی کتابش را چاپ میکند و این کتاب با شهادت آنچه که این 20 نفر دیده اند با نام   " ظهور " چاپ میشود .

گلگی
جمعه 3 خرداد 1387

با سلام خدمت تمامی دوستان و خواننده های محترم

مدت 4 ماه از اولین نگارش بنده در این وبلاگ میگذرد . با توجه به بازدید نسبتا مناسب از این وبلاگ در طول روز ، ولی متاسفانه شاهد آن هستم که دوستان و خواننده های عزیز کم لطفی نموده و بنده را با نظرات مفید و سازنده خودشان در ارائه بهتر مطالب ، یاری نمینمایند . همانگونه که خود واقف هستید ، یک نویسنده با نقدها و نظرات خوانندگانش به ارائه بهتر متنها ترغیب میشود . فلذا از تمامی دوستان انتظار میرود تا با نظرات و نقدهای سازنده خود بنده را در ارائه وبلاگی بهتر یاری نمیاند . چرا که محصول هیچ شخصی بدور از اشکال نیست و چه خوب است تا با کمک و یاری شما عزیزان ، بنده حقیر در جریان اشکالات و نقاط ضعف خود قرار گیرم . پس خواهشمندم از این پس من را از نظرات خود محروم ننموده و همچنین در نظر سنجی وبلاگ نیز شرکت نمایید . با تشکر فراوان . سید میثم ناظمی .

لیست صفحات :: 1 2 3