[ بستن ]

سیستم وبلاگ پارسی باکسسیستم مدیریت فروش هاست و دامینسایت شخصی محسن داوری برنامه نویس PHPهماهنگی با موتورهای جستجو , رنکینگ گوگل , google pagerank , page rank , seo , search

یکی بود ، یکی نبود
چهارشنبه 8 خرداد 1387
 

« به نام خدای لیلی و مجنون»

»---  یکی بود ، یکی نبود  ---«

یه جوونی بود که تمام فکر و ذکرش کارش بود و بس . دوست داشت فقط برای خودش تخصص جمع کنه . میخواست سری توی سرها در بیاره . فکر میکرد زندگی فقط اینه که بخاطر تخصص و کارش ازش تعریف و تمجید کنن . اصلا باور نداشت زندگی چیزهای دیگه ای هم هست . اون اصلا واژه عشق و عاشقی رو نمیشناخت . اصلا معنی دوست داشتن رو درک نکرده بود .

گذشت و گذشت . حالا دیگه سن بلوغ رو گذرونده بود و دوران نوجوانی رو سپری کرده بود . به خیال خودش توی سختی بزرگ شده بود . حالا برای خودش کسی شده بود . نه تو یک رشته ! بلکه تو چند شاخه مرتبط به هم دارای تخصص شده بود . خیلی از اطرافیانش هم نمیدونستن که اون جوون تخصص واقعی اش چیه . چون هر دفعه اونها رو غافلگیر میکرد و یه هنر جدیدی از تو آستینش ، رو میکرد . افتخارش این بود که در سختترین شرایط زندگی دستش روی پاهای خودش بوده و به کسی دیگه ای ، حتی پدرش تکیه نداده . ولی خبر نداشت ... خبر نداشت تمام این به اصطلاح سختیها ، تازه بازی کودکانه زندگی بوده . خبر نداشت قراره از اینجا به بعد مزه واقعی سختی و مشکلات رو بچشه . خبر نداشت دیگه نمیتونه به تنهایی حرکت کنه . خبر نداشت حتی اگر کوهم باشه ، بدون تکیه دادن به یه دیوار احساسی نمیتونه دوام بیاره .

 اون اعتقاد داشت : " کار میکنم و پول در میارم ، بعد وقتی به درجات عالی توی کارم رسیدم ، میرم دنبال کسی که میخوامش . " همیشه توی جمع دوستانش مینشست و از ایده آلهای همسر یا عشق آیندش صحبت میکرد . میگفت : " میخوام قدش فلان اندازه باشه ، وزنش اینقدر باشه ، میخوام صورتش مثل ماه شب 14 بدرخشه ، میخوام ........ " ولی خودمونیم چقدر اون جوون ساده بود ... اصلا پیش خودش حساب کتاب نمیکرد که بابا دل که شرط و شروط سرش نمیشه . میبینه و دل میبنده .... نمیفهمید !

بی خبر از همه جا و همه کس ، توی اتاق کارش نشسته بود . اصلا نمیدونست قراره مسیر زندگیش مورد دستکاری قرار بگیره . نمیدونست این آقای به ظاهر سفت و سخت ، که ادعا میکرد عشق فقط توی افسانه ها پیدا میشه ! قراره تا چند دقیقه دیگه ، عشق چه آتش خانمانسوزی رو به جونش بندازه .

فرشته رویاهاش از در اومد تو . با یک نگاه ، یک دل نه صد دل عاشقش شد .... بیچارش شد .... خرابش شد ............. ولی یه مشکلی این وسط بود ! اون فرشته خانم نمیخواست بهش اعتماد کنه ! ..... خیلی تلاش کرد تا موفق شد فرشته خانم مارو متقاعد کنه تا بهش فرصت بده ...... افسانه جوون قصه ما هم شروع شد .

روز گار گذشت . جوون ما دورش خیلی شلوغ شده بود . کلی آدم از رنگها و اخلاقیات مختلف احاطش کرده بودن . سرش بیشتر توی کار رفته بود . چون معتقد بود : باید بیشتر کار کنم تا بتونم شرایط زندگی ایده آل رو برای فرشته خانم فراهم کنم ........ منکه گفتم ساده بود و نمیفهمید . فکر میکرد داشتن پول ، خونه و ماشین های رنگ و وارنگ برای فرشته خانم ما کافیه ......... اصلا حالیش نبود که فرشته خانم ما رو فراموش کرده ...... آره اون ، به اندازه ای توی کار و شغلش غرق شده بود که اصلا حواسش به اون کسی که میخواستش نبود . یادش رفته بود که چقدر التماس فرشته خانم رو کرده بود تا بهش فرصت بده . یادش رفته بود فرشته خانم چه روح بزرگی داشته که به اون اجازه داده خودش رو نشون بده .........

بشنوید از فرشته خانم ......... اون که حالا تصورش این بود که کسی هست تا توی سختیهای زندگی بهش تکیه کنم ، کسی رو در کنار خودش نمیدید . احساس میکرد ورود اون جوون به زندگیش هیچ تغییری رو برای اون ایجاد نکرده . همه چیز همونه . فقط یه اسم این وسطه ........ برای همین خیلی از مواقع خودش به تنهایی با سختیها و مشکلات زندگیش کنار میومد . خودش به خودش تکیه میداد . چون دیواری که چند وقت پیش اون و برای تکیه دادن انتخاب کرده بود ، لرزون بود . هر لحظه ممکن بود روی سرش خراب بشه و اون و زیر آوار له کنه ......... برای همین تحملش تموم شد . تصمیم گرفت که بره ......... و رفت . برای همیشه رفت و دیگه هیچ وقت هم پشت سرش رو نگاه نکرد . رفت و جوون قصه مارو تنها گذاشت ........ حتی دیگه نخواست گوشی برای شنیدن التماسهای اون جوون باشه .

اون رفت دنبال زندگی خودش ..... دنبال شاهزاده قصه های خودش ، چون فهمیده بود این آدم اون شاهزاده نیست . اون جوون فقط یه ادم ساده بود ......

فرشته خانم رفت و از خودش فقط کوله باری از خاطرات به یادگار گذاشت .

جوون قصه ما ، مثل یه ماهی که وقتی از آب میگیریش و قدر آب رو تازه میفهمه ! تازه متوجه شد که چه مرواریدی رو از دست داده ....... اون فکر نمیکرد به همین راحتی میشه با ارزشترین چیزها رو از دست داد ......

چون فکرش این بود که : اون فرشته خانم دوستش داره ، و میدونه که اونم دوستش داره . پس لزومی نداره بخواد خودش رو ثابت کنه ...... فکر میکرد دوست داشتن یعنی همین .

گفتم که ساده بود و نمیفهمید . شما ببخشید .