جمعه 3 خرداد 1387
داستان سینمایی " ظهـــــــــور "
بر اساس یک داستان واقعی
نویسنده : سید میثم ناظمی
" داستانی که در زیر آمده است ، طرح و داستان سینمایی بلندی است که در تابستان گذشته نگاشته شده است ، ولی بدلیل آنکه از ارائه آن به سازندگان و تهیه کنندگان سینمای ایران خودداری نموده ام ، در اینجا آن را آورده ام "
علی صفاری یک نویسنده حرفه ای در زمینه کتب دفاع مقدس محسوب میشود و سالها است که در زمینه جنگ کتاب مینویسد ، ولی مدتی است علی بر اساس درونیات خود که معتقد است هدف نویسندگی در زمینه دفاع مقدس باید برای معنویت آن باشد نه برای مادیات ، و منتظر میماند تا سوژه های مورد دلخواهش را پیدا کند و در واقع ایمان دارد که سوژه ها خود به سمتش می آیند و هیچگونه سفارشی را از جانب هیچ ناشری قبول نمیکند ، مدتی است که کتابی را به چاپ نرسانده است . به همین دلیل چند وقتی است که زندگی علی دچار بحران مالی گشته است ، تا آنجا که برای تهیه مایحتاج خانه علی به سمت قرض گرفتن و خرید نسیه از فروشگاههای محل رفته است . این مسئله سبب گشته تا وی از جانب همسر و فرزندانش تحت فشار قرار گیرد و در نهایت پس از گذشت 6 ماه ، بالاخره برای گرفتن سفارش راهی انتشارات سرداران شهید استاد کرمان گردد .
علی 48 سال سن دارد و دارای مدرک لیسانس ادبیات از دانشگاه تهران میباشد ، وی متولد تهران است و درس خود را پس از جنگ ادامه داده است ، نام همسر علی مریم میباشد که 39 سال سن دارد ، حاصل ازدواج آنها دو فرزند به نامهای حسین 18 ساله و الهام 15 ساله میباشد . این خانواده در حال حاضر در کرمان مشغول زندگی هستند .
علی به نزد مدیریت انتشارات میرود و خواسته خود را در زمینه نوشتن کتاب با او در میان میگذارد ، مدیرت انتشاراتی که فردی 54 ساله به نام سید محمد حسینی میباشد ، در مقابل سوابق کاری علی ، با خواسته او موافقت میکند .
سید محمد یک جعبه را در اختیار علی قرار میدهد و عنوان میکند که : درون این جعبه خاطراتی مربوط به یکی از سرداران شهید استان کرمان به نام " حاج یونس زنگی آبادی " میباشد ، که این دست نوشه ها توسط خود شهید و همرزمانش نوشته شده است و انتشارات خواهان آن است تا این دست نوشته ها به صورت یک کتاب داستانی تدوین شوند ، سید محمد در ادامه اضافه میکند که انتشارات حاضر است تا در مقابل مبلغ 150 هزار تومان را به عنوان دستمزد پرداخت نماید .
علی به فکر فرو میرود و در ذهن خود مشغول محاسبه میشود ، او هر گونه محاسبه میکند میبیند که این مبلغ حتی بخش کوچکی از نیازهای مادی زندگی اش را نمیتواند رفع نماید ولی با این حال و با این فکر که بالاخره بهتر از هیچی است ، سفارش را قبول کرده و راهی منزل میشود .
علی پس از ورود به خانه موضوع را با همسر و فرزندانش در میان میگذارد و با اعتراض اعضای خانواده روبرو میشود ، چرا که آنها معتقد هستند که علی باز هم برای نگارش کتاب جدید میبایست خود را در داخل اتاقش قرنطینه نماید و آنها از نعمت حضور وی در کنارشان محروم خواهند گردید ، علی در مقابل اعتراضات سعی مینماید با خونسردی و آرامش برخورد نماید و به آنها وضعیت نامناسب مالی را در ماههای اخیر گوشزد مینماید و در پایان موفق میشود تا خانواده خود را تقریبا قانع نماید .
علی به اتاقش میرود و کار را بر روی کتاب جدید آغاز میکند ، او در جعبه را باز مینماید و یادداشت ها و دست نوشته ها را از داخل آن خارج میکند و مشغول خواندن آنها میگردد . پس از گذشت چندین ساعت علی با کلافگی به این نتیجه میرسد که در کنار هم قرار دادن این مطالب کاری غیر ممکن است ، چرا که موضوعات و مطالب موجود در این یادداشتها هیچ ربطی به هم نداشته و هر یک به تنهایی موضوعی را دنبال میکنند . علی با نا امیدی یادداشت ها را جمع آوری مینماید ، او بسیار ناراحت است که پس از آنکه بر اعتقاداتش پشت پا زده حال دچار شکست شده است و این را نشانه ای میپندارد . علی کاغذها را در داخل جعبه اش قرار میدهد و مشغول چسب زدن به درب آن میگردد که صدای تلفن خانه بلند میشود . علی در برخورد اول بسیار متعجب میشود که چه کسی در این ساعت از شب با منزلش تماس گرفته ولی پس از زمان بسیار کوتاهی خشم و عصبانیت جای تعجب او را میگیرد .
علی با عصبانیت تلفن را جواب میدهد ولی صدای بیش از حد آرام آنطرف خط باعث میشود تا وی مقداری آرامش بدست آورد ، ولی اینبار علی بدلیلی که برای خودش نیز نا آشناست دچار ترس خفیفی نیز گشته است. صدا به آرامی مشغول احوالپرسی با علی میگردد و علی نیز در مقابل با احترام جواب طرف مقابلش را میدهد ، پس از پایان احوالپرسی علی از شخص آنطرف خط میخواهد تا خود را معرفی نماید ، آن شخص خود را یونس زنگی آبادی معرفی میکند . حاج یونس در ادامه به نا امیدی علی اشاره میکند و اینکه او برای این کار انتخاب گشته است . علی که اینبار ترس به وضوح در صدا و کلماتش مشهود است علت این انتخاب را از حاج یونس میپرسد که در مقابل جواب زیبا و دندان شکن حاج یونس قرار میگیرد :
" من از خدا خواستم تا در لحظه شهادت دستانم مثل آقایم قمر بنی هاشم از تن جدا شود و این افتخار و آرزو نسیبم گردید ، همچنین از پروردگارم خواستم تا من نیز همچون سید و سالارم ، حسین ابن ابیطالب سرم از بدن جدا گردد و بعد جان دهم که این افتخار نیز نصیبم گردید ، ولی مگر حسین بی زینب میشود ؟ اگر زینب در دربار یزید نبود چه میشد ؟ مگر خداوند حسین را بی زینب آفرید ؟ لیکن از خدای خود خواستم تا زینبی هم باشم ، خداوند حاجتم را برآورده کرد ، و امروز من زینبی ام و تو انتخاب شده ای تا این رسالت من را کامل نمایی ، پس بگذار تا تو را بشارتی دهم ، هر جا و هر زمانی دچار یاس و نا امیدی گردی من به شکلی بر تو حاضر میگردم و تو را کمک خواهم کرد ، پس به دلت رجوع نما و ببین تو را به کدام مسیر هدایت مینماید "
پس از پایان این صحبتها صدای حاج یونس قطع میگردد و صدای بوغ آزاد و ممتد تلفن در گوش علی طنین انداز میگردد ، انگار که علی اصلا با هیچ کس صحبت نکرده است و اصلا تلفن زنگ نخورده است .
پس از این اتفاق علی در فکر فرو میرود و به این ارتباط فکر میکند و دائم صحبتهای حاج یونس در گوشش زمزمه میشود ، علی تصمیم میگیرد تا این کتاب را به هر شکلی که شده پایان دهد و طبق گفته حاج یونس به قلبش رجوع میکند تا ببیند او را به کدام سمت هدایت میکند .
صبح آنروز علی تصمیم میگیرد تا برای گرفتن مصاحبه به سراغ خانواده حاج یونس در روستای زنگی آباد کرمان برود . علی بوسیله مینی بوس های بین شهری راه میافتد و پس از یک سفر 4 تا 5 ساعته بالاخره به روستا میرسد ، به محض اینکه از ماشین پیاده میشود یک جوان 27 ساله با دوچرخه به سمتش میآید و او را مورد خطاب قرار میدهد ، جوان خود را محمد و برادر حاج یونس معرفی مینماید و ادامه میدهد که خبر آمدن شما را حاجی به ما داده بود و هم اکنون تمام اهل بیت حاجی در انتظار دیدار شما هستند و علی را به سمت منزل حاجی راهنمایی مینماید .
علی وارد کوچه ای میشود که در آن منزل حاجی قرار دارد ، به وضوح مشخص است که اهالی منزل حاج یونس منتظر آمدن علی بوده اند ، به محض ورود علی به محله و منزل حاجی با استقبال بسیار خوبی از طرف نزدیکان حاجی مواجه میشود . علی را به سمت خانه حاجی هدایت مینمایند و او قدم اول را برای تکمیل کتابش برمیدارد .
علی تصمیم میگیرد برای گرفتن مصاحبه از فرزندان حاج یونس شروع نماید ، دو فرزند به نامهای حسین و فاطمه .
علی حسین و فاطمه را به داخل بالکن رو به حیاط خانه میبرد تا در هوای باز کار خود را آغاز نماید ؛ در زمانی که آنها مشغول به کار میشوند ، علی مشاهده میکند که کبوتری سفید بر لبه دیوار حیاط به تماشای آنها مینشیند.
علی مشغول پرس و جو از حسین و فاطمه میگردد ، آنها در جواب سوال علی که از پدر چه خاطره ای را در ذهن دارند عنوان میکنند که : در آن زمان ما بسیار کم سن و سال بودیم ، برای همین به هیچ عنوان حتی تصویر پدر را در ذهن به یاد نمی آوریم ؛ پس از گذشت زمانی فاطمه میخواهد تا اینبار او از علی سوال نماید ، علی نیز قبول میکند ، فاطمه میپرسد : عمو ! بابای من هر چی من بخوام میتونه برای من برآورده کنه ؟
علی در جواب این سوال دچار ترس میشود چرا که نمیداند حالا باید چه جوابی به فاطمه بدهد که دلش نشکند ، برای همین در جواب میگوید : بستگی داره که خواستت چی باشه ؟ حالا تو بگو عمو ؟!
فاطمه دیدار پدر و دیدن چهره او را بعنوان خواسته اش بر زبان میآورد ، در این لحظه علی مشاهده میکند کبوتری که بر لبه دیوار نشسته بود پر میکشد و بر روی شانه فاطمه مینشیند و نوکش را بر صورت فاطمه میمالد و قطره اشکی از گوشه چشمانش سرازیر است .
علی در مدت اقامتش در روستای زنگی آباد با دیگر نزدیکان حاج یونس مصاحبه میکند ، همسر حاجی در مقابل سوال علی که چگونه توانسته جسد او را شناسایی نماید جواب میدهد که از روی پاهایش .
علی مرحله اول تحقیقاتش را در همین جا رها میکند و به سمت منزلش در شهر کرمان حرکت میکند ، زمان در حال سپری شدن است و در این مدت علی به دفعات دچار نا امیدی و فشارهای عصبی میگردد که حاج یونس با راهنمایی کردن وی از طریق نوشتن بر کناره کاغذها یا دفتر علی ، او را راهنمایی میکند .
پس از گذشت زمانی نسبتا طولانی ، علی به دلیل فشارهای روانی ناشی از جریانات منتسب به حاج یونس دیگر خود را قادر نمیبیند که این رسالت را به تنهایی انجام دهد برای همین یکی از شاگردان خود به نام شورا را که او نیز فرزند شهید است برای همراهی انتخاب میکند ، ولی قبل از آن تصمیم میگیرد تا این موضوع را با حاجی مطرح نماید ، علی در گفته هایش با حاجی به فرزند شهید بودن شورا اشاره میکند و از حاجی میخواهد تا اورا نیز مورد حمایت و کمک خود قرار دهد ، زمانی که صحبتهای علی تمام میشود مشاهده میکند که خودکار از جایش بر روی میز بلند شده است و در حال نوشتن بر کناره دفتر علی میباشد ، علی به بالای سر دفتر میرود و میبیند که با خط حاجی نوشته شده است : ما پدر همه فرزندان شهدا هستیم ، او نیز با فرزندان من تفاوتی ندارد ، ما او را نیز کمک و حمایت میکنیم تا به همراه تو این رسالت را به پایان برساند .
پس از آنکه علی از رضایت حاجی مطمئن گردید ، ماجرا را با شورا در میان میگذارد و از او برای کمک دعوت میکند ، شورا نیز با ذوق و شوق بسیار دعوت را میپذیرد و مشغول کار میشود .
شورا برای گرفتن مصاحبه به سراغ همسر حاج یونس میرود تا از زبان او بیشتر نسبت به این سردار شهید شناخت پیدا کند .
همسر حاجی میگوید ، زمانی که من در حال سجده نماز بودم ، حاجی دهانش را به گوشهایم نزدیک میکرد و از من میخواست تا از خدا شهادت در راهش را بخواهم ، و من نیز پس از پایان نمازم همواره از انجام این دعا طفره میرفتم تا اینکه روزی پس از پایان نماز صبح باالاخره در مقابل اسرارهای حاجی تن به این خواسته دادم و شهادت او را از خدا طلب کردم ، پس از پایان دعایم اشک در چشمان حاجی حلقه زد و گویی به آرزویش رسیده است . پس از گذشت چند روز از این جریان ، رزوی حاجی زمانی که مشغول دوختن لباسهایش بودم به من گفت از خدواند میخواهم تا فرزند اولمان پسر باشد و اسم او را حسین میگذارم و همچنین فرزند دوممان دختر باشد و اسم او را فاطمه میگذارم ، من در مقابل دعای حاجی تعجب کردم ، چرا که با شناختی که از ایمان حاجی داشتم برایم باور آن سخت بود که حاجی در دعایش به جنسیت فرزندانمان اشاره میکند ، زمانی که حاجی با تعجب من روبرو گشت ادامه داد : از خدا خواستم فرزند اولمان پس باشد تا بعد از من بتواند عصای دستت باشد و بتواند جانشینی مناسب بعد از من برای تو باشد ، برای این از خدا خواستم فرزند دوممان دختر باشد تا سنگ صبور تو در برابر ناملایمات زندگی باشد .
همسر حاجی همچنین ادامه داد : در روزی دیگر زمانی که حاجی تازه از یک عملیات بازگشته بود به پیشم آمد و مشغول صحبت گردید و گفت ، اگر از دوستانم کسی به درب منزل آمد و به تو گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری است بدان که من شهید شده ام و از تو خواسته اند تا برای شناسایی من به آنجا بیایی .
همسر حاجی ادامه میدهد : پس از این گفته حاجی بر روی پاهایش ایستاد و از من خواست تا خوب پاهایش را نگاه کنم و ظاهر و فرم آنها را در خاطرم بسپارم ، زمانی که دلیل را از او جویا شدم عنوان کرد ، زمانی که برای شناسایی من میایی من نه سر دارم و نه دست که بتوانی از روی آنها مرا شناسایی کنی ، همچنین بدنم نیز کاملا سوخته است ، تنها جایی از بدنم که سالم میماند روی پاهای من هستند ، پس خوب دقت و چهره آنرا به خاطر بسپار که در آن روز کمکت خواهند کرد .
همسر حاجی در ادامه میگوید که پس از آن که حاجی به ماموریت رفت یک روز یکی از دوستان و فرمانده هان سپاه کرمان به منزل آمد و گفت که حاجی مجروح شده و در بیمارستان تهران بستری شده است ، در آن زمان خیالم راحت شد که حاجی شهید نشده است ، تا اینکه روزی به درب منزل آمدند و گفتند حاجی مجروح شده و در بیمارستان کرمان بستری شده است ، من فورا متوجه شهادت حاجی شدم و به داخل منزل رفتم و سیاه به تن کرده و آمده شدم تا جنازه حاجی را شناسایی کنم . زمانی که به بالا سر جنازه حاجی رسیدم مشاهده کردم همانطور که خود او خبر داده بود نه سر بر بدن دارد و نه دست و تمام بدنش سوخته است ، بلافاصله مشغول باز کردن بند پوتین های حاجی شدم ، در حین باز کردن پوتین ها کف آنها را به صورتم میمالیدم و چشمانم را متبرک میکردم ، پس از مشاهده پاهای حاجی یقین پیدا کردم که جنازه متعلق به اوست.
پس از گذشت مدتی شورا و علی موفق میشوند تا به کمک هم مصاحبه ها را کامل نمایند ، در این زمان علی تصمیم میگیرد تا با تعدادی از سرداران سپاه و همرزمان حاج یونس نیز گفتگویی را داشته باشد ؛ علی به سراغ فرماده کل سپاه کرمان که از دوستان و همرزمان نزدیک حاج یونس به حساب می آید میرود و تصمیم میگیرد که علاوه بر گرفتن مصاحبه از وی اتفاقاتی را که در این مدت برای او افتاده است را با وی درمیان گذارد ؛ پس از آنکه علی کل جریان را برای او تعریف مینماید با چهره متعجبش روبرو میشود ، علی از او میپرسد که آیا میپندارد که تمام این صحبتها دروغ است و زاییده ذهن خود اوست ؟ که آن سردار سپاه در جواب میگوید که این چیزهایی که شما میگویید من فکر نمیکنم که دروغ است ، اما مقداری عجیب است .
علی پس از آنکه کتاب را به پایان رساند به خواست خود حاج یونس 20 نفر از دوستان و همرزمان حاجی را ، منجمله فرمانده کل سپاه کرمان را در داخل یک مسجد گرد هم جمع میکند و مجددا داستان را برای آنها بازگو میکند ؛ تمامی حاضرین صحبتهای علی را توهم و زاییده ذهن خود او به حساب میآورند ، تا اینکه همه مشاهده میکنند که درب مسجد باز شده و نوری سبز رنگ به سمت جمع آنها میآید ، پس از آنکه نور به آنها رسید تمام 20 نفر با حاج یونس زنگی آبادی مواجه میشوند ، حاج یونس با تک تک آنها احوالپرسی میکند و دست میدهد ، پس از آنکه با تمام آنها سلام کرد به سمت درب خروج مسجد میرود و از نظرها پنهان میشود .
پس از این جریان علی کتابش را چاپ میکند و این کتاب با شهادت آنچه که این 20 نفر دیده اند با نام " ظهور " چاپ میشود .


